Thursday, December 19, 2013

فریادِ جنون

دارم می­لرزم، به تخت نگاه می­کنم سر جای­اش است. کسی فریاد زده بود. بی­هوا از اتاق بیرون می­زنم. چند نفر از همراهان و پرستار شیفتِ شب را می­بینم که مثل مرغِ سر کنده این­طرف و آن­طرف می­رود: «کی از تخت افتاده؟» هنوز دارم می­لرزم، دنبال منشاء فریاد می‌گردم... بچه­ها از قبل قرار گذاشته­اند به هیچ سؤالی جواب ندهند؛ یک جور تبانی. دیروزش فقط نیم ساعت فیلم و آن­هم کارتون دیده بودند جای فیلمِ یک‌ساعته با پاپکرن، در جواب سؤال­های­ام یا سرشان را پائین می­اندازند یا برخی با احساس گناه می­گویند نمی­دانند. منتظر جوابِ سؤالی هستم، جواب­ام سکوت است. چند نفر از خنده ریسه می­روند، از عصبانیت دارم می­لرزم... من فریاد زده بودم، فکر کردم مادرم از تخت افتاده، معذرت می­خواهم، صدایی شنیده بودم. به اتاق برمی­گردم، بیمار تختِ بغلی هم صدایی شنیده. مادرم اعتراض می­کند که به زور آرام­بخش خوابیده بود. می­لرزم. مرشد،  ایوان و مجری بدونِ سر یکی پس از دیگری تسلیمِ جنون می­شوند. لعنت به تو پلنگ... محافظ آهنی کنار تخت بر روی کمد پلاستیکیِ کنار آن سقوط کرده... هنوز دارم می­لرزم. کسی را که به­گمانم سر دسته­ی تبانی است از کلاس اخراج می­کنم. نمی­رو د بیرون.... می‌گوید دیگر آرام­بخش هم کمکی نمی­کند. دست­شویی دارد، اما وقتی می­رسیم دیگر فایده­ای ندارد. خودش را خیس کرده، می­گوید به­خاطر جیغ تو این‌طور شد. لرزش­ام کم­کم محو می­شود، اشک­های­ام در همان مستراح جاری می­شوند... بالاخره از کلاس بیرون می­رود، در را به­هم می­کوبد. کم­کم نطق باقی باز می­شود... دو شب است که نخوابیده ، شیفت که عوض می‌شود صدای خُرخُرش بلند شده، از پرستار چیزی برای نوشتن می‌گیرم، کتاب را برمی­دارم.

Monday, December 16, 2013

بالا کشیدنِ آستانه

همیشه می­شود به بدترین چیزها بعد از یک خوابِ یک ساعته و یک لیوان چائی بهتر فکر کرد. 

Wednesday, December 4, 2013

دل­ام چرکین است. امروز که جوانک مثل جن سر کوچه جلوی­ام ظاهر شد به گفتن یک «نه!» اکتقاء کردم. گفت یک سال است که من را زیر نظر دارد، نگاه­اش کردم، جوان بود؛ لابد در نگاه­ام چیزی از دل چرکین­ام بود که سرش را پائین انداخت و راه­اش را کشید. به رفیق­ام فکر کردم؛ به رفقا. به سکوت و نقش بازی کردنِ یک­ساله­شان. به ته خط­شان! به پدرم که گفت خبر تکان­دهنده­ای دارد و وقتی گفت زوجِ یک­ساله­ی فامیل که به­تازگی صاحب فرزند شده­اند قصد جدایی دارند و من که ذهن­ام تا کجاها نرفته بود نفس راحتی کشیدم. به کودک­شان که هفت ماهه به دنیا آمد از عجله. به زهرا که مستأجر برادر شده در 13 سالگی و پسرش که مهمان بهزیستی... وای بر من اگر جوانک بی­چاره همه­ی این­ها را در نگاه­ام دیده باشد.    

Thursday, November 28, 2013

تسلی / تسلیت

زوزه می­کشد این ساز لعنتی، نمی­خواستم چیزی بنویسم؛ هیچ کاری ابلهانه تر از تسلیت گفتن به بازماندگان یک فاجعه نیست. «خدا رحمت­ اش کند؛ تسلیت می­گم؛ غم آخرتان باشد...» دیگر چه؟ کلمات به طرز احمقانه­ ای ضیق و ناکافی هستند. ای کاش هیچ­کس دنبال تسلی دادن و گرفتن از کلمات در چنین لحظاتی نباشد. دیشب وقتی که گفت تمام شده، و یک سال است که تمام شده؛ فقط داشت خبر می­ داد. یکی­ یکی گره­ها یکی پس از دیگری باز می‌شدند. هر دو داشتند می­ گفتند؛ خیال می­ کردند به تسلی نیاز داریم؛ نداشتم. هر چه تصویر از شوهر عمه ­ام در ذهن داشتم از جلوی چشم­ام گذشت. مردی که روزهای آخر در کشمکش با سرطان لب از غذا هم فروبسته بود، نه این تصویر هیچ جایی در ذهن ­ام نداشت. از صبح که خبر آمد و پدر و مادر را راهی کرد هیچ تصویری از او به سراغ­ ام نیامده بود؛ فقط این تصویر بود؛ بچه بودم و او مرد چاق و لغز گویی بود که واقعیت­ها را در ترکیبی از دور اندیشی و با زبانی تلخ می­گفت. تلخ بودم اما به تسلی نیاز نداشتم. 

Saturday, November 23, 2013

خانواده: سفره‌ای که جمع نمی‌شود و رخت‌خوابی که پهن است!

لامپ اتاق سوخته است. همین دیروز که داشتم با مادر حرف می‌زدم؛ صدای ترکیدن‌اش را از داخل اتاق شنیدم. خانه ما نور ندارد برای همین از همان اول صبح همه برق‌ها روشن است. ظاهراً هیچ کس جز من و خواهر بزرگم با این موضوع مشکل اساسی ندارد. خواهرم معمولاً شب­ها به خانه می‌­آید  پس مشکل اوهم نمی­تواند اساسی باشد. مادرم همیشه صبح­ها که از خواب بیدار می­د فکر می­کند نمی­تواند از جای­اش بلند شود و از خدا مرگی راحت می­خوهد. این موضوع از وقتی فهمیده صفرای­اش پر از سنگ­ریزه است بیشتر شده اما هم­چنان نبودن نور برای­اش اهمیت چندانی ندارد. اتاق تاریکِ تاریک است. لباس­های خیس را کورمال روی صندلی و رادیاتور و هر جا که ممکن بوده پهن کرده­ام تا خشک شود. تاریکی اصلاً اذیتم نمی­کند امشب. تمام مسیر پائین آمدنی از داخل مه­ای غلیظ و متراکم رد می‌شدیم؛ آن­جا هم هیچ نوری نبود. تاریکی اتاق و صدای باران؛ انگار هنوز در مه قدم می­زنم. پریروز که از در آمدم خانه به­نظرم خیلی بی نور ومرده آمد؛ نشستم چیزی بخورم که همه درآمدند باز چه شده؟ اول­اش چیزی نگفتم. بعد که گفتم خانه دارد خفه­ام می­کند از بی­نوری و این همه خمودگی خسته­ام؛ انگار گفته باشم خانواده ناشاد وبی­نور من. بحث بالا گرفت؛ خیلی بالا! دیگر حرف نزدم. دیگر حرف نمی­زنم.   

Monday, November 4, 2013

آماسیدن

بعضی حرف­ها را نمی­شود همان موقع گفت؛ آن­ها را فقط می­شود سی-چهل سال بعد در یک کوچه­ی تار و باریک، شمرده شمرده و با چشمانی نم­دار برای جوانکی بازگو کردکه گمان می­کند بعضی حرف­ها را نمی­شود همان موقع گفت. 

Tuesday, October 29, 2013

شبِ سرد!

کلافه­ام، خیلی کلافه­ام؛ هر چه خودم و زمین و زمان را لعنت کردم فایده نداشت؛ تمام فحش­هایی را که می­دانستم نثار پیرمرد و مادر دخترک کردم اما افاقه نکرد؛ نشستم و فیلم­های بچه­ها را دیدم و تا توانستم عر زدم، بازهم بغض­ام گنده­تر شد. خواستم برای جماعت جو گیر فیس­بوک چیزی بنویسم و اما دیدم دل­ام راضی نمی­شود. به­خودم گفتم دست­کم تا هفته بعد و تولد نوزادِ بخت برگشته صبر کنم... وه که چه شب سری است امشب! 

...

کم حرف بود و سر کلاس چادرش را سفت نگه می­داشت، وقتی با بچه­های دیگه شروع می­کرد به دویدن زود به نفس­نفس می­افتاد. اول­اش شک­مان رفت که بیماری شکمی چیزی گرفته باشد، دوستی هم در کلاس نداشت. با مادرش حرف زدیم، چند سال پیش با مردی که خیلی از خودش بزرگ­تر بود ازدواج کرده­بود؛ مردی که پسرانی بزرگ داشت. هیچ­کس دل­اش نمی­خواست فکر کند که موضوع جور دیگری است. همان چند جلسه­ای که سر کلاس آمد مشق­های­اش را می­نوشت، کمی از بقیه کندتر بود در یادگیری. از نگرانی‌اش که می­گذشتی چیزی ته چشمان­اش بود که اصلاً نمی­شد فهمیدش.
حالا قریب یک ساعت است که دارم در خانه از این ور به آن ور راه می­روم مثل مرغ سرکنده، عقل­ام به جایی قد نمی­دهد. هفته­ی دیگر قرار است ببریم‌اش سزارین بکند. بالاخره با یکی حرف زده، کار شوهر مادرش بوده؛ مادرش هر روز که ظهرها برای کار بر روی زمین از خانه خارج می­شده می­آمده سراغ­اش، خودش گفته هشت ماه می­شود که اوضاع بر همین منوال بوده. مادرش از سرِ زمین هم که برمی­گشته همه­جا بوده جز خانه­ی خودش.­ وقتی موضوع را به او گفته­اند، اول خودش را زده کوچه علی چپ و بعدش که گفته­اند که دخترش را باید به بهزیستی بدهند و از شوهرش شکایت کنند، بنای خواهش و التماس را گذارده که رحم کنید و بی‌آقا بالاسرش نکنند و ال و بِل.
به اشتیاق­اش برای شرکت کردن در بازی­های بچه­ها و نفس­نفس­زدن­های­اش موقع بازی فکر می­کنم. به این­که فکر می­کند (یا این­طور وانمود می­کند) که آن­چه در شکم دارد یک جور بیماری است و تنها آرزوی­اش این است که شکم­اش به حالت اول برگردد. در ذهن­ام آشوبی است؛ حتی نمی­دانم به کدام­شان باید فکر کنم، به سکوت طولانی­اش در این­باره، به حسِ مادریِ نداشته­اش، به مادری که دخترش را طبق یک قرارداد نانوشته به پیرمردی باج داده به این امید که سایه­سرش باشد، به قانونی که لابد می­گوید عقدش کند و تمام، یا به انسانی که تا یک هفته­ی دیگر قرار است به جمعیت این جهان اضافه شود...       

Tuesday, October 22, 2013

گپ‌های خواهرانه‌ی بی‌هدفمند

کلی شر و ور گفته­ایم تا این­جا. همه آدم­ها (از جمله خودمان) را به آلت تناسلی­شان تقلیل داده­ایم. داریم دزدکی از نوشدارویی می­نوشیم که در دریدن پرده­ها، مأخوذ به حیا بودن، و حرف­های خاله­زنکی راه­مان بیاندازد. یکی از دوستان‌اش سفارشی برای‌مان فرستاده. سعی می­کنم از لابه­لای گپ­ها آخرین داستان موراکامی را هم بخوانم: Samsa in Love، بی­فایده است. به فلانی که می­رسیم می­گوید آن را مثل یک خاطره عاشقانه فقط نگاه کن تایم­ات را تلف کن. لبخند هیستریکی می­زنم و می­پرسم که چرا این­طور فکر می­کند! و البته اضافه می‌کنم «تایم» را خوب آمدی. خلاصه، لپ کلام و صورت جلسه مذاکرات هم این شد: فکر کردن به راه­حل­های کوتاه­مدت­تر با بک­گراندِ ناقوس سی سالگی. حالا دیگر حرف­های خاله­زنکی­مان تمام شده دارم قبض موبایل­اش را اینترنتی پرداخت می­کنم؛ حواس­ام را باید به اعداد جمع­کنم؛ شناسه پرداخت، شناسه قبض! باقی نوش­دارو را هم قرار شد برداریم برای روز مبادا؛ مثلاً تولد من. فیس­بوک را باز می­کنم، دوستی روی دیوارش نوشته: don’t die a virgin, terrorists are waiting for you! از خنده منفجر می­شویم. 

Sunday, October 20, 2013

نگاه که به تهی میل می‌کند

چشمان‌اش را امروز هم در پس نگاه­‌های مرد موتور سوار از میان کلاه کاسکت دیگری دیدم. یک آن گفتم نکند خودش است. امکان‌­اش دور از عقل بود. یعنی ممکن است برای انتقام برگشته باشد؟ اما این خیابان تا آن خیابان امروز تا پریروز. چیزی که یک آن به شک­‌ام افزود نگاه­‌های خالی موتور سوار پریروزی بود. اول­‌اش شک داشتم دنبال من راه افتاده باشد قدم­‌های­‌ام را کند کردم، سرعت­‌اش را کم کرد کم­‌کم کاملاً متوقف شد. عقب را نگاه می­‌کرد اما در چشمان­‌اش چیزی نبود: هیچ! بند کیف­‌ام را کج کردم، بعدش به محتویات­‌اش فکر کردم. کاش این کار را نمی‌­کردم. اگر لازم بود حاضر بودم کیف را دودستی تقدیم­‌اش کنم اگر از این نگاه‌­ها معذورم می­کرد. تا می‌­توانستم سرعت‌­ام را کم کردم هر گام نصف گام قبلی، او را حد خودم گرفته بودم قرار نبود هیچ‌­گاه به او برسم. همان آن­جا ایستاده بود با همان نگاهِ غیر خواهش­گر. زل زده بود؛ گویی اصلاً چیزی نمی‌­خواست جز این­که مرا تا آستانه‌­ی آشوب ببرد؛ تا حد بی­نهایت آن. شک کردم که اصلاً برای کیف آمده باشد. چیزی از جیب بغلِ کت‌­اش درآورد، دقیقاً ندیدم چه بود، بعدها فکر کردم شاید دشنه‌­ای بود یا چیزی شبیه آن. اگر پایان داستان با حضور و توقف پلیسی موتور سوار کمی جلوتر از موتور سوار مذکور آن­قدر هندی نمی‌­شد شاید نگاه‌­های موتور سوار امروزی و موتور سوارهای روزهای بعد کمی دست از سرم برمی­‌داشتند.      

Tuesday, October 15, 2013

حذف‌‌ یا وقتی زور آدم نمی‌رسد

یه سری از شماره‌­های موبایل­‌ام را دارم حذف می‌کن: ترجمه صدا و سیما، دکتر مهدی، فقیر مترو... روی این آخری کمی صبر می‌کنم تا یادم بیاید ماجرا چه بود: زنی جوان (زیر 18 سال) و معتاد که نوزادش را بغل می­‌کرد و روزهای تعطیل در قسمت بانوان می­‌نشست. با صدای آهسته شروع می­کرد از عفونت گوش نوزادش، پلیدی­‌های مادرشوهرش، شوهرش که خانواده را ترک کرده و ... می­‌گفت. معمولاً روزهای جمعه که از کتاب­خانه ملی برمی­‌گشتم می­‌دیدم‌­اش. شماره را بابت این گرفتم که کار در منزل آشنایی را به او اطلاع دهم، بعد فهمیدم اعتیاد دارد... موبایل­‌ام جا ندارد. چند وقت پیش که شارژ موبایل­‌ام تمام شده بود توی تاکسی با دو مسافر بشر دوست هر چه کردیم که شماره­‌ی کسی رو که باید به او زنگ می­‌زدم زنده کنم نشد که نشد! جز چند شماره‌­ی قدیمی شماره­ای روی سیم­کارت‌­ام ثبت نشده بود. پس در اولین فرصت شمار‌ه‌­های گوشی رو باید روی سیم ثبت می­کردم. یکی یکی که از مخاطبان می­‌گذرم تصویری از ذهن­‌ام می­‌گذرد، بعضی­‌ها هم هیچ! هر چه زور می­‌زنم تصویری ندارند، گاهی زورم به هیچ چیز نمی‌­رسد مثل همین نوشته که زورِ تمام کردن­‌اش را ندارم.      


Wednesday, October 2, 2013

منگ­‌ام. از آن وقت­‌هایی که نمی‌­فهمم دارم زندگی می‌­کنم یا خواب می‌­بینم. راه­‌رفتن در جنگل ابر و جیغ کشیدن در دریا هم از منگی­‌ام کم نمی‌­کند. می‌­خوابم. خیلی می­‌خوابم. قهوه‌­ی دوبل اسپرسو و چائی دارچین هم از میل­‌ام برای خواب کم نمی‌­کند. ترجمه می­‌کنم «ریاضت‌های عارفانه و مجاهدت‌های سالکانه». نزدیک شدن ضرب الاجل­‌ها هم از منگی و خواب­ نجات‌­ام نمی­دهند. خودم را دل­داری می­دهم دپرسیونِ فصلی؛ پارسال هم همین موقع بود که حوصله‌­ی تولد فلانی را نداشتم. آهنگ همه چیز آن­قدر کند شده که گویی اتفاقات مثل یک فیلم سینمایی از پیش چشمان‌­ام می­‌گذرد. من هم یکی از شخصیت‌­ها. داستان­‌های ممکن را یکی یکی بررسی می­‌کنم...     

Sunday, September 22, 2013

می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم

سوار آژانس­ام؛ مرور می­کنم. در طول نمایش دست­اش روی پای ­اش بود. چرا این صحنه­ را مرور کنم؟ دختری دست­اش را روی پای مادرش گذاشته، آن­هم در میان این همه اتفاق جورواجور این چند روزه! می­گوید بیمار است، و یک بیمار، قبل از هر چیز یک بیمار است. انگار کودکی شده­ام که بغضی مدام راه نفس­ام را می­بندد... دختری دست­اش را روی زانوی مادرش گذاشته و آرام آرام نوازش­اش می­کند... از عکس­های خوش­حال بیزارم، در طول، پیش و پس از نمایش در تمام عکس­ها لبخند زده­ام.  از خودم بیزارم. این اشک­های احمق، باید راهی باشد که سیل نشوند؛ آن­هم این­جا! راننده از توی آیینه نگاه­ام می­کند. دوست دارم این اتوبان هیچ وقت تمام نشود، می­خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم. 

Wednesday, September 11, 2013

خواب عجیب

مرد یا پسری جوان بود؛ توی اتاق­ روبروی­ام نشسته بود، نمی­شناختم­اش اما مانع حرکت دست­های­اش روی تن­ام نمی­شدم... بعدش که نوبت من شد و به سمت­اش رفتم دیدم دختری است جوان ولی بازهم این موضوع مانع­ام نشد!    

Tuesday, September 10, 2013

سی‌سالگی

نهیب اول را همراه اول زد. بعد هم نوبت عمه­ جانم بود که هر سال تولد شناس­نامه­ای را تبریک می­گوید. هر چند دو ماهی تا پر شدن پیاله سی­ام هنوز وقت باقی است اما سی­سالگی حس غریبی نباید باشد برای­ام. مادرم که از نیمه دوم بیست سالگی عملاً به استقبال­اش رفت . در قهر و آشتی؛ صبح و بعد از ظهر؛ روزی دست­کم سه وعده با چاشنی غر، متلک، و این اواخر هم تهدید برای­ام مرورش کرده:  «از بیست و دو سالگی از خانه بابام زدم بیرون... دختر فلانی چنین و شما چنان... پذیرایی از خرس­های گنده­ی سی ساله و ...» الان هم که دارم این چند خط را می­نویسم رادیو را برای دختر خاله­ام روشن کرده؛ اگر صدای موزیک را تا آخر هم باز کنم باز حرف­های­اش را می­شنوم: این نوار را سی سال است که می­شنوم.  

Tuesday, September 3, 2013

امیدهای کوچک این روزها

اولین نفر  رو به دوربین عید محمد است. البته جای­اش معمولاً آن ور کیس است چون قابلیت استتارش بیشتر است؛ عید محمد معمولاً سر کلاس یادش می­افتد که مشق­های­اش را ننوشته. این ور کیس نشستن هم که مهمی است که هر بار کسی که قوی­تر است به آن می­رسد و عیدمحمد همیشه آن فرد نیست. Reset کردن کامپیوتر سر کلاس زبان از حظ­های غیر قابل جایگزین او و دوستان­اش است. سردار هم هست، ولی فقط دفتر زرد رنگ توی دست­اش در این عکس پیداست؛ جلسه دوم که درس­های قبل را مرور کردم شگفت زده­ام کرد هر چند که از همان اول هم در چشم­های­اش نیروی عجیب دیده بودم. آن خانم سیاه­پوشِ به­غایت زیبا هم پروانه است؛ این زیبایی وقتی با لبخندش همراه می­شود دیگر قیامت است، با هوش و خوش­خط! خلاصه هر چه راجع به او بگویم کم گفته­ام. یکی دیگر هم هست که دوست داشتم راجع به­اش بنویسم ولی در این عکس نیست؛ بی­بی­نساء! نگاه­اش که می­کنی و دفترش را که ورق می­زنی فکر می­کنی از این موجود کامل­تر بر این کره­ی خاکی نباشد. اما چشم­تان روز بد نبیند چشم معلم را که دور می­بیند جیغ­هایی می­کشد بنفش! درباره­ی یک به­یک­شان چیزی دارم که بگوییم از حکمت و خال­الدین، عیوب، و ذبیح گرفته تا اسماعیل و زهرا و حمیرا و سارا... تک­تک­شان بخشی از امیدهای این روزهای من­اند.
     

Tuesday, August 27, 2013

مادرم

گره­ی موهای­ام را با انگشتان­ام باز می­کنم؛ چند وقتی است که میلی به شانه کردن ندارم مخصوصاً وقتی از حمام می­آیم. خانه ساکت است؛ فقط صدای ترق پروقی خفیف هر از گاهی می­آید؛ لابد آدمس می­جود. این صدا رو خوب می­شناسم، به­تر از تمام سریال­هایی که هرشب دنبال می­کند؛ صدا بخشی از چرخه­ی شبانه­روزی­ام شده؛ حتی از پشت در بسته می­فهمم که کی با دهان باز می­جود و کی با دهان بسته. این صدا می­تواند دیوانه­ام کند، با چشمان باز تصورش می­کنم در حالی­که در اتاق تاریک به سقف زل زده و فکر می­کند و البته همیشه به همان نتایج قبلی می­رسد. حالا «هی خدایی» می­گوید، ولی هم­چنان آدمس می­جود با دهان باز. گره­ی موهای­ام را باز می­کنم، موهایی که لای انگشتان­ام مانده را لوله می­کنم؛ آدامس نمی­جود، الان دیگر خر و پف­اش بلند شده!   

Thursday, August 22, 2013

مرض زمان

این اسم را اول رفیق­ام روی­اش گذاشت. فکر می­کردم فقط من به آن مبتلا شده­ام؛ ولی گویا از خانواده­ی پنج خواهری آن­ها فقط خواهر سومی و خواهر کوچیکه که تازه می­رفت کلاس اول به آن مبتلا نشده بود (البته آخری هنوز وقت داشت و ممکن بود در آینده­ی نزدیک مبتلا شود). اما این مرض زمان اصلاً چه بود؟ از سمپتوم­های اولییه­اش این است که یهو احساس می­کنی زمان شتاب بیشتری گرفته است و وقت زیادی نداری، اما استرسی که در نتیجه­ی این آگاهی سراغ­ات می­آید عملاً دست و پا و اصولاً فکرت را از کار می­اندازد؛ و اضطراب­ات تبدیل به دپرسیون از نوع تک قطبی می­شوی. شک می­کنی به لحظه­ای که در آنی! من الان هستم؟ دارم می­نویسم؟ یا فکر می­کنم هستم و دارم می­نویسم؟ نکند این­ها همه خیال است و کلاً سر کار بوده­ام از اول؟ و از این دست سؤال­ها. اما نقطه­ی شروع این مرض از همه جالب­تر و در 90 درصد موارد (البته در میان جامعه آماری من، رفیق­ام، و دو تا از خواهرهاش) مشترک است؛ فکر کردن یا مواجه نزدیک با مرگ! یعنی اولین بار که مفهوم «هیچ شدن» روبرو می­شوی. اولین سوال هم این است: «ینی به همین مسخرگی؟ می­میریم و تمام؟»
برای من با مرگ مادربزرگ شروع شد. 10- 11 ساله بودم که می­دیدم مرگ عملاً دست به­کار شده و یکی از کسانی را که از نزدیک می­شناختم با خودش برده؛ پس واقعیت داشت! اوایل­اش سعی می­کردم که بفهمم مردن چگونه چیزی می­تواند باشد؛ مثلاً شب­ها در رخت­خواب سعی می­کردم فضای یک قبر را برای خودم شبیه­سازی کنم و برای این­که از عذاب وجدان­ام به­خاطر اشک­های نریخته از رفتنِ مادربزرگ کم کنم آخر تنها چیزی که واقعاً فکرم را مشغول کرده بود خود مرگ بود- خود را در فضایی شبیه به قبر او تصور می­کردم؛ در انتهای چاله­ای دومتری با دیوارهایی نمناک پر از مار و مور. گاهی از ترس عرق بر پیشانی­ام می­نشست و گمان­ام یکی دوباری تا صبح خواب به چشمان­ام نیامد. تنها تسلایِ کودکانه­ی آن روزها، که خودم هم به آن باور نداشتم، به «بزرگ شدن و ساختن دارو یا آمپولی» بود که دیگران و خودم را از شر مرگ برهاند؛ «آمپول جاودانگی»!
اما آن­چه که از شرش خلاصی نبود تصویرِ مرگ بود. آخر مگر می­شد اصلاً نبود؟ نبودن اصولاً چطور چیزی است؟ هیچ بودن... مگر می­شود؟ لعنت به من که نمی­توانم هیچ تصوری از هیچ بودن داشته باشم! هراس اولییه از هیبت مرگ کم­کم به احساس ناتوانی تبدیل می­شد؛ ضعفِ قدرت تصورِ هیچ بودن! این ضعف مزمن که می­شود و شامل مرور زمان، تبدیل می­شود به همان مرضی که اول گفتم! «مرض زمان»!
پ.ن: همه­ی این­ها را گفتم که برسم به این­که «مرض زمان»­ام گاهی عود می­کند.        

Friday, August 9, 2013

سکانس چهار: داخلی- شب- سکوت- آشوب

مهمان­‌ها خواب­‌اند. سکوت خانه را پر کرده. انعکاسِ آشوب دل­‌ام در خانه می­‌پیچد. به صبح فکر می­کنم و به هفته­‌ی آینده مهمان­‌ها؛ به تأخیر در چرخه‌­های شبانه‌­روزی خواب و در چرخه‌­ی زنانگی؛ به چرکی که در آکنه‌­های صورت­‌ام دلمه بسته؛ و به نگرانی در چشمان مهمان کوچک و ستاره‌­ی دریایی صورتی رنگ‌­اش. دل‌­ام آشوب است.

Wednesday, August 7, 2013

سکانس سه: روز- داخلی

نوشته­های دیشب را می­خوانم؛ از خودم تعجب می­کنم. باید بروم، «اختلالات خلقی فصلی» و «شبیه­سازی طلوع و غروب آقتاب» در انتظارم هستند؛ روزی دو صفحه، یکی صبح یکی شب.  

سکانس دو: بازهم شب- بازهم داخلی

برگ­هایی به این بزرگی هرگز به کارم نخواهد آمد، یک آن زمانی را تصور می­کنم که او مرده و آن روز دسته گل مخصوصی با این برگ­ها درست کرده­ام؛ گمان­ام این بار چندمی است که به مرگ او فکر کرده­ام. باید یک­جور مکانیسم دفاعی یا چیز مزخرفی شبیه آن باشد: «آمادگی برای شک بزرگ!» یکی می­گفت بارها به مرگ عزیزان­اش فکر کرده و پیشاپیش برای­شان عزاداری کرده­است. من هم پیش از این چند باری به مرگ آن­هایی که عزیز می­دارم­شان فکر کرده­ام و لعنت به من با جزئیات هم فکر کرده­ام ...گل­های خشک را می­گذارم توی جعبه، برگ­های بزرگ اکالیپتوس را می­گذارم لای آکسفرد پیشِ باقی برگ­های تر تا خشک شوند، سبک­تر شده­ام.   

سکانس یک: شب-داخلی

کلافه­ام؛ رفته­ام زیر پتو تا از سرمایی که برای باقی اهل خانه در حکم مرگ و زندگی است در امان باشم. بی­حوصله­ام، بدن­ام در دو اکسترممِ یخ­زدگی و گرما سیر می­کند؛ مخصوصاً آن­قدر در فیس­بوک چرخیده­ام که دچار حالت تهوع شوم. یکی بلیط کنسرت «دیوار»  در ترکیه را که ظاهراً  کادوی  تولد دوست­دخترش است دست­مایه­ی بحث منورالفکرانه­ کرده؛ تمام کامنت­ها را می­خوانم، برای بدتر شدن حال­ام دلیل­های بیش­تری نیاز دارم؛ پیام­های قدیمی را می­خوانم،  با خودم تکرار می­کنم درِ این وامانده را باید مدتی تخته کنم...  کیف­ام را که باز می­کنم بوی اکالیپتوس می­زند بیرون. یاد گل­های خشکِ لای کتاب­چه می­افتم؛ بازش می­کنم، چندتا از برگ‌ها آن­قدر با ظرافت و دقت کنار هم چیده شده­اند که اشک توی چشمان­ام حلقه می­زند؛ برگ­ها را دوباره بو می­کنم. «مردی با کاپشن بهاری» هم می­افتد بیرون؛ حس بعدی شرم است. دست برقضا، من هم نمی­دانم باقیِ زندگی­ام را می­خواهم چه کنم اما هیچ­گاه جرأت اعتراف به آن را نداشته­ام. ای کاش شهامت کاسه کاسه کردن آن را داشتم؛ ای کاش این­جا بود تا با چشم­های نمناک در چشمان شفاف­اش خیره می­شدم.

Monday, July 29, 2013

ابدیتِ سورئال

پیاد‌ه‌روی کریم­خان در تاریکی ستونی روی سکوی دم خانه‌ای نشسته‌ام و آرام آرام آش می‌خورم؛ باران بوسه‌ها بر لبان‌ام می‌نشیند.

Thursday, July 11, 2013

اندر ستایش لکاتگی!

گاهی «اون لکاته» را بیشتر درک می­‌کنم؛ همان­‌که پیرمرد خنزر پنزری را به راویِ، و شاید راوی‌­های جوان، ترجیح می­‌داد.  

Sunday, July 7, 2013

هـــــــــــــــــــــــو!

از دهن‌کجی‌های من به روزگار هم این‌که به‌جای یک نگین به نگینی دیگر زنگ زده‌ام که سال‌هاست خبری از او نگرفته‌ام و کمی قبل از این‌که آمار بسته­ی پستی‌ای، که آن‌یکی قرار بوده بفرسته را، بگیرم خودم را جمع جور می‌کنم و بعد از کلی خوش و بش و بحث‌های آی­اس­آی و تز و این حرفا می‌گویم دل‌ام تنگ شده و قراری با او می‌گذارم که ببینم‌اش.

Saturday, July 6, 2013

هــــــــه!

از دهن‌کجی‌های بزرگ روزگار این‌که نه تنها کسی برای بوسیدن نداشته ­باشی هیچ؛ که عدل روز جهانی بوسه تب­خالی به بزرگی فلان خر گوشه‌ی لب‌ات سبز شود.

Friday, June 28, 2013

کارت تبریکِ تسلیت‌آمیز

سکویای جوان مرد! گلدانِ خشک­شده را گذاشته­ام پشت پنجره! لابد به­قول آقای بُنسای­کار وقت مناسبی برای قلمه­زدن نبوده. خواهرم آن­ور اتاق وسایلِ تصویرسازی­اش را پهن کرده، من هم این­سر اتاق با کارت­ها و گل­های خشک­ام ور می­رم. شلوغی اصلاً کلافه­ام نمی­کند و دارم به این فکر می­کنم با برگ­های خشک سکویا چطور می­شود یک کارت تبریک درست کرد. 

Sunday, June 23, 2013

حقارت

می­گویند در برابر هر جبهه­ای اپزسیون شده­ای و نان­ات گویا در مخالف­خوانی توی روغن است؛ چه ایرادی دارد که بدون «هیچ دلیلی» هم «خاک تو سر فلانی!». می­گویم به­خاطر تخقیرآمیز بودن­اش! و با خودم فکر می­کنم این حس برای­ام ناآشنا نیست! هر لحظه! هر روز، زیر همین سقف! 

Friday, June 21, 2013

سکویای جوان

الان یک گلدان کوچک سِکویا دارم با یک ریدرِ پولیتزر. اولی را آب دادم همان­قدر که آقای بونسای­کار می­گفت و گذاشتم توی باقچه جایی که آفتاب مستقیم نپژمراندش؛ دومی را  گذاشته­ام روی پام و هر از چندگاهی برنده­های پولیتزر و اسم داستان­، شعر، و نمایشنامه­ها را می­خوانم! باید فردا اول وقت به گل­ام سرکشی بکنم که آفتاب مستقیم نگریدش    .


Saturday, June 15, 2013

بیست و پنجم خرداد 92

مردمِ این روزها شاد، مردمِ این­روزها امیدوار؛ دوست دارم به‌اندازه‌ی آن‌ها شاد و امیدوار باشم. همیشه شاد (که نمی‌شود) ولی همین‌ قدر امیدوار می‌خواهم‌شان. 

Tuesday, May 28, 2013

Let it be!

صبح تا از خواب پا شدم شروع کردم به گشتن. توی آلبوم ریچی هیونز پیداش نمی­شد؛ اسم­اش باید چیز دیگری باشد. پیداش می­کنم وحواس­ام نیست چندبار پخش شده؛ فارغ از این­که از چه و کی می­گوید نیروی let it beهای­اش همان چیزی است که مهربانانه تا آستانه می­بردم و رهای­ام می­کند، می­باراندم. 

Friday, May 17, 2013

از سرگرمی‌های جدید...

پشه­ها را بعد از این­که می­کشم؛ لای کاغذی، دستمالی، چیزی فشار می­دهم ببینم چقدر خون خورده­اند؛ اصلاً خورده­اند یا نه!

Wednesday, May 15, 2013

خواب­ام پر از ماهی بود؛ چندین ماهی قرمز و یک ماهی سیاه با دمی سه­شاخه. باید می­رساندم­شان جایی. اول سوار مینی­بوس بودم و بعد وارد استخری شدم. شنا می­کردم، ماهی­ها از چیزی شبیه تشتی که دستم بود می­رفتند توی استخر و من شناکنان دنبال­شان... لحظه­ای بعد وارد تشت می­شدند و دوباره روز از نو، روزی از نو! نمی­دانم چه شد که در محفظه­ای پارچه­ای مرطوبی گذاشتم­شان تا بقیه­ی مسیر را بیرون نبرون نپرند می­دانستم این کار برای­شان خطرناک است ولی نه در آن زمان کوتاه تا به مسیر می­رسیدم. بعد که رسیدم دیدم ماهی قرمزها همه خشک­شان زده با دهانی نیمه­باز به سمت آسمان... بقیه رو فوراً درون آبی ریختم که نمی­دانم چرا آن­قدر کم بود؛ فوجی از بچه ماهی از لایِ محفظه­ای که ماهی قرمزها در آن خشک­شان زده بود وارد آب تازه شدند؛ اما به محض ورود به آب یکی یکی خودشان را از آب می­انداختند روی زمینِ کنار تنگ... و من یکی یکی برمی­گرداندم­شان.   

Thursday, May 9, 2013

Tuesday, May 7, 2013

زورگیری

تصویرش خواب را از چشم­های­ام گرفته؛ پسرکی 17- 18 ساله که از موتور پیاده می­شود و در انتهای پیاده­رو به استقبال­مان می­آید. چشمان­اش درشت و ترسیده­اند، بلاتکلیفی­اش منگ­ام کرده. اول به سمت خواهرم می­رود و بعد سری می­جناند، می­خواهد موبایل را از دست پیرمرد بیرون بکشد اما ترس است که چشمان­اش به بیرون پاشیده می­شود؛ لحظه­ی جنون! فریاد ممتد خواهرم. پسرک چند گام­ به­عقب و چند گام به­جلو. حالا دورمان پر شده و صدای موتور؛ گلوی­ام می­سوزد.

Tuesday, April 16, 2013

سه‌سالگی

سه سال است که این­جام و اولین بار است که بعد از سه سال ماندن در جایی میل فرار ندارم.

Monday, April 15, 2013

فی مرحلة اساسیة لصدی الحیاة

اگر مبتدا، موصوف، یا مضاف در یک عبارت جمع غیر عاقل باشد، خبر، صفت، یا مضاف الیهی که متعاقب هر یک می آید باید مفرد مؤنث باشد. این یکی از اولین قاعده‌هایی که در مرحلة اساسیة "صدی الحیاة"*  باید آموخت.

* به معنی «بازتابِ زندگی» یا همچین چیزی

بعدالتحریر: مرحلة اساسیة با این چیزها بازت نمی‎نهم 

Saturday, April 13, 2013

عادتِ مادیانه

من پریودم و یاد تمام خرده قرض­هام افتادم؛ با خودم و دنیا می­جنگم. مسخره­ام کنید

Tuesday, March 26, 2013

یک صبح بهاری به همان دل‌انگیزی که مجری‌های تلویزیون می‌گویند


پنجره را باز گذاشتم و نرم نرم چایی می­خورم با خرما. اقاقیای حیاطِ دوتا خانه آن طرف تر حسِ بهارهای کودکی با عدسی دایی­جان و بحث­های سیاسی سرِصبح را برای­ام دارد. جای گزیدگیِ پشه­ی دیشبی را می­خارانم. بی همه چیز قشنگ رگ را نشانه رفته. خودم را در شیشه­ی پنجره­ی باز می­بینم؛ پوست­ام از شب نخوابی­هایِ این چند وقته سرِ حال نیست اما با سرمای ملایمی که زیر پوستم نشسته حسِ تازگی دارم. عدل یک دیشب را که فارغ از کارِ این فیلم­های یک قران دوشاهی صدا و سیما آمدم سرِشب بخوابم این پشه­ی لعنتی دهن­ام را سرویس کرد. بعد از آن­هم که آلرژی مهمانِِ خواهر جان عود کرد و دربه­در دنبال مسکنی روانه شدیم که مادر جان یحتمل همه را بار زده با خودش برده سفر. تا صبح داستان خواندم با نور موبایل. پیامی را می­خوانم که گفته نتایج فلان بورس اعلام شده. باید نیمروی کم نمک درست کنم  با پنیر بخورم، این‌طوری حال­اش بیشتر است. بعدش هم باید 36 تا سربیندازم برای دستکشِ زمستان بعدی؛ چهارتا زیر دوتا رو!


Monday, March 25, 2013


نه پسوردِ جی میل­ام را به یاد داشتم نه فهمیدم که به رفیق جان چه می­گویم. بعد از پنج روز شب­نخوابی متوالی، خواب­های سطحیِ 6 صبح به بعد و کابوس­هایی که با کمک صدای کارکترهایِ تلویزیون در ذهن­ام ساخته می­شد، نتیجه­ی یک ساعت خواب عمیق این شد که هیچ چیز را به خاطر نمی­آوردم. به دست­های­ام که نگاه کردم به نظرم استخوانی­تر و نحیف از از آن آمدند که بتوانند پتوی بختک شده را کنار بزنند. تلفن­ام زنگ می­خورد و شاید یکی دو ساعت بیشتر از آن چیزی که باید خوابیده بودم. با رفیق جان که حرف زدم یک­راست آمدم  بنویسم اما پسورد اکانتی را که هر روز ساعت­ها از آن استفاده می­کنم در خاطر نداشتم. سعی کردم خواب یا کابوسی را که می­دیدم به­یاد بیاورم اما بی فایده بود؛ فقط تصاویری محو از یک مهمانی و دهن­هایی که چیزهایی زمزمه می­کردند. نمی­خواستم بشنوم! اما احمقانه سعی می­کردم لبخند بزنم. دلگیر بودم و می­دانستم نمی­توانم حرف­های­ام را بگویم فقط صداهایی نامفهوم از خودم می­شنیدم. این خنده­ی احمقانه به­زودی بغضی می­شد که راه را بر همه چیز می­بست.   

Tuesday, March 12, 2013

دلتنگ‌ام

"دلتنگی‌های آدمی" را گاه صداها چون جامی از داغ در گوش فرومی‌ریزند،
"آرزوهای‌اش" در همهمه‌ی این داغ ذوب می‌شود.

Monday, March 4, 2013

هرمِ تن



تبِ تن­‌ام باید پس­ماند سرمایی باشد که کل زمستان از جان‌­ام بیرون نرفت که نرفت. شاید هم از زنانگی‌­ای باشد که دیگر حسابِ قاعده‌­اش را ندارم. تقویم را نگاه می­‌کنم، چشم‌­ام می­‌خورد به یادداشت‌­های سبز رنگ، نوشته­‌ها محواند، تصویر اما نه؛ دستانی از پشت آرام در آغوش‌­ام می­‌کشند، و لحظه‌­ای بعد حرارتی شدید در سینه‌­های­‌ام می­‌دَود، چشمه‌ای از گرما در سراسرِ تن­‌ام می­‌جوشد؛ پشتِ پلک­‌ها، لایِ ران­‌ها... تقویم را به‌­جلو ورق می­زنم آن‌­قدر جلو که به آخرین قاعده زنا‌نه‌­ام می­رسم، پس هنوز یکی دو روزی مانده... این تبِ لعنتی اما! گوش‌­ام را به شنیدن نمِ باران تیز می‌­کنم و پشت­‌ام  را از رادیاتور می­‌کنم، باید فکری به حالِ این کوره‌­های گرما بکنم، لپ­‌تاپ­‌ام!      

Wednesday, February 27, 2013

خودآزاری‌هایی از جنسِ من!

هر روز می‌­دیدم‌­اش زمانی­که تزم را می­‌نوشتم، درست یک سالِ پیش! صبح­‌ها یک پارچِ آب دست‌­اش بود و سلانه سلانه تمام گل­‌ها را آب می­‌داد. بعد از ظهرها هم روی یک صندلی در حالِ چرت زدن بود. به‌­ندرت با کسی حرف می­‌زد، طوری که شک می­‌کردی حرف زدن بداند! هر روز به او سلام می­‌کردم و بعد کم کم باب گفتگو باز شد، فارسی را به‌­سختی حرف می­زد. لبخند که می­‌زد همه‌­ی صورت‌­اش به­‌حرکت درمی­‌آمد، خونی زیرِ پوست­‌اش می­دوید. کتابدار امروز می‌­گفت با یک کلیه سپری می‌­کرده. کسی با او کار زیادی نداشت. امروز که علامیه‌­اش را دیدم چند لحظه همین طور ماندم، اسم‌­اش را نمی­‌ندانستم، هنوز هم نمی‌­دانم... امشب بی اختیار شروع کردم به گفتن از او برایِ خواهر کوچک‌­ام، اشک در چشم‌­های­‌اش حلقه بست، فهمیدم زیاده روی کرده­‌ام و حالا بعد از یک هِق هِق طولانی در توالت، ذهن‌­ام پر است از تصاویر مردی که گلدان­‌ها را آب می­‌داد و با تمام صورت‌­اش می‌­خندید... باید پروپوزالی بنویسم در مورد فواید صلح و امشب آخرین دِدلاین است. 

Tuesday, February 26, 2013

کابوس‌های افسون‌گر

این روزها خواب‌­ها‌ی‌­ام بختک شده­اند. جدا از رگه‌­ی تلخی از درد که پسِ سرم به‌­جا می‌­گذارند و تب‌­خالی که گوشه‌­ی لب‌­ام کاشته­اند، یک آن از افسون چشم‌­های‌­ام دست نمی‌­کشند، مثل زهری سریع وجودم را می‌­گیرند و به قربا‌ن‌­گاه رویاهای ناخوانده هدایت می­کنند.   

Friday, February 22, 2013

کو(بید)ه‌پیمایی

یکی از مزایای ده ساعت کوه­پیمایی این است که ماهیچه‌­هایی را در بدن­‌تان شناسایی می­‌کنید که اگر کوبیده نمی‌­شدند شاید هیچ­‌گاه افتخار آشنایی با آن­ها را نمی‌­یافتید.


Wednesday, February 13, 2013

عشق هانکه‌ای



فیلم
 Amour «عشق» هانکه شروع و داستانی درخشان دارد چون خودِ عشق! آغازش پر از انتظار و امید است ولی بلافاصله از خودت می­پرسی چگونه تمام می­شود چرا که می­دانی جایی باید تمام شود؛ جایی خیلی نزدیک! داستانِ «عشق»،  ماجرای پیرزن و پیرمردی است که علاوه بر پیری، لحظه­ی سکته باعث نسیان و فراموشی در یکی از طرفین می‌شود؛ و اندیشه زوال که تقویت می­شود، ماجرا شروع...  سوال اولیه بعد از نشیب­های اکنون بی فراز پس از مدتی این می­شود: «پس کِی تمام می­شود؟» یگانه امرِ عشق مانند فیلم، ریتم آن بود؛ به­ویژه پایان­اش که فراتر از روندِ باورپذیر داستان، ردِ اصرار بر القای­ای نمادین از مفهوم عشق دیده می­شد.




Tuesday, February 12, 2013

آشِ بی دریغ

می­گوید خانه‌ی برادرش آش پشتِ پا پخته­اند، یه کاسه برای من کنار گذاشته با یک گلِ شانس یا همچین چیزی که باید برسانم به دست ریاضیات محض! که خانه­ی برادرش دو کوچه پائین تر از ماست و یک ساعت دیگر باید بروم برای گرفتن­شان. خواب می­مانم و ده دقیقه مانده به ساعتی که گفته از خواب می­پرم زنگ می­زنم؛ تلخ­ام! می­شنوم ایستگاه دروازه دولت! پس با مترو آمده و همه­ی داستان درباره­ی برادرش و آشِ پشت پا... تلخ­ام، شروع می­کند به خوش و بش با کسی و سعی می‎کند بگوید برادرزاده­اش است، او هم دعوت­مان می­کند به نوشیدنِِ چای! نمی­خندم، مهرِ بی­دریغ را باور ندارم. می­گوید هیچ چیز در دنیا ارزشِ جدی بودن را ندارد و شروع می­کند به ادامه دادن داستان برادرش و آش! لبخند می­زنم.   

Saturday, February 9, 2013

این روزها بیش از هر کسی شبیه یک نفرم؛ خانم دالووی! 

Friday, January 18, 2013

بعد از آب دادن به باغچه

زمین تشنه آب را بلعید
سنجاقک پرید.
گل آخرین فریاد را بر حلقه‌­ی دار کشید
شلنگ پیچید
و سنجاقک بازهم پرید.


پی‌­نوشت: این را زمانی نوشته بودم که فکر می­‌کردم بزرگ­ترین رسالت من در زندگی این است که شعر بگویم. شب­‌ها خواب کلمات را می­‌دیدم و هر آن منتظر الهام هنری بودم. از آن زمان هفت-هشت سال می­‌گذرد، امروز در یک جلسه‌­ی شعرخوانی وقتی که شعر می‌­خواندند یاد آن زمان افتادم. از این همه چرخش در ذهنیات­‌ام شگفت­‌زده شدم. تنها چیزی که از آن روزها برای‌­ام زنده شد همین کلمات بود که گوشه‌­ی کتاب یک بستر و دو رویا نوشتم؛ کتابی که پلنگ برای‌­ام خرید از یک دست دوم فروشی در انقلاب. 

Wednesday, January 9, 2013

دیو(ان)سالاری

پرِ خشم­ام، پرِ آه­ام. مثه طوفان که نه مثه سونامی پر از سقف و تیرک خانه­های معلق­ام که هر آن ممکن است به سوی­ای راهاشان کنم... کسی نمانده اطراف­ام که بابت همین کارهای فارغ التحصیلی پولی ازش قرض مرض نکرده باشم؛ اول که یک مبلغ کلی از دَدی مطالبه نمودیم بر طبق چیزی که خانم آموزشی گفته بود. بعد فهمیدم که این گفته که: "قانون عطف به ماسبق" نمی شود حرف مفتی بیش نیست؛ قیمت واحدهای پیش­نیاز هنگام محاسبه به دوبرابر آن­چیزی که در دفترچه سال ورود به دانشگاه به آدم می­گوید.. قانونِ کی؟ یک سال بعد از ورود ما به دانشگاه! واحد پیش­نیاز برای چه؟ برای این­که رشته­ی فوق لیسانسی که طراحی شده اصلاً در مقطع کارشناسی یا همان لیسانس وجود ندارد و الخ. یک ماه و یک هفته است کارم این است از دانشگاه لیسانس که قله­ی قاف است و دانشگاه فوق لیسانس که مرکز شهر در رفت و آمد باشم. نامه­ای قرار بود از یکی برای دیگری ارسال شود و کار ندارم که به چه خون جگری نوشته شد. پول پست اکسپرس­اش را دادم تا ظرف دو روز برسد. ده روز بعدش دیدم همین جور از این اتاق به آن اتاق می­رود تا امروز بعد از یک هفته معطل ماندن (و البته تحمل صداهای بلندی که معتفد بودند یادآوری هر روزه وظایف­شان نیازی به تلفن و حضور فرد ندارد و این پروسه معمولاً همین قدر باید طول بکشد چاره­ای نیست و این داستانا) برای یک امضا کاشف به­عمل آمد که تنها کارمند بخش حسابداری (همان یک امضای باقی مانده) عملاً قصد امضاء کردن­اش را ندارد، بهانه­اش؟ نداشتن یوزر پسورد کارمند قبلی! خانم ظاهراً مدتی است که تقاضای نیروی کمکی کرده ولی اداره موافقت نکرده یا هر چی! این­ها در دفتر نایب رئیس اداره که می­گویم بغض­ام کاملاً برطرف نشده که به خوردن شیرینی دعوت­ام می کند. بعدش می گوید گواهی موقت مدرکی که از یک دانشگاه دیگر گرفته­ام جزو دارایی­های دانشگاه آن­هاست... بعد که می­گویم بیش از یک ماه است که کار و زندگی­ام را تعطیل کرده­ام و به هیچ نتیجه­ای نرسیده­ام با لحنی عاقل اندر سفیه تلفن را برمی­دارد می گوید: «تلفن خانم! تلفن که اختراع شده» بعد که جوابی از آن­طرف خط نمی­آید ادامه می دهد: «البته شما هم بد موقعی آمده­اید، کارمندا چهارشنبه­ها اکثراً مرخصی­ان...» می­خواهم بگویم که از صبح داشتم همین کار را می کردم که بلند می شود...