این اسم را اول
رفیقام رویاش گذاشت. فکر میکردم فقط من به آن مبتلا شدهام؛ ولی گویا از
خانوادهی پنج خواهری آنها فقط خواهر سومی و خواهر کوچیکه که تازه میرفت کلاس اول
به آن مبتلا نشده بود (البته آخری هنوز وقت داشت و ممکن بود در آیندهی نزدیک
مبتلا شود). اما این مرض زمان اصلاً چه بود؟ از سمپتومهای اولییهاش این است که
یهو احساس میکنی زمان شتاب بیشتری گرفته است و وقت زیادی نداری، اما استرسی که در
نتیجهی این آگاهی سراغات میآید عملاً دست و پا و اصولاً فکرت را از کار میاندازد؛
و اضطرابات تبدیل به دپرسیون از نوع تک قطبی میشوی. شک میکنی به لحظهای که در
آنی! من الان هستم؟ دارم مینویسم؟ یا فکر میکنم هستم و دارم مینویسم؟ نکند اینها
همه خیال است و کلاً سر کار بودهام از اول؟ و از این دست سؤالها. اما نقطهی
شروع این مرض از همه جالبتر و در 90 درصد موارد (البته در میان جامعه آماری من،
رفیقام، و دو تا از خواهرهاش) مشترک است؛ فکر کردن یا مواجه نزدیک با مرگ! یعنی
اولین بار که مفهوم «هیچ شدن» روبرو میشوی. اولین سوال هم این است: «ینی به همین
مسخرگی؟ میمیریم و تمام؟»
برای من با مرگ
مادربزرگ شروع شد. 10- 11 ساله بودم که میدیدم مرگ عملاً دست بهکار شده و یکی از
کسانی را که از نزدیک میشناختم با خودش برده؛ پس واقعیت داشت! اوایلاش سعی میکردم
که بفهمم مردن چگونه چیزی میتواند باشد؛ مثلاً شبها در رختخواب سعی میکردم
فضای یک قبر را برای خودم شبیهسازی کنم و برای اینکه از عذاب وجدانام بهخاطر
اشکهای نریخته از رفتنِ مادربزرگ کم کنم – آخر تنها
چیزی که واقعاً فکرم را مشغول کرده بود خود مرگ بود- خود را در فضایی شبیه به قبر او
تصور میکردم؛ در انتهای چالهای دومتری با دیوارهایی نمناک پر از مار و
مور. گاهی از ترس عرق بر پیشانیام مینشست و گمانام یکی دوباری تا
صبح خواب به چشمانام نیامد. تنها تسلایِ کودکانهی آن روزها، که خودم هم به آن
باور نداشتم، به «بزرگ شدن و ساختن دارو یا آمپولی» بود که دیگران و خودم را از شر
مرگ برهاند؛ «آمپول جاودانگی»!
اما آنچه که از
شرش خلاصی نبود تصویرِ مرگ بود. آخر مگر میشد اصلاً نبود؟ نبودن اصولاً چطور چیزی
است؟ هیچ بودن... مگر میشود؟ لعنت به من که نمیتوانم هیچ تصوری از هیچ بودن
داشته باشم! هراس اولییه از هیبت مرگ کمکم به احساس ناتوانی تبدیل میشد؛ ضعفِ
قدرت تصورِ هیچ بودن! این ضعف مزمن که میشود و شامل مرور زمان، تبدیل میشود به
همان مرضی که اول گفتم! «مرض زمان»!
پ.ن: همهی اینها
را گفتم که برسم به اینکه «مرض زمان»ام گاهی عود میکند.
No comments:
Post a Comment