Wednesday, January 9, 2013

دیو(ان)سالاری

پرِ خشم­ام، پرِ آه­ام. مثه طوفان که نه مثه سونامی پر از سقف و تیرک خانه­های معلق­ام که هر آن ممکن است به سوی­ای راهاشان کنم... کسی نمانده اطراف­ام که بابت همین کارهای فارغ التحصیلی پولی ازش قرض مرض نکرده باشم؛ اول که یک مبلغ کلی از دَدی مطالبه نمودیم بر طبق چیزی که خانم آموزشی گفته بود. بعد فهمیدم که این گفته که: "قانون عطف به ماسبق" نمی شود حرف مفتی بیش نیست؛ قیمت واحدهای پیش­نیاز هنگام محاسبه به دوبرابر آن­چیزی که در دفترچه سال ورود به دانشگاه به آدم می­گوید.. قانونِ کی؟ یک سال بعد از ورود ما به دانشگاه! واحد پیش­نیاز برای چه؟ برای این­که رشته­ی فوق لیسانسی که طراحی شده اصلاً در مقطع کارشناسی یا همان لیسانس وجود ندارد و الخ. یک ماه و یک هفته است کارم این است از دانشگاه لیسانس که قله­ی قاف است و دانشگاه فوق لیسانس که مرکز شهر در رفت و آمد باشم. نامه­ای قرار بود از یکی برای دیگری ارسال شود و کار ندارم که به چه خون جگری نوشته شد. پول پست اکسپرس­اش را دادم تا ظرف دو روز برسد. ده روز بعدش دیدم همین جور از این اتاق به آن اتاق می­رود تا امروز بعد از یک هفته معطل ماندن (و البته تحمل صداهای بلندی که معتفد بودند یادآوری هر روزه وظایف­شان نیازی به تلفن و حضور فرد ندارد و این پروسه معمولاً همین قدر باید طول بکشد چاره­ای نیست و این داستانا) برای یک امضا کاشف به­عمل آمد که تنها کارمند بخش حسابداری (همان یک امضای باقی مانده) عملاً قصد امضاء کردن­اش را ندارد، بهانه­اش؟ نداشتن یوزر پسورد کارمند قبلی! خانم ظاهراً مدتی است که تقاضای نیروی کمکی کرده ولی اداره موافقت نکرده یا هر چی! این­ها در دفتر نایب رئیس اداره که می­گویم بغض­ام کاملاً برطرف نشده که به خوردن شیرینی دعوت­ام می کند. بعدش می گوید گواهی موقت مدرکی که از یک دانشگاه دیگر گرفته­ام جزو دارایی­های دانشگاه آن­هاست... بعد که می­گویم بیش از یک ماه است که کار و زندگی­ام را تعطیل کرده­ام و به هیچ نتیجه­ای نرسیده­ام با لحنی عاقل اندر سفیه تلفن را برمی­دارد می گوید: «تلفن خانم! تلفن که اختراع شده» بعد که جوابی از آن­طرف خط نمی­آید ادامه می دهد: «البته شما هم بد موقعی آمده­اید، کارمندا چهارشنبه­ها اکثراً مرخصی­ان...» می­خواهم بگویم که از صبح داشتم همین کار را می کردم که بلند می شود...  

No comments:

Post a Comment