میگوید خانهی
برادرش آش پشتِ پا پختهاند، یه کاسه برای من کنار گذاشته با یک گلِ شانس یا همچین
چیزی که باید برسانم به دست ریاضیات محض! که خانهی برادرش دو کوچه پائین تر از
ماست و یک ساعت دیگر باید بروم برای گرفتنشان. خواب میمانم و ده دقیقه مانده به
ساعتی که گفته از خواب میپرم زنگ میزنم؛ تلخام! میشنوم ایستگاه دروازه دولت!
پس با مترو آمده و همهی داستان دربارهی برادرش و آشِ پشت پا... تلخام، شروع میکند
به خوش و بش با کسی و سعی میکند بگوید برادرزادهاش است، او هم دعوتمان میکند به نوشیدنِِ
چای! نمیخندم، مهرِ بیدریغ را باور ندارم. میگوید هیچ چیز در دنیا ارزشِ جدی
بودن را ندارد و شروع میکند به ادامه دادن داستان برادرش و آش! لبخند میزنم.
No comments:
Post a Comment