Tuesday, September 3, 2013

امیدهای کوچک این روزها

اولین نفر  رو به دوربین عید محمد است. البته جای­اش معمولاً آن ور کیس است چون قابلیت استتارش بیشتر است؛ عید محمد معمولاً سر کلاس یادش می­افتد که مشق­های­اش را ننوشته. این ور کیس نشستن هم که مهمی است که هر بار کسی که قوی­تر است به آن می­رسد و عیدمحمد همیشه آن فرد نیست. Reset کردن کامپیوتر سر کلاس زبان از حظ­های غیر قابل جایگزین او و دوستان­اش است. سردار هم هست، ولی فقط دفتر زرد رنگ توی دست­اش در این عکس پیداست؛ جلسه دوم که درس­های قبل را مرور کردم شگفت زده­ام کرد هر چند که از همان اول هم در چشم­های­اش نیروی عجیب دیده بودم. آن خانم سیاه­پوشِ به­غایت زیبا هم پروانه است؛ این زیبایی وقتی با لبخندش همراه می­شود دیگر قیامت است، با هوش و خوش­خط! خلاصه هر چه راجع به او بگویم کم گفته­ام. یکی دیگر هم هست که دوست داشتم راجع به­اش بنویسم ولی در این عکس نیست؛ بی­بی­نساء! نگاه­اش که می­کنی و دفترش را که ورق می­زنی فکر می­کنی از این موجود کامل­تر بر این کره­ی خاکی نباشد. اما چشم­تان روز بد نبیند چشم معلم را که دور می­بیند جیغ­هایی می­کشد بنفش! درباره­ی یک به­یک­شان چیزی دارم که بگوییم از حکمت و خال­الدین، عیوب، و ذبیح گرفته تا اسماعیل و زهرا و حمیرا و سارا... تک­تک­شان بخشی از امیدهای این روزهای من­اند.
     

No comments:

Post a Comment