دیشب داستانی خواندم که تا چند ساعت خواب را از چشمانم دور کرد، متعاقب آن خوابی دیدم که صبحِ بعد از یادآوریش نتونستم جلوی خنده ی خودم را بگیرم؛ داستان راجع به پیرمردی بود که بعد از سال ها زندگی در جنگل های آمازون به دهکده ای در حاشیه ی رود پناه آورده بود و سرگرم خواندن کتاب های عاشقانه بود، عنوانش هم همین بود: "پیرمردی که داستان های عاشقانه می خواند." ماجرای خریدن کتاب هم جالب بود. من این روزها زیاد داستان نمی خرم، اصولن زیاد چیزی نمی خرم. چند وقت پیش که در به در به دنبال ِ "پرومته در زنجیر" بودم به کتاب فروشی آشنایی سر زدم تا بلکه فرجی شود. از آن جا که عادت دارم هر موضوع را از اولش بگویم جانم برایتان بگوید که با یکی از دوستان بنای تشکیل جلساتی را گذاشیم که دور هم بنشینیم و نمایشنامه بخوانیم همه بر این توافق بودیم که این روزها کسی حوصله ی خواندن و به تبع آن انجام کارهای جدی را ندارد، یا حداقل ما نداریم. پس پیش به سوی کاتارسیس تراژدی و زنده باد یونان باستان. بماند که آن دوست رفیق نیمه راه شد و من ماندم و یک دوجین اینرسی غلبه نشده، اما مدام با خودم می گفتم که «طاقت بیار رفیق!». از انقلاب و شهر کتاب که ناامید شدم، دوست دیگری که ظاهرن از همان ابتدا برای خواندن نقش پرومته دسیسه کرده بود از یکی از دستفروش های خیابان انقلاب نسخه ای کپی شده با ترجمه ی شاهرخ مسکوب یافت. بگذریم آن روز که کتاب فروشِ آشنا کتاب داستان را به من نشان داد، قدمی به عقب برداشتم ولی وقتی کلمه ی «هشتصد تومن هم بیشتر نیست و... کتابیه که بهش بی مهری شده» را از لابلای بقیه توضیحاتش شنیدم، قدم رفته را بازگشتم کتاب را گرفتم و ورق زدم، چاپ 84 بود با یک طرح جلد بسیار معمولی. علاوه بر دو جمله ی فروشنده که کنجکاوی من برای خریدن کتاب را تحریک کرد، امتیاز دیگرش قطع کوچک آن بود که هم در اتوبوس می شد دست اش گرفت؛ گاهی خواندش و گاهی خود را با آن باد زد، و هم راست ِ غلت و پیچ های داخل رختخواب بود... خلاصه دیشب تصمیم گرفتم بخوانمش. فکر کنم بعد از داستان های جک لندن در دوران نوجوانی، سراغ داستان های غرب ِ وحشی و تقابل انسان و طبیعت با این شکل نرفته بودم. گویی فیلمی اکشن از نبرد یک شکارچی و شکار می دیدم که هر از چند گاهی جایشان عوض می شد، شخصیت هایی که مرز تمایزشان در ناخودآگاه ات مدام در حال جابجایی بود. پلنگی ماده که توله هایش را سفید پوستی کشته بود و همتای نَراش را شل کرده بود، مورچگانی که کمتر از چند ساعت برای خالی کردن یک جسد از گوشت به وقت نیاز داشتند، و الساعه کار خود را از پای آسیب دیده ی پلنگ نَر آغاز کرده بودند و ماده ای که دیگر به هیچ آدمیزادی رحم نمی کرد و سفید پوست و بومی نمی شناخت... راست می گفت کتاب فروش، کتاب آن قدرها هم بد یا حتی معمولی نبود که کسی حاضر نباشد 800 تومان پول خرج اش کند. امروز که از کتابفروشی (نسبتن معروف) بغل کتابفروشی آشنا رد می شدم، لحظه ای ایستادم تا لیست آثار پرفروش اش را بخوانم ؛ اسامی تقریبن شناخته شده بودند اما نه در داستان یا شعر، بلکه آدم هایی که همه کار می کنند؛ بازیگری می کنند، عکس می گیرند، آب حوض می کشند و اخیرن داستان هم می نویسند با طرح جلدهای آن چنانی و ... با خودم گفتم شاید دیگر واقعن جایی برای پیرمردی که داستان های عاشقانه می خواند -البته فقط از آن عشق هایی که با محنت و مشقت همراه است - دیگر در بین ما نباشد...
اما از اون جایی که داستان را از اول ِ اولش گفتم، آخرش را هم بگویم. خوابی که دیدم؛ یکی از دوستان نرینه ی مجازی که فقط مجازن می شناسم اش بارداربود. این آقا که مثل همان ماده پلنگ ِ داستان حاضر به هیچ گونه سازشی بر سر توله یا توله هایش نبود، بلوایی راه انداخته بود و اصرار داشت که توله هایش را به دنیا بیاورد و از آنان محافظت کند؛ دانشمندان که در بهت و حیرت فرو رفته بودند و اهالی دین پرچم وامصیبتا! بلند کرده بودند و بقیه هم معلوم نبود چه کاره اند! البته پیام های محبت آمیزی از فعالان حقوق زنان دریافت می کرد، حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را...