Tuesday, February 12, 2013

آشِ بی دریغ

می­گوید خانه‌ی برادرش آش پشتِ پا پخته­اند، یه کاسه برای من کنار گذاشته با یک گلِ شانس یا همچین چیزی که باید برسانم به دست ریاضیات محض! که خانه­ی برادرش دو کوچه پائین تر از ماست و یک ساعت دیگر باید بروم برای گرفتن­شان. خواب می­مانم و ده دقیقه مانده به ساعتی که گفته از خواب می­پرم زنگ می­زنم؛ تلخ­ام! می­شنوم ایستگاه دروازه دولت! پس با مترو آمده و همه­ی داستان درباره­ی برادرش و آشِ پشت پا... تلخ­ام، شروع می­کند به خوش و بش با کسی و سعی می‎کند بگوید برادرزاده­اش است، او هم دعوت­مان می­کند به نوشیدنِِ چای! نمی­خندم، مهرِ بی­دریغ را باور ندارم. می­گوید هیچ چیز در دنیا ارزشِ جدی بودن را ندارد و شروع می­کند به ادامه دادن داستان برادرش و آش! لبخند می­زنم.   

No comments:

Post a Comment