Wednesday, August 27, 2014

آنتی‌چس‌ناله: رسپی دلمه

دلمه پختم برای اولین بار. فلفل دلمه، گوجه، و کلم. آن‌قدر جو گرفتم که مهمان هم دعوت کردم. موقع‌اش همین حالا بود. خودم ارباب آشپزخانه‌ بودم. فلفل‌ها را با دقت انتخاب کردم؛ سبز، قرمز، و زرد. کلاهکی از سرشان درآوردم و توی هر کدام‌ را طوری خالی کرده‌ که نه بشکند و نه آن‌قدر کلفت باشد که دیر بپزد. البته این پیاز داغ داستان است، فلفل دلمه را نهایتاً بشود از دانه‌ها و جداره‌های سه‌تایی داخل‌ش خالی کرد. آن کار را در واقع با گوجه‌ها فرهنگی‌ها کردم. اما حساب کلم جدا بود. ته کلم را مخروطی درآوردم گذاشتم توی آبی که جوش آمده بود کمی نرم شود. همه را پر کردم از موادی که جدا پخته بودم؛ برنج، گوشت‌چرخ‌کرده، لپه و لوبیا. لوبیا را ولی بهتر بود حذف می‌کردم. شاید دفعه‌ی بعد، که از قبلش فکری هم برای سبزی مواد داخل‌ش کرده بودم. بعد هم سس داستان که با محتویات داخل گوجه‌ها، سرکه، و یک قاشق شکر قُل خورد و وظیفه‌ی آب‌پز کردن دلمه‌ها را بر عهده گرفت. در آخر هم که سالاد شیرازی و دوغ.

پی‌نوشت: عکسی‌ هم از دلمه‌جات جان‌ها برنداشتم بلکه کمی پز بدهم.   

Saturday, August 16, 2014

ریبرارِ ریبرار: اخراج- انتصاب همراه با عذرخواهی در کم‌تر از یک ساعت

آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده، پس نمی‌داند ما توی فارسی چی بهش می‌گیم! طرح درس ریخته برای زبان تخصصی برای بچه‌های راهنمایی و دبیرستان. که دَدی جان‌اش به اولیاء پز بدهد که ما تنها مدرسه‌ای هستیم که زبان تخصصی داریم برای بچه‌ها و بین سهام‌داران دیگر هم دماغ‌اش را بالا بگیرد که این‌همه کلاس از صدقه سر تخم و ترکه‌ی تازه-از- آمریکا- برگشته‌ی من نصیب شما خنگ‌ها شده است. طرح درس‌های شیمی و فیزیک و زیست‌شناسی را برای «مجریان» در اکتشافِ خارق العاده‌ی پدری‌اش «دراپ‌باکس» نوشته و هر از گاهی روی یکی روی یکی از ویدئوها کلیک می‌کند، «اجرا کردن»‌شان به‌نظرش از آب خوردن هم ساده تر است، فقط یادش نمی‌آید این آزمایش انبساط فلان گاز است یا انقباض‌اش. در بک‌گراند لحن‌اش سیمای ددی جان چون هاله‌ای از نور می‌درخشد. بعدش که قرار می‌شود «انتقاد هم» بکنیم، رگِ «آمریکایی»اش می‌زند بالا و سعی می‌کند کلمه‌ی «شانتاژ» را که در جواب نقدی مطرح کرده برای حضارِ زبان‌نفهم توضیح بدهد. البته نفرت را در کلامم نمی‌توانم و نمی‌خواهم بپوشانم. منظورم را خوب می‌گیرد: نمی‌خواهیم مثل تو سر کلاس ابله به‌نظر بیاییم. تهدید می‌کند که معنای برخورد مکانیکی را خواهد فهماند. امروز سعی کرد بفهماند. ای کاش تخم‌اش را داشتند. 

Saturday, August 9, 2014

اُبری یا این نیز بگذرد

می‌گویم عجله دارم، تا نیم ساعت دیگر باید سر کلاس باشم. می‌رود که صحبت کند. چهار نفر اند، یونیفرم‌شان یک مانتوی سفید کوتاه، شبیه به مانتوی پزشکان است. شلوارشان هم چسب، و مشکی. صندل‌ها هم ترکیبی از رنگ روپوش و شلوارها؛ کفه‌ی مشکی با رویه‌ی سفید. آن‌ها هم طبی اند. چهار نفری که در این اتاق اند همه اوستای سلمانی اند. ته سالن هم سه نفر در بک‌گراند مشکی، آن‌سویِ در شیشه‌ای پشت میزهایی نشسته‌اند که با نور چیزی شبیه چراغ مطالعه روشن شده ‌است. دو نفرشان، مشتری دارند. مانی کور پدی‌کور. نفر سوم کتابی جلوی‌اش باز است. فکر می‌کنم باید فیش‌ام را به او بدهم. سرش را بالا می‌گیرد و بساط‌اش را که می‌بینم، از پرسیدن سوال‌ام منصرف می‌شوم. به سالن برمی‌گردم. زنی که پای تخت شستشو نشسته می‌آید سمت‌ام. فیش را می‌گیرد؛  باید بین‌ چهار نفر یکی را انتخاب کنم. قبل‌ترها ژولیت گزینه‌ی اول بود. از همه معروف‌تر و شاید قشنگ‌تر. مشتری‌اش پیرزنی است از کالیفرنیا که امشب قرارِ مهمانی دارد. یکی دیگر هم قبلاً سلمانی شده دور برشان می‌چرخد و از نازِ شست ژولیت تعریف می‌کند و خوشگلیِ همراه کالیفرنیایی‌اش. الان اما آنی بیشتر طرفدار دارد. دقت‌اش بیشتر است و در گفتگوهای چهار نفره‌شان کمتر شرکت می‌کند. یا شرکت‌اش می‌دهند. و این یعنی او بهتر است. به یکی‌شان زل زده‌ام تا دستگیرم شود در مورد چه حرف می‌زنند؛ کنجکاوی‌ام را بی‌ادبی می‌داند، این را از نگاه‌اش می‌فهمم. در مورد اسرائیل و فلسطین چیزهایی می‌گویند. معلوم است از دست اسرائیل کفری است؛ آن که از همه تپل‌تر است. لپ‌های‌اش را چین می‌اندازد و چشم‌های‌اش را تنگ می‌کند. انگار دارد ویدئویی را که جایی دیده توصیف می‌کند، از حالت‌اش می‌فهمم که از بچه‌ای حرف می‌زند خیلی زود اما بحث می‌رود سمت رتبه‌ی بچه‌ی آشناشان که همه فکر می‌کرده‌اند شاهکار خواهد کرد ولی نه هزار شده (این را به فارسی می‌گوید)، و همه تأیید می‌کنند این رتبه در گروه ریاضی فیزیک افتضاح است. دست‌شان به‌کار قیچی زدن است و سرشان به گپ‌و گفت‌های هر از چند گاه. یک مادر و دو دخترش در صف متقاضیان آنی از من جلوتر اند. هر دو، موهای‌شان تا کمر است. مادر، اندازه‌ای که باید موهای هر کدام از دخترها کوتاه شود را به آنی نشان می‌دهد. چهار انگشت. تنها آمده‌ام. هشت انگشت دو دختر وقت زیادی از آنی نمی‌گیرد. مادر هم که «همان کلوشِ همیشگی». روی صندلی که می‌نشینم می‌گویم سبک‌شان کن آنی جان، کوتاهِ کوتاه‌.

بعدالتحریر: چس‌ناله، توو رودخونه. دلتنگی  هم. باز هم رونوشت به خانم وولف.          

Friday, August 8, 2014

چس‌ناله‌های عاشقانه (!)

ماندگار شدیم. همان پنجره‌ها و همان رادیاتور که باید زمستان به آن تکیه بدهم. می‌زنم به کوه و در و دشت. به آقای نویسنده که برای «کلید»ش دنبال قفل می‌گردد از دور سلامی می‌دهم. به خزعبلات ریاضی‌زده‌ی بیمارگونه‌ای‌ گوش می‌کنم که غم یک زن را فقط از شکست عشقی می‌داند و «اسیر» را نصیحت می‌کند به فرار از بند و قوی شدن و بعد پاره کردن کون دنیا. به مزه‌های آقای با مزه هم که حضورش را «چالش‌برانگیزوار» از گوشه و کنار اعلام می‌کند، لبخند می‌زنم و می‌خوانم:
«...  در سبو
جز به میزان سیرابی یک تن
آب نیست»
     

Monday, August 4, 2014

چس‌ناله‌های یومیه


اینترت را تمدید نکردم به امید جابه‌جایی. دیوانه‌خانه‌ای شده دنیا؛ مجازی و غیرمجازی. هنوز جابه‌جا نشده‌ایم. حس نوستالژی‌اش بالا می‌زند تا به موردی نزدیک می‌شویم. هنوز هیچ نشده دل‌اش برای «حوری‌کش‌خانه‌«،«قبرستان بی‌نور» «کاروان‌سرای تنگ و ترش» تنگ شده. فکر اجاره و آب و برق هم شرنگ‌های آنی غم و خشم شده در چشم پیرمرد. خشم‌گین‌ام. سفری در کار نیست؛ نه حجمی و نه در خط زمان. میخ شده‌‌ام به اکنون. هر از چندی تهدید می‌کند که برمی‌گردد به زادگاه. غم‌گین ام. هم‌راه نیست. قندولک می‌رود دانشگاه. دو روز است همه سقف را فراموش کرده‌اند. امیدوارم.