اولین نفر
رو به دوربین عید محمد است. البته جایاش معمولاً آن
ور کیس است چون قابلیت استتارش بیشتر است؛ عید محمد معمولاً سر کلاس یادش میافتد که
مشقهایاش را ننوشته. این ور کیس نشستن هم که مهمی است که هر بار کسی که قویتر است
به آن میرسد و عیدمحمد همیشه آن فرد نیست. Reset کردن کامپیوتر سر کلاس زبان از حظهای غیر قابل جایگزین او و دوستاناش
است. سردار هم هست، ولی فقط دفتر زرد رنگ توی دستاش در این عکس پیداست؛ جلسه دوم
که درسهای قبل را مرور کردم شگفت زدهام کرد هر چند که از همان اول هم در چشمهایاش
نیروی عجیب دیده بودم. آن خانم سیاهپوشِ بهغایت زیبا هم پروانه است؛ این زیبایی
وقتی با لبخندش همراه میشود دیگر قیامت است، با هوش و خوشخط! خلاصه هر چه راجع
به او بگویم کم گفتهام. یکی دیگر هم هست که دوست داشتم راجع بهاش بنویسم ولی در
این عکس نیست؛ بیبینساء! نگاهاش که میکنی و دفترش را که ورق میزنی فکر میکنی
از این موجود کاملتر بر این کرهی خاکی نباشد. اما چشمتان روز بد نبیند چشم معلم
را که دور میبیند جیغهایی میکشد بنفش! دربارهی یک بهیکشان چیزی دارم که
بگوییم از حکمت و خالالدین، عیوب، و ذبیح گرفته تا اسماعیل و زهرا و حمیرا و
سارا... تکتکشان بخشی از امیدهای این روزهای مناند.

No comments:
Post a Comment