Thursday, September 29, 2011

خودکشی

حالم حال ِ سگ است. دلم از مرگ و انگار از زندگی هم بیزار است، بیزار چون سگی تشنه که به­جای آب تنها کابوس بیند در خواب.  


Thursday, September 15, 2011

از پاییز

نمی دانم این حال از آمدن پاییز است، از یک سال بالاتر رفتن سن است (آخر مبدأ آن همیشه برایم پاییز و نه بهار بوده) یا از ناخوش احوالی­ست که انگار دیگر به پاییز و بهار و زمستان ربطی ندارد. پاییز همیشه برایم دونشانه داشته: اولی زیاد شدن موهای ریخته شده روی بالشتم که انگار اسمش ریزش فصلی موست؛ و اضطرابی که از دو هفته پیش از آمدنش، صبح­های زود تلنگر بیداری به مغزم می زند حتی در سال­هایی که از مدرسه و درس و دانشگاه خبری نبوده.

Sunday, September 11, 2011

یه شب مهتاب!

امشب شب مهتابه
حبیبم که خوابه
اون که هیچ!
طببیم هم اگر خوابه
هیچی
بهتره همین طور بخوابه!
یعنی
حبیبم
واقعن
خوابه؟!
منم که سرم تبداره
 ولی طبیبم این طور بهتره
یعنی وقتی که خوابه!
منم باید بخوابم
بی خیال شب!
هر چند که مهتابه...