دارم میلرزم، به تخت نگاه میکنم سر جایاش
است. کسی فریاد زده بود. بیهوا از اتاق بیرون میزنم. چند نفر از همراهان و پرستار
شیفتِ شب را میبینم که مثل مرغِ سر کنده اینطرف و آنطرف میرود: «کی از تخت
افتاده؟» هنوز دارم میلرزم، دنبال منشاء فریاد میگردم... بچهها از قبل قرار
گذاشتهاند به هیچ سؤالی جواب ندهند؛ یک جور تبانی. دیروزش فقط نیم ساعت فیلم و آنهم کارتون
دیده بودند جای فیلمِ یکساعته با پاپکرن، در جواب سؤالهایام یا سرشان را پائین
میاندازند یا برخی با احساس گناه میگویند نمیدانند. منتظر جوابِ سؤالی هستم،
جوابام سکوت است. چند نفر از خنده ریسه میروند، از عصبانیت دارم میلرزم... من
فریاد زده بودم، فکر کردم مادرم از تخت افتاده، معذرت میخواهم، صدایی شنیده بودم.
به اتاق برمیگردم، بیمار تختِ بغلی هم صدایی شنیده. مادرم اعتراض میکند که به
زور آرامبخش خوابیده بود. میلرزم. مرشد، ایوان و مجری بدونِ سر یکی پس از دیگری تسلیمِ جنون میشوند. لعنت به
تو پلنگ... محافظ آهنی کنار تخت بر روی کمد پلاستیکیِ کنار آن سقوط کرده... هنوز دارم
میلرزم. کسی را که بهگمانم سر دستهی تبانی است از کلاس اخراج میکنم. نمیرو د بیرون.... میگوید دیگر آرامبخش هم کمکی نمیکند. دستشویی دارد، اما وقتی میرسیم دیگر فایدهای ندارد. خودش را خیس کرده، میگوید بهخاطر جیغ تو اینطور شد. لرزشام
کمکم محو میشود، اشکهایام در همان مستراح جاری میشوند... بالاخره از کلاس
بیرون میرود، در را بههم میکوبد. کمکم نطق باقی باز میشود... دو شب است که
نخوابیده ، شیفت که عوض میشود صدای خُرخُرش بلند شده، از پرستار چیزی برای نوشتن میگیرم، کتاب را برمیدارم.
Thursday, December 19, 2013
Monday, December 16, 2013
بالا کشیدنِ آستانه
همیشه میشود به بدترین چیزها بعد از یک خوابِ یک ساعته
و یک لیوان چائی بهتر فکر کرد.
Wednesday, December 4, 2013
دلام چرکین است.
امروز که جوانک مثل جن سر کوچه جلویام ظاهر شد به گفتن یک «نه!» اکتقاء کردم. گفت
یک سال است که من را زیر نظر دارد، نگاهاش کردم، جوان بود؛ لابد در نگاهام چیزی
از دل چرکینام بود که سرش را پائین انداخت و راهاش را کشید. به رفیقام فکر
کردم؛ به رفقا. به سکوت و نقش بازی کردنِ یکسالهشان. به ته خطشان! به پدرم که
گفت خبر تکاندهندهای دارد و وقتی گفت زوجِ یکسالهی فامیل که بهتازگی صاحب
فرزند شدهاند قصد جدایی دارند و من که ذهنام تا کجاها نرفته بود نفس راحتی کشیدم.
به کودکشان که هفت ماهه به دنیا آمد از عجله. به زهرا که مستأجر برادر شده در 13
سالگی و پسرش که مهمان بهزیستی... وای بر من اگر جوانک بیچاره همهی اینها را در
نگاهام دیده باشد.
Thursday, November 28, 2013
تسلی / تسلیت
زوزه میکشد این
ساز لعنتی، نمیخواستم چیزی بنویسم؛ هیچ کاری ابلهانه تر از تسلیت گفتن به بازماندگان یک فاجعه نیست. «خدا رحمت اش کند؛ تسلیت میگم؛ غم آخرتان
باشد...» دیگر چه؟ کلمات به طرز احمقانه ای ضیق و ناکافی هستند. ای کاش هیچکس
دنبال تسلی دادن و گرفتن از کلمات در چنین لحظاتی نباشد. دیشب وقتی که گفت تمام
شده، و یک سال است که تمام شده؛ فقط داشت خبر می داد. یکی یکی گرهها یکی پس از
دیگری باز میشدند. هر دو داشتند می گفتند؛ خیال می کردند به تسلی نیاز داریم؛
نداشتم. هر چه تصویر از شوهر عمه ام در ذهن داشتم از جلوی چشمام گذشت. مردی که
روزهای آخر در کشمکش با سرطان لب از غذا هم فروبسته بود، نه این تصویر هیچ جایی در
ذهن ام نداشت. از صبح که خبر آمد و پدر و مادر را راهی کرد هیچ تصویری از او به
سراغ ام نیامده بود؛ فقط این تصویر بود؛ بچه بودم و او مرد چاق و لغز گویی بود که
واقعیتها را در ترکیبی از دور اندیشی و با زبانی تلخ میگفت. تلخ بودم اما به
تسلی نیاز نداشتم.
Saturday, November 23, 2013
خانواده: سفرهای که جمع نمیشود و رختخوابی که پهن است!
لامپ اتاق سوخته
است. همین دیروز که داشتم با مادر حرف میزدم؛ صدای ترکیدناش را از داخل اتاق
شنیدم. خانه ما نور ندارد برای همین از همان اول صبح همه برقها روشن است. ظاهراً
هیچ کس جز من و خواهر بزرگم با این موضوع مشکل اساسی ندارد. خواهرم معمولاً شبها
به خانه میآید پس مشکل اوهم نمیتواند
اساسی باشد. مادرم همیشه صبحها که از خواب بیدار مید فکر میکند نمیتواند از
جایاش بلند شود و از خدا مرگی راحت میخوهد. این موضوع از وقتی فهمیده صفرایاش
پر از سنگریزه است بیشتر شده اما همچنان نبودن نور برایاش اهمیت چندانی ندارد. اتاق
تاریکِ تاریک است. لباسهای خیس را کورمال روی صندلی و رادیاتور و هر جا که ممکن
بوده پهن کردهام تا خشک شود. تاریکی اصلاً اذیتم نمیکند امشب. تمام مسیر پائین
آمدنی از داخل مهای غلیظ و متراکم رد میشدیم؛ آنجا هم هیچ نوری نبود. تاریکی
اتاق و صدای باران؛ انگار هنوز در مه قدم میزنم. پریروز که از در آمدم خانه بهنظرم
خیلی بی نور ومرده آمد؛ نشستم چیزی بخورم که همه درآمدند باز چه شده؟ اولاش چیزی
نگفتم. بعد که گفتم خانه دارد خفهام میکند از بینوری و این همه خمودگی خستهام؛
انگار گفته باشم خانواده ناشاد وبینور من. بحث بالا گرفت؛ خیلی بالا! دیگر حرف نزدم.
دیگر حرف نمیزنم.
Saturday, November 9, 2013
Monday, November 4, 2013
آماسیدن
بعضی حرفها را
نمیشود همان موقع گفت؛ آنها را فقط میشود سی-چهل سال بعد در یک کوچهی تار و
باریک، شمرده شمرده و با چشمانی نمدار برای جوانکی بازگو کردکه گمان میکند بعضی حرفها
را نمیشود همان موقع گفت.
Tuesday, October 29, 2013
شبِ سرد!
کلافهام، خیلی
کلافهام؛ هر چه خودم و زمین و زمان را لعنت کردم فایده نداشت؛ تمام فحشهایی را
که میدانستم نثار پیرمرد و مادر دخترک کردم اما افاقه نکرد؛ نشستم و فیلمهای بچهها
را دیدم و تا توانستم عر زدم، بازهم بغضام گندهتر شد. خواستم برای جماعت جو گیر
فیسبوک چیزی بنویسم و اما دیدم دلام راضی نمیشود. بهخودم گفتم دستکم تا هفته
بعد و تولد نوزادِ بخت برگشته صبر کنم... وه که چه شب سری است امشب!
...
کم حرف بود و سر
کلاس چادرش را سفت نگه میداشت، وقتی با بچههای دیگه شروع میکرد به دویدن زود به
نفسنفس میافتاد. اولاش شکمان رفت که بیماری شکمی چیزی گرفته باشد، دوستی هم در
کلاس نداشت. با مادرش حرف زدیم، چند سال پیش با مردی که خیلی از خودش بزرگتر بود
ازدواج کردهبود؛ مردی که پسرانی بزرگ داشت. هیچکس دلاش نمیخواست فکر کند که
موضوع جور دیگری است. همان چند جلسهای که سر کلاس آمد مشقهایاش را مینوشت، کمی
از بقیه کندتر بود در یادگیری. از نگرانیاش که میگذشتی چیزی ته چشماناش بود که
اصلاً نمیشد فهمیدش.
حالا قریب یک ساعت
است که دارم در خانه از این ور به آن ور راه میروم مثل مرغ سرکنده، عقلام به
جایی قد نمیدهد. هفتهی دیگر قرار است ببریماش سزارین بکند. بالاخره با یکی حرف زده،
کار شوهر مادرش بوده؛ مادرش هر روز که ظهرها برای کار بر روی زمین از خانه خارج میشده
میآمده سراغاش، خودش گفته هشت ماه میشود که اوضاع بر همین منوال بوده. مادرش از
سرِ زمین هم که برمیگشته همهجا بوده جز خانهی خودش. وقتی موضوع را به او گفتهاند،
اول خودش را زده کوچه علی چپ و بعدش که گفتهاند که دخترش را باید به بهزیستی بدهند
و از شوهرش شکایت کنند، بنای خواهش و التماس را گذارده که رحم کنید و بیآقا
بالاسرش نکنند و ال و بِل.
به اشتیاقاش برای
شرکت کردن در بازیهای بچهها و نفسنفسزدنهایاش موقع بازی فکر میکنم. به اینکه
فکر میکند (یا اینطور وانمود میکند) که آنچه در شکم دارد یک جور بیماری است و
تنها آرزویاش این است که شکماش به حالت اول برگردد. در ذهنام آشوبی است؛ حتی
نمیدانم به کدامشان باید فکر کنم، به سکوت طولانیاش در اینباره، به حسِ
مادریِ نداشتهاش، به مادری که دخترش را طبق یک قرارداد نانوشته به پیرمردی باج
داده به این امید که سایهسرش باشد، به قانونی که لابد میگوید عقدش کند و تمام،
یا به انسانی که تا یک هفتهی دیگر قرار است به جمعیت این جهان اضافه شود...
Tuesday, October 22, 2013
گپهای خواهرانهی بیهدفمند
کلی شر و ور گفتهایم
تا اینجا. همه آدمها (از جمله خودمان) را به آلت تناسلیشان تقلیل دادهایم. داریم
دزدکی از نوشدارویی مینوشیم که در دریدن پردهها، مأخوذ به حیا بودن، و حرفهای
خالهزنکی راهمان بیاندازد. یکی از دوستاناش سفارشی برایمان فرستاده. سعی میکنم از لابهلای گپها آخرین داستان
موراکامی را هم بخوانم: Samsa in Love،
بیفایده است. به فلانی که میرسیم میگوید آن را مثل یک خاطره عاشقانه فقط نگاه
کن تایمات را تلف کن. لبخند هیستریکی میزنم و میپرسم که چرا اینطور فکر میکند! و البته اضافه میکنم «تایم» را خوب آمدی. خلاصه، لپ کلام و صورت جلسه مذاکرات هم این شد: فکر کردن به راهحلهای کوتاهمدتتر با
بکگراندِ ناقوس سی سالگی. حالا دیگر حرفهای خالهزنکیمان تمام شده دارم قبض
موبایلاش را اینترنتی پرداخت میکنم؛ حواسام را باید به اعداد جمعکنم؛ شناسه
پرداخت، شناسه قبض! باقی نوشدارو را هم قرار شد برداریم برای روز مبادا؛ مثلاً
تولد من. فیسبوک را باز میکنم، دوستی روی دیوارش نوشته: don’t die
a virgin, terrorists are waiting for you! از خنده منفجر
میشویم.
Sunday, October 20, 2013
نگاه که به تهی میل میکند
چشماناش را امروز
هم در پس نگاههای مرد موتور سوار از میان کلاه کاسکت دیگری دیدم. یک آن گفتم نکند
خودش است. امکاناش دور از عقل بود. یعنی ممکن است برای انتقام برگشته باشد؟ اما
این خیابان تا آن خیابان امروز تا پریروز. چیزی که یک آن به شکام افزود نگاههای
خالی موتور سوار پریروزی بود. اولاش شک داشتم دنبال من راه افتاده باشد قدمهایام
را کند کردم، سرعتاش را کم کرد کمکم کاملاً متوقف شد. عقب را نگاه میکرد اما در
چشماناش چیزی نبود: هیچ! بند کیفام را کج کردم، بعدش به محتویاتاش فکر کردم.
کاش این کار را نمیکردم. اگر لازم بود حاضر بودم کیف را دودستی تقدیماش کنم اگر
از این نگاهها معذورم میکرد. تا میتوانستم سرعتام را کم کردم هر گام نصف گام
قبلی، او را حد خودم گرفته بودم قرار نبود هیچگاه به او برسم. همان آنجا ایستاده
بود با همان نگاهِ غیر خواهشگر. زل زده بود؛ گویی اصلاً چیزی نمیخواست جز اینکه
مرا تا آستانهی آشوب ببرد؛ تا حد بینهایت آن. شک کردم که اصلاً برای کیف آمده
باشد. چیزی از جیب بغلِ کتاش درآورد، دقیقاً ندیدم چه بود، بعدها فکر کردم شاید
دشنهای بود یا چیزی شبیه آن. اگر پایان داستان با حضور و توقف پلیسی موتور سوار
کمی جلوتر از موتور سوار مذکور آنقدر هندی نمیشد شاید نگاههای موتور سوار
امروزی و موتور سوارهای روزهای بعد کمی دست از سرم برمیداشتند.
Tuesday, October 15, 2013
حذف یا وقتی زور آدم نمیرسد
یه سری از شمارههای
موبایلام را دارم حذف میکن: ترجمه صدا و سیما، دکتر مهدی، فقیر مترو... روی این
آخری کمی صبر میکنم تا یادم بیاید ماجرا چه بود: زنی جوان (زیر 18 سال) و معتاد که نوزادش را بغل میکرد و
روزهای تعطیل در قسمت بانوان مینشست. با صدای آهسته شروع میکرد از عفونت گوش
نوزادش، پلیدیهای مادرشوهرش، شوهرش که خانواده را ترک کرده و ... میگفت. معمولاً
روزهای جمعه که از کتابخانه ملی برمیگشتم میدیدماش. شماره را بابت این گرفتم
که کار در منزل آشنایی را به او اطلاع دهم، بعد فهمیدم اعتیاد دارد... موبایلام
جا ندارد. چند وقت پیش که شارژ موبایلام تمام شده بود توی تاکسی با دو مسافر بشر
دوست هر چه کردیم که شمارهی کسی رو که باید به او زنگ میزدم زنده کنم نشد که
نشد! جز چند شمارهی قدیمی شمارهای روی سیمکارتام ثبت نشده بود. پس در اولین
فرصت شمارههای گوشی رو باید روی سیم ثبت میکردم. یکی یکی که از مخاطبان میگذرم
تصویری از ذهنام میگذرد، بعضیها هم هیچ! هر چه زور میزنم تصویری ندارند، گاهی
زورم به هیچ چیز نمیرسد مثل همین نوشته که زورِ تمام کردناش را ندارم.
Friday, October 4, 2013
Wednesday, October 2, 2013
منگام. از آن وقتهایی
که نمیفهمم دارم زندگی میکنم یا خواب میبینم. راهرفتن در جنگل ابر و جیغ کشیدن
در دریا هم از منگیام کم نمیکند. میخوابم. خیلی میخوابم. قهوهی دوبل اسپرسو و
چائی دارچین هم از میلام برای خواب کم نمیکند. ترجمه میکنم «ریاضتهای عارفانه
و مجاهدتهای سالکانه». نزدیک شدن ضرب الاجلها هم از منگی و خواب نجاتام نمیدهند.
خودم را دلداری میدهم دپرسیونِ فصلی؛ پارسال هم همین موقع بود که حوصلهی تولد
فلانی را نداشتم. آهنگ همه چیز آنقدر کند شده که گویی اتفاقات مثل یک فیلم
سینمایی از پیش چشمانام میگذرد. من هم یکی از شخصیتها. داستانهای ممکن را یکی یکی بررسی میکنم...
Sunday, September 22, 2013
میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم
سوار آژانسام؛
مرور میکنم. در طول نمایش دستاش روی پای اش بود. چرا این صحنه را مرور کنم؟
دختری دستاش را روی پای مادرش گذاشته، آنهم در میان این همه اتفاق جورواجور این
چند روزه! میگوید بیمار است، و یک بیمار، قبل از هر چیز یک بیمار است. انگار کودکی
شدهام که بغضی مدام راه نفسام را میبندد... دختری دستاش را روی زانوی مادرش
گذاشته و آرام آرام نوازشاش میکند... از عکسهای خوشحال بیزارم، در طول، پیش و
پس از نمایش در تمام عکسها لبخند زدهام. از خودم بیزارم. این اشکهای احمق، باید راهی باشد که سیل نشوند؛ آنهم اینجا! راننده از توی آیینه نگاهام میکند. دوست دارم
این اتوبان هیچ وقت تمام نشود، میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
Wednesday, September 11, 2013
خواب عجیب
مرد یا پسری جوان
بود؛ توی اتاق روبرویام نشسته بود، نمیشناختماش اما مانع حرکت دستهایاش
روی تنام نمیشدم... بعدش که نوبت من شد و به سمتاش رفتم دیدم دختری است جوان ولی بازهم این موضوع مانعام نشد!
Tuesday, September 10, 2013
سیسالگی
نهیب اول را همراه
اول زد. بعد هم نوبت عمه جانم بود که هر سال تولد شناسنامهای را تبریک میگوید.
هر چند دو ماهی تا پر شدن پیاله سیام هنوز وقت باقی است اما سیسالگی حس غریبی نباید
باشد برایام. مادرم که از نیمه دوم بیست سالگی عملاً به استقبالاش رفت . در قهر
و آشتی؛ صبح و بعد از ظهر؛ روزی دستکم سه وعده با چاشنی غر، متلک، و این اواخر هم
تهدید برایام مرورش کرده: «از بیست و دو سالگی
از خانه بابام زدم بیرون... دختر فلانی چنین و شما چنان... پذیرایی از خرسهای گندهی
سی ساله و ...» الان هم که دارم این چند خط را مینویسم رادیو را برای دختر خالهام
روشن کرده؛ اگر صدای موزیک را تا آخر هم باز کنم باز حرفهایاش را میشنوم: این
نوار را سی سال است که میشنوم.
Tuesday, September 3, 2013
امیدهای کوچک این روزها
اولین نفر
رو به دوربین عید محمد است. البته جایاش معمولاً آن
ور کیس است چون قابلیت استتارش بیشتر است؛ عید محمد معمولاً سر کلاس یادش میافتد که
مشقهایاش را ننوشته. این ور کیس نشستن هم که مهمی است که هر بار کسی که قویتر است
به آن میرسد و عیدمحمد همیشه آن فرد نیست. Reset کردن کامپیوتر سر کلاس زبان از حظهای غیر قابل جایگزین او و دوستاناش
است. سردار هم هست، ولی فقط دفتر زرد رنگ توی دستاش در این عکس پیداست؛ جلسه دوم
که درسهای قبل را مرور کردم شگفت زدهام کرد هر چند که از همان اول هم در چشمهایاش
نیروی عجیب دیده بودم. آن خانم سیاهپوشِ بهغایت زیبا هم پروانه است؛ این زیبایی
وقتی با لبخندش همراه میشود دیگر قیامت است، با هوش و خوشخط! خلاصه هر چه راجع
به او بگویم کم گفتهام. یکی دیگر هم هست که دوست داشتم راجع بهاش بنویسم ولی در
این عکس نیست؛ بیبینساء! نگاهاش که میکنی و دفترش را که ورق میزنی فکر میکنی
از این موجود کاملتر بر این کرهی خاکی نباشد. اما چشمتان روز بد نبیند چشم معلم
را که دور میبیند جیغهایی میکشد بنفش! دربارهی یک بهیکشان چیزی دارم که
بگوییم از حکمت و خالالدین، عیوب، و ذبیح گرفته تا اسماعیل و زهرا و حمیرا و
سارا... تکتکشان بخشی از امیدهای این روزهای مناند.
Tuesday, August 27, 2013
مادرم
گرهی موهایام را
با انگشتانام باز میکنم؛ چند وقتی است که میلی به شانه کردن ندارم مخصوصاً
وقتی از حمام میآیم. خانه ساکت است؛ فقط صدای ترق پروقی خفیف هر از گاهی میآید؛
لابد آدمس میجود. این صدا رو خوب میشناسم، بهتر از تمام سریالهایی که هرشب
دنبال میکند؛ صدا بخشی از چرخهی شبانهروزیام شده؛ حتی از پشت در بسته میفهمم
که کی با دهان باز میجود و کی با دهان بسته. این صدا میتواند دیوانهام کند، با
چشمان باز تصورش میکنم در حالیکه در اتاق تاریک به سقف زل زده و فکر میکند و
البته همیشه به همان نتایج قبلی میرسد. حالا «هی خدایی» میگوید، ولی همچنان
آدمس میجود با دهان باز. گرهی موهایام را باز میکنم، موهایی که لای انگشتانام
مانده را لوله میکنم؛ آدامس نمیجود، الان دیگر خر و پفاش بلند شده!
Thursday, August 22, 2013
مرض زمان
این اسم را اول
رفیقام رویاش گذاشت. فکر میکردم فقط من به آن مبتلا شدهام؛ ولی گویا از
خانوادهی پنج خواهری آنها فقط خواهر سومی و خواهر کوچیکه که تازه میرفت کلاس اول
به آن مبتلا نشده بود (البته آخری هنوز وقت داشت و ممکن بود در آیندهی نزدیک
مبتلا شود). اما این مرض زمان اصلاً چه بود؟ از سمپتومهای اولییهاش این است که
یهو احساس میکنی زمان شتاب بیشتری گرفته است و وقت زیادی نداری، اما استرسی که در
نتیجهی این آگاهی سراغات میآید عملاً دست و پا و اصولاً فکرت را از کار میاندازد؛
و اضطرابات تبدیل به دپرسیون از نوع تک قطبی میشوی. شک میکنی به لحظهای که در
آنی! من الان هستم؟ دارم مینویسم؟ یا فکر میکنم هستم و دارم مینویسم؟ نکند اینها
همه خیال است و کلاً سر کار بودهام از اول؟ و از این دست سؤالها. اما نقطهی
شروع این مرض از همه جالبتر و در 90 درصد موارد (البته در میان جامعه آماری من،
رفیقام، و دو تا از خواهرهاش) مشترک است؛ فکر کردن یا مواجه نزدیک با مرگ! یعنی
اولین بار که مفهوم «هیچ شدن» روبرو میشوی. اولین سوال هم این است: «ینی به همین
مسخرگی؟ میمیریم و تمام؟»
برای من با مرگ
مادربزرگ شروع شد. 10- 11 ساله بودم که میدیدم مرگ عملاً دست بهکار شده و یکی از
کسانی را که از نزدیک میشناختم با خودش برده؛ پس واقعیت داشت! اوایلاش سعی میکردم
که بفهمم مردن چگونه چیزی میتواند باشد؛ مثلاً شبها در رختخواب سعی میکردم
فضای یک قبر را برای خودم شبیهسازی کنم و برای اینکه از عذاب وجدانام بهخاطر
اشکهای نریخته از رفتنِ مادربزرگ کم کنم – آخر تنها
چیزی که واقعاً فکرم را مشغول کرده بود خود مرگ بود- خود را در فضایی شبیه به قبر او
تصور میکردم؛ در انتهای چالهای دومتری با دیوارهایی نمناک پر از مار و
مور. گاهی از ترس عرق بر پیشانیام مینشست و گمانام یکی دوباری تا
صبح خواب به چشمانام نیامد. تنها تسلایِ کودکانهی آن روزها، که خودم هم به آن
باور نداشتم، به «بزرگ شدن و ساختن دارو یا آمپولی» بود که دیگران و خودم را از شر
مرگ برهاند؛ «آمپول جاودانگی»!
اما آنچه که از
شرش خلاصی نبود تصویرِ مرگ بود. آخر مگر میشد اصلاً نبود؟ نبودن اصولاً چطور چیزی
است؟ هیچ بودن... مگر میشود؟ لعنت به من که نمیتوانم هیچ تصوری از هیچ بودن
داشته باشم! هراس اولییه از هیبت مرگ کمکم به احساس ناتوانی تبدیل میشد؛ ضعفِ
قدرت تصورِ هیچ بودن! این ضعف مزمن که میشود و شامل مرور زمان، تبدیل میشود به
همان مرضی که اول گفتم! «مرض زمان»!
پ.ن: همهی اینها
را گفتم که برسم به اینکه «مرض زمان»ام گاهی عود میکند.
Friday, August 9, 2013
سکانس چهار: داخلی- شب- سکوت- آشوب
مهمانها خواباند.
سکوت خانه را پر کرده. انعکاسِ آشوب دلام در خانه میپیچد. به صبح فکر میکنم و
به هفتهی آینده مهمانها؛ به تأخیر در چرخههای شبانهروزی خواب و در چرخهی
زنانگی؛ به چرکی که در آکنههای صورتام دلمه بسته؛ و به نگرانی در چشمان مهمان
کوچک و ستارهی دریایی صورتی رنگاش. دلام آشوب است.
Wednesday, August 7, 2013
سکانس سه: روز- داخلی
نوشتههای دیشب را میخوانم؛ از خودم تعجب میکنم. باید
بروم، «اختلالات خلقی فصلی» و «شبیهسازی طلوع و غروب آقتاب» در انتظارم هستند؛
روزی دو صفحه، یکی صبح یکی شب.
سکانس دو: بازهم شب- بازهم داخلی
برگهایی به این
بزرگی هرگز به کارم نخواهد آمد، یک آن زمانی را تصور میکنم که او مرده و آن روز دسته
گل مخصوصی با این برگها درست کردهام؛ گمانام این بار چندمی است که به مرگ او
فکر کردهام. باید یکجور مکانیسم دفاعی یا چیز مزخرفی شبیه آن باشد: «آمادگی برای
شک بزرگ!» یکی میگفت بارها به مرگ عزیزاناش فکر کرده و پیشاپیش برایشان عزاداری
کردهاست. من هم پیش از این چند باری به مرگ آنهایی که عزیز میدارمشان فکر کردهام
و لعنت به من با جزئیات هم فکر کردهام ...گلهای خشک را میگذارم توی جعبه، برگهای
بزرگ اکالیپتوس را میگذارم لای آکسفرد پیشِ باقی برگهای تر تا خشک شوند، سبکتر شدهام.
سکانس یک: شب-داخلی
کلافهام؛
رفتهام زیر پتو تا از سرمایی که برای باقی اهل خانه در حکم مرگ و زندگی است در
امان باشم. بیحوصلهام، بدنام در دو اکسترممِ یخزدگی و گرما سیر میکند؛
مخصوصاً آنقدر در فیسبوک چرخیدهام که دچار حالت تهوع شوم. یکی بلیط کنسرت
«دیوار» در ترکیه
را که ظاهراً کادوی تولد دوستدخترش است دستمایهی بحث منورالفکرانه کرده؛ تمام کامنتها را میخوانم، برای بدتر شدن حالام دلیلهای بیشتری
نیاز دارم؛ پیامهای قدیمی را میخوانم، با خودم تکرار میکنم درِ این وامانده را باید مدتی تخته کنم... کیفام را که باز میکنم بوی اکالیپتوس میزند
بیرون. یاد گلهای خشکِ لای کتابچه میافتم؛ بازش میکنم، چندتا از برگها آنقدر با ظرافت و دقت
کنار هم چیده شدهاند که اشک توی چشمانام حلقه میزند؛ برگها را دوباره بو میکنم.
«مردی با کاپشن بهاری» هم میافتد بیرون؛ حس بعدی شرم است. دست برقضا، من هم نمیدانم
باقیِ زندگیام را میخواهم چه کنم اما هیچگاه جرأت اعتراف به آن را نداشتهام.
ای کاش شهامت کاسه کاسه کردن آن را داشتم؛ ای کاش اینجا بود تا با چشمهای نمناک
در چشمان شفافاش خیره میشدم.
Monday, July 29, 2013
ابدیتِ سورئال
پیادهروی
کریمخان در تاریکی ستونی روی سکوی دم خانهای نشستهام و آرام آرام آش میخورم؛
باران بوسهها بر لبانام مینشیند.
Thursday, July 11, 2013
اندر ستایش لکاتگی!
گاهی «اون
لکاته» را بیشتر درک میکنم؛ همانکه پیرمرد خنزر پنزری را به راویِ، و شاید راویهای
جوان، ترجیح میداد.
Sunday, July 7, 2013
هـــــــــــــــــــــــو!
از دهنکجیهای من
به روزگار هم اینکه بهجای یک نگین به نگینی دیگر زنگ زدهام که سالهاست خبری از
او نگرفتهام و کمی قبل از اینکه آمار بستهی پستیای، که آنیکی قرار بوده
بفرسته را، بگیرم خودم را جمع جور میکنم و بعد از کلی خوش و بش و بحثهای آیاسآی
و تز و این حرفا میگویم دلام تنگ شده و قراری با او میگذارم که ببینماش.
Saturday, July 6, 2013
هــــــــه!
از
دهنکجیهای بزرگ روزگار اینکه نه تنها کسی برای بوسیدن نداشته باشی هیچ؛ که عدل
روز جهانی بوسه تبخالی به بزرگی فلان خر گوشهی لبات سبز شود.
Saturday, June 29, 2013
Friday, June 28, 2013
کارت تبریکِ تسلیتآمیز
سکویای جوان مرد! گلدانِ
خشکشده را گذاشتهام پشت پنجره! لابد بهقول آقای بُنسایکار وقت مناسبی برای
قلمهزدن نبوده. خواهرم آنور اتاق وسایلِ تصویرسازیاش را پهن کرده، من هم اینسر
اتاق با کارتها و گلهای خشکام ور میرم. شلوغی اصلاً کلافهام نمیکند و دارم
به این فکر میکنم با برگهای خشک سکویا
چطور میشود یک کارت تبریک درست کرد.
Sunday, June 23, 2013
حقارت
میگویند در برابر
هر جبههای اپزسیون شدهای و نانات گویا در مخالفخوانی توی روغن است؛ چه ایرادی
دارد که بدون «هیچ دلیلی» هم «خاک تو سر فلانی!». میگویم بهخاطر تخقیرآمیز بودناش!
و با خودم فکر میکنم این حس برایام ناآشنا نیست! هر لحظه! هر روز، زیر همین سقف!
Friday, June 21, 2013
سکویای جوان
الان
یک گلدان کوچک سِکویا دارم با یک ریدرِ پولیتزر. اولی را آب دادم همانقدر که آقای
بونسایکار میگفت و گذاشتم توی باقچه جایی که آفتاب مستقیم نپژمراندش؛ دومی را گذاشتهام روی پام و هر از چندگاهی برندههای
پولیتزر و اسم داستان، شعر، و نمایشنامهها را میخوانم! باید فردا اول وقت به گلام
سرکشی بکنم که آفتاب مستقیم نگریدش .
Saturday, June 15, 2013
بیست و پنجم خرداد 92
مردمِ این روزها شاد، مردمِ اینروزها امیدوار؛ دوست دارم بهاندازهی آنها شاد و امیدوار باشم. همیشه شاد (که نمیشود) ولی همین قدر امیدوار میخواهمشان.
Tuesday, May 28, 2013
Let it be!
صبح تا از خواب پا
شدم شروع کردم به گشتن. توی آلبوم ریچی هیونز پیداش نمیشد؛ اسماش باید چیز دیگری
باشد. پیداش میکنم وحواسام نیست چندبار پخش شده؛ فارغ از اینکه از چه و کی میگوید
نیروی let it beهایاش همان چیزی است که مهربانانه تا آستانه میبردم و
رهایام میکند، میباراندم.
Friday, May 17, 2013
از سرگرمیهای جدید...
پشهها را بعد از اینکه میکشم؛ لای کاغذی، دستمالی،
چیزی فشار میدهم ببینم چقدر خون خوردهاند؛ اصلاً خوردهاند یا نه!
Wednesday, May 15, 2013
خوابام پر از
ماهی بود؛ چندین ماهی قرمز و یک ماهی سیاه با دمی سهشاخه. باید میرساندمشان
جایی. اول سوار مینیبوس بودم و بعد وارد استخری شدم. شنا میکردم، ماهیها از
چیزی شبیه تشتی که دستم بود میرفتند توی استخر و من شناکنان دنبالشان... لحظهای
بعد وارد تشت میشدند و دوباره روز از نو، روزی از نو! نمیدانم چه شد که در محفظهای
پارچهای مرطوبی گذاشتمشان تا بقیهی مسیر را بیرون نبرون نپرند میدانستم این
کار برایشان خطرناک است ولی نه در آن زمان کوتاه تا به مسیر میرسیدم. بعد که
رسیدم دیدم ماهی قرمزها همه خشکشان زده با دهانی نیمهباز به سمت آسمان... بقیه
رو فوراً درون آبی ریختم که نمیدانم چرا آنقدر کم بود؛ فوجی از بچه ماهی از لایِ
محفظهای که ماهی قرمزها در آن خشکشان زده بود وارد آب تازه شدند؛ اما به محض
ورود به آب یکی یکی خودشان را از آب میانداختند روی زمینِ کنار تنگ... و من یکی
یکی برمیگرداندمشان.
Tuesday, May 7, 2013
زورگیری
تصویرش خواب را از
چشمهایام گرفته؛ پسرکی 17- 18 ساله که از موتور پیاده میشود و در انتهای پیادهرو
به استقبالمان میآید. چشماناش درشت و ترسیدهاند، بلاتکلیفیاش منگام کرده.
اول به سمت خواهرم میرود و بعد سری میجناند، میخواهد موبایل را از دست پیرمرد
بیرون بکشد اما ترس است که چشماناش به بیرون پاشیده میشود؛ لحظهی جنون! فریاد
ممتد خواهرم. پسرک چند گام بهعقب و چند گام بهجلو. حالا دورمان پر شده و صدای
موتور؛ گلویام میسوزد.
Tuesday, April 16, 2013
Monday, April 15, 2013
فی مرحلة اساسیة لصدی الحیاة
اگر مبتدا، موصوف، یا مضاف در یک عبارت جمع غیر عاقل باشد،
خبر، صفت، یا مضاف الیهی که متعاقب هر یک می آید باید مفرد
مؤنث باشد. این یکی از اولین قاعدههایی که در مرحلة اساسیة "صدی الحیاة"* باید آموخت.
* به معنی «بازتابِ زندگی» یا همچین چیزی
بعدالتحریر: مرحلة اساسیة با این چیزها بازت نمینهم
Saturday, April 13, 2013
Tuesday, March 26, 2013
یک صبح بهاری به همان دلانگیزی که مجریهای تلویزیون میگویند
پنجره را باز گذاشتم و نرم نرم چایی میخورم با
خرما. اقاقیای حیاطِ دوتا خانه آن طرف تر حسِ بهارهای کودکی با عدسی داییجان و
بحثهای سیاسی سرِصبح را برایام دارد. جای گزیدگیِ پشهی دیشبی را میخارانم. بی
همه چیز قشنگ رگ را نشانه رفته. خودم را در شیشهی پنجرهی باز میبینم؛ پوستام
از شب نخوابیهایِ این چند وقته سرِ حال نیست اما با سرمای ملایمی که زیر پوستم
نشسته حسِ تازگی دارم. عدل یک دیشب را که فارغ از کارِ این فیلمهای یک قران
دوشاهی صدا و سیما آمدم سرِشب بخوابم این پشهی لعنتی دهنام را سرویس کرد. بعد از
آنهم که آلرژی مهمانِِ خواهر جان عود کرد و دربهدر دنبال مسکنی روانه شدیم که
مادر جان یحتمل همه را بار زده با خودش برده سفر. تا صبح داستان خواندم با نور
موبایل. پیامی را میخوانم که گفته نتایج فلان بورس اعلام شده. باید نیمروی کم نمک
درست کنم با پنیر بخورم، اینطوری
حالاش بیشتر است. بعدش هم باید 36 تا سربیندازم برای دستکشِ زمستان بعدی؛
چهارتا زیر دوتا رو!
Monday, March 25, 2013
نه
پسوردِ جی میلام را به یاد داشتم نه فهمیدم که به رفیق جان چه میگویم. بعد از
پنج روز شبنخوابی متوالی، خوابهای سطحیِ 6 صبح به بعد و کابوسهایی که با کمک
صدای کارکترهایِ تلویزیون در ذهنام ساخته میشد، نتیجهی یک ساعت خواب عمیق این
شد که هیچ چیز را به خاطر نمیآوردم. به دستهایام که نگاه کردم به نظرم استخوانیتر
و نحیف از از آن آمدند که بتوانند پتوی بختک شده را کنار بزنند. تلفنام زنگ میخورد
و شاید یکی دو ساعت بیشتر از آن چیزی که باید خوابیده بودم. با رفیق جان که حرف
زدم یکراست آمدم بنویسم
اما پسورد اکانتی را که هر روز ساعتها از آن استفاده میکنم در خاطر نداشتم. سعی
کردم خواب یا کابوسی را که میدیدم بهیاد بیاورم اما بی فایده بود؛ فقط تصاویری
محو از یک مهمانی و دهنهایی که چیزهایی زمزمه میکردند. نمیخواستم بشنوم! اما
احمقانه سعی میکردم لبخند بزنم. دلگیر بودم و میدانستم نمیتوانم حرفهایام را
بگویم فقط صداهایی نامفهوم از خودم میشنیدم. این خندهی احمقانه بهزودی بغضی میشد
که راه را بر همه چیز میبست.
Tuesday, March 12, 2013
دلتنگام
"دلتنگیهای
آدمی" را گاه صداها چون جامی از داغ در گوش فرومیریزند،
"آرزوهایاش"
در همهمهی این داغ ذوب میشود.
Monday, March 4, 2013
هرمِ تن
تبِ تنام باید پسماند سرمایی باشد که کل زمستان از جانام بیرون نرفت که نرفت. شاید هم از زنانگیای باشد که دیگر حسابِ قاعدهاش را ندارم. تقویم را نگاه میکنم، چشمام میخورد به یادداشتهای سبز رنگ، نوشتهها محواند، تصویر اما نه؛ دستانی از پشت آرام در آغوشام میکشند، و لحظهای بعد حرارتی شدید در سینههایام میدَود، چشمهای از گرما در سراسرِ تنام میجوشد؛ پشتِ پلکها، لایِ رانها... تقویم را بهجلو ورق میزنم آنقدر جلو که به آخرین قاعده زنانهام میرسم، پس هنوز یکی دو روزی مانده... این تبِ لعنتی اما! گوشام را به شنیدن نمِ باران تیز میکنم و پشتام را از رادیاتور میکنم، باید فکری به حالِ این کورههای گرما بکنم، لپتاپام!
Wednesday, February 27, 2013
خودآزاریهایی از جنسِ من!
هر روز میدیدماش
زمانیکه تزم را مینوشتم، درست یک سالِ پیش! صبحها یک پارچِ آب دستاش بود و
سلانه سلانه تمام گلها را آب میداد. بعد از ظهرها هم روی یک صندلی در حالِ چرت
زدن بود. بهندرت با کسی حرف میزد، طوری که شک میکردی حرف زدن بداند! هر روز
به او سلام میکردم و بعد کم کم باب گفتگو باز شد، فارسی را بهسختی حرف میزد.
لبخند که میزد همهی صورتاش بهحرکت درمیآمد، خونی زیرِ پوستاش میدوید. کتابدار
امروز میگفت با یک کلیه سپری میکرده. کسی با او کار زیادی نداشت. امروز که
علامیهاش را دیدم چند لحظه همین طور ماندم، اسماش را نمیندانستم، هنوز هم نمیدانم...
امشب بی اختیار شروع کردم به گفتن از او برایِ خواهر کوچکام، اشک در چشمهایاش
حلقه بست، فهمیدم زیاده روی کردهام و حالا بعد از یک هِق هِق طولانی در توالت،
ذهنام پر است از تصاویر مردی که گلدانها را آب میداد و با تمام صورتاش میخندید... باید پروپوزالی بنویسم در مورد فواید صلح و امشب آخرین دِدلاین است.
Tuesday, February 26, 2013
کابوسهای افسونگر
این روزها خوابهایام
بختک شدهاند. جدا از رگهی تلخی از درد که پسِ سرم بهجا میگذارند و تبخالی که
گوشهی لبام کاشتهاند، یک آن از افسون چشمهایام دست نمیکشند، مثل زهری سریع
وجودم را میگیرند و به قربانگاه رویاهای ناخوانده هدایت میکنند.
Friday, February 22, 2013
کو(بید)هپیمایی
یکی از مزایای ده
ساعت کوهپیمایی این است که ماهیچههایی را در بدنتان شناسایی میکنید که اگر کوبیده
نمیشدند شاید هیچگاه افتخار آشنایی با آنها را نمییافتید.
Wednesday, February 13, 2013
عشق هانکهای
فیلم Amour «عشق» هانکه شروع و داستانی درخشان دارد چون خودِ عشق! آغازش پر از انتظار و امید است ولی بلافاصله از خودت میپرسی چگونه تمام میشود چرا که میدانی جایی باید تمام شود؛ جایی خیلی نزدیک! داستانِ «عشق»، ماجرای پیرزن و پیرمردی است که علاوه بر پیری، لحظهی سکته باعث نسیان و فراموشی در یکی از طرفین میشود؛ و اندیشه زوال که تقویت میشود، ماجرا شروع... سوال اولیه بعد از نشیبهای اکنون بی فراز پس از مدتی این میشود: «پس کِی تمام میشود؟» یگانه امرِ عشق مانند فیلم، ریتم آن بود؛ بهویژه پایاناش که فراتر از روندِ باورپذیر داستان، ردِ اصرار بر القایای نمادین از مفهوم عشق دیده میشد.
Tuesday, February 12, 2013
آشِ بی دریغ
میگوید خانهی
برادرش آش پشتِ پا پختهاند، یه کاسه برای من کنار گذاشته با یک گلِ شانس یا همچین
چیزی که باید برسانم به دست ریاضیات محض! که خانهی برادرش دو کوچه پائین تر از
ماست و یک ساعت دیگر باید بروم برای گرفتنشان. خواب میمانم و ده دقیقه مانده به
ساعتی که گفته از خواب میپرم زنگ میزنم؛ تلخام! میشنوم ایستگاه دروازه دولت!
پس با مترو آمده و همهی داستان دربارهی برادرش و آشِ پشت پا... تلخام، شروع میکند
به خوش و بش با کسی و سعی میکند بگوید برادرزادهاش است، او هم دعوتمان میکند به نوشیدنِِ
چای! نمیخندم، مهرِ بیدریغ را باور ندارم. میگوید هیچ چیز در دنیا ارزشِ جدی
بودن را ندارد و شروع میکند به ادامه دادن داستان برادرش و آش! لبخند میزنم.
Friday, February 8, 2013
Friday, January 18, 2013
بعد از آب دادن به باغچه
زمین تشنه آب را
بلعید
سنجاقک پرید.
گل آخرین فریاد را
بر حلقهی دار کشید
شلنگ پیچید
و سنجاقک بازهم
پرید.
پینوشت: این را
زمانی نوشته بودم که فکر میکردم بزرگترین رسالت من در زندگی این است که شعر
بگویم. شبها خواب کلمات را میدیدم و هر آن منتظر الهام هنری بودم. از آن زمان
هفت-هشت سال میگذرد، امروز در یک جلسهی شعرخوانی وقتی که شعر میخواندند یاد آن
زمان افتادم. از این همه چرخش در ذهنیاتام شگفتزده شدم. تنها چیزی که از آن
روزها برایام زنده شد همین کلمات بود که گوشهی کتاب یک بستر و دو رویا نوشتم؛
کتابی که پلنگ برایام خرید از یک دست دوم فروشی در انقلاب.
Wednesday, January 9, 2013
دیو(ان)سالاری
پرِ خشمام، پرِ آهام.
مثه طوفان که نه مثه سونامی پر از سقف و تیرک خانههای معلقام که هر آن ممکن است
به سویای راهاشان کنم... کسی نمانده اطرافام که بابت همین کارهای فارغ التحصیلی
پولی ازش قرض مرض نکرده باشم؛ اول که یک مبلغ کلی از دَدی مطالبه نمودیم بر طبق
چیزی که خانم آموزشی گفته بود. بعد فهمیدم که این گفته که: "قانون عطف به
ماسبق" نمی شود حرف مفتی بیش نیست؛ قیمت واحدهای پیشنیاز هنگام محاسبه به
دوبرابر آنچیزی که در دفترچه سال ورود به دانشگاه به آدم میگوید.. قانونِ کی؟ یک
سال بعد از ورود ما به دانشگاه! واحد پیشنیاز برای چه؟ برای اینکه رشتهی فوق
لیسانسی که طراحی شده اصلاً در مقطع کارشناسی یا همان لیسانس وجود ندارد و الخ. یک
ماه و یک هفته است کارم این است از دانشگاه لیسانس که قلهی قاف است و دانشگاه فوق
لیسانس که مرکز شهر در رفت و آمد باشم. نامهای قرار بود از یکی برای دیگری ارسال
شود و کار ندارم که به چه خون جگری نوشته شد. پول پست اکسپرساش را دادم تا ظرف دو
روز برسد. ده روز بعدش دیدم همین جور از این اتاق به آن اتاق میرود تا امروز بعد
از یک هفته معطل ماندن (و البته تحمل صداهای بلندی که معتفد بودند یادآوری هر روزه
وظایفشان نیازی به تلفن و حضور فرد ندارد و این پروسه معمولاً همین قدر باید طول
بکشد چارهای نیست و این داستانا) برای یک امضا کاشف بهعمل آمد که تنها کارمند
بخش حسابداری (همان یک امضای باقی مانده) عملاً قصد امضاء کردناش را ندارد، بهانهاش؟
نداشتن یوزر پسورد کارمند قبلی! خانم ظاهراً مدتی است که تقاضای نیروی کمکی کرده
ولی اداره موافقت نکرده یا هر چی! اینها در دفتر نایب رئیس اداره که میگویم بغضام
کاملاً برطرف نشده که به خوردن شیرینی دعوتام می کند. بعدش می گوید گواهی موقت مدرکی
که از یک دانشگاه دیگر گرفتهام جزو داراییهای دانشگاه آنهاست... بعد که میگویم
بیش از یک ماه است که کار و زندگیام را تعطیل کردهام و به هیچ نتیجهای نرسیدهام
با لحنی عاقل اندر سفیه تلفن را برمیدارد می گوید: «تلفن خانم! تلفن که اختراع
شده» بعد که جوابی از آنطرف خط نمیآید ادامه می دهد: «البته شما هم بد موقعی
آمدهاید، کارمندا چهارشنبهها اکثراً مرخصیان...» میخواهم بگویم که از صبح
داشتم همین کار را می کردم که بلند می شود...
Subscribe to:
Posts (Atom)

