Thursday, August 22, 2013

مرض زمان

این اسم را اول رفیق­ام روی­اش گذاشت. فکر می­کردم فقط من به آن مبتلا شده­ام؛ ولی گویا از خانواده­ی پنج خواهری آن­ها فقط خواهر سومی و خواهر کوچیکه که تازه می­رفت کلاس اول به آن مبتلا نشده بود (البته آخری هنوز وقت داشت و ممکن بود در آینده­ی نزدیک مبتلا شود). اما این مرض زمان اصلاً چه بود؟ از سمپتوم­های اولییه­اش این است که یهو احساس می­کنی زمان شتاب بیشتری گرفته است و وقت زیادی نداری، اما استرسی که در نتیجه­ی این آگاهی سراغ­ات می­آید عملاً دست و پا و اصولاً فکرت را از کار می­اندازد؛ و اضطراب­ات تبدیل به دپرسیون از نوع تک قطبی می­شوی. شک می­کنی به لحظه­ای که در آنی! من الان هستم؟ دارم می­نویسم؟ یا فکر می­کنم هستم و دارم می­نویسم؟ نکند این­ها همه خیال است و کلاً سر کار بوده­ام از اول؟ و از این دست سؤال­ها. اما نقطه­ی شروع این مرض از همه جالب­تر و در 90 درصد موارد (البته در میان جامعه آماری من، رفیق­ام، و دو تا از خواهرهاش) مشترک است؛ فکر کردن یا مواجه نزدیک با مرگ! یعنی اولین بار که مفهوم «هیچ شدن» روبرو می­شوی. اولین سوال هم این است: «ینی به همین مسخرگی؟ می­میریم و تمام؟»
برای من با مرگ مادربزرگ شروع شد. 10- 11 ساله بودم که می­دیدم مرگ عملاً دست به­کار شده و یکی از کسانی را که از نزدیک می­شناختم با خودش برده؛ پس واقعیت داشت! اوایل­اش سعی می­کردم که بفهمم مردن چگونه چیزی می­تواند باشد؛ مثلاً شب­ها در رخت­خواب سعی می­کردم فضای یک قبر را برای خودم شبیه­سازی کنم و برای این­که از عذاب وجدان­ام به­خاطر اشک­های نریخته از رفتنِ مادربزرگ کم کنم آخر تنها چیزی که واقعاً فکرم را مشغول کرده بود خود مرگ بود- خود را در فضایی شبیه به قبر او تصور می­کردم؛ در انتهای چاله­ای دومتری با دیوارهایی نمناک پر از مار و مور. گاهی از ترس عرق بر پیشانی­ام می­نشست و گمان­ام یکی دوباری تا صبح خواب به چشمان­ام نیامد. تنها تسلایِ کودکانه­ی آن روزها، که خودم هم به آن باور نداشتم، به «بزرگ شدن و ساختن دارو یا آمپولی» بود که دیگران و خودم را از شر مرگ برهاند؛ «آمپول جاودانگی»!
اما آن­چه که از شرش خلاصی نبود تصویرِ مرگ بود. آخر مگر می­شد اصلاً نبود؟ نبودن اصولاً چطور چیزی است؟ هیچ بودن... مگر می­شود؟ لعنت به من که نمی­توانم هیچ تصوری از هیچ بودن داشته باشم! هراس اولییه از هیبت مرگ کم­کم به احساس ناتوانی تبدیل می­شد؛ ضعفِ قدرت تصورِ هیچ بودن! این ضعف مزمن که می­شود و شامل مرور زمان، تبدیل می­شود به همان مرضی که اول گفتم! «مرض زمان»!
پ.ن: همه­ی این­ها را گفتم که برسم به این­که «مرض زمان»­ام گاهی عود می­کند.        

No comments:

Post a Comment