دارم میلرزم، به تخت نگاه میکنم سر جایاش
است. کسی فریاد زده بود. بیهوا از اتاق بیرون میزنم. چند نفر از همراهان و پرستار
شیفتِ شب را میبینم که مثل مرغِ سر کنده اینطرف و آنطرف میرود: «کی از تخت
افتاده؟» هنوز دارم میلرزم، دنبال منشاء فریاد میگردم... بچهها از قبل قرار
گذاشتهاند به هیچ سؤالی جواب ندهند؛ یک جور تبانی. دیروزش فقط نیم ساعت فیلم و آنهم کارتون
دیده بودند جای فیلمِ یکساعته با پاپکرن، در جواب سؤالهایام یا سرشان را پائین
میاندازند یا برخی با احساس گناه میگویند نمیدانند. منتظر جوابِ سؤالی هستم،
جوابام سکوت است. چند نفر از خنده ریسه میروند، از عصبانیت دارم میلرزم... من
فریاد زده بودم، فکر کردم مادرم از تخت افتاده، معذرت میخواهم، صدایی شنیده بودم.
به اتاق برمیگردم، بیمار تختِ بغلی هم صدایی شنیده. مادرم اعتراض میکند که به
زور آرامبخش خوابیده بود. میلرزم. مرشد، ایوان و مجری بدونِ سر یکی پس از دیگری تسلیمِ جنون میشوند. لعنت به
تو پلنگ... محافظ آهنی کنار تخت بر روی کمد پلاستیکیِ کنار آن سقوط کرده... هنوز دارم
میلرزم. کسی را که بهگمانم سر دستهی تبانی است از کلاس اخراج میکنم. نمیرو د بیرون.... میگوید دیگر آرامبخش هم کمکی نمیکند. دستشویی دارد، اما وقتی میرسیم دیگر فایدهای ندارد. خودش را خیس کرده، میگوید بهخاطر جیغ تو اینطور شد. لرزشام
کمکم محو میشود، اشکهایام در همان مستراح جاری میشوند... بالاخره از کلاس
بیرون میرود، در را بههم میکوبد. کمکم نطق باقی باز میشود... دو شب است که
نخوابیده ، شیفت که عوض میشود صدای خُرخُرش بلند شده، از پرستار چیزی برای نوشتن میگیرم، کتاب را برمیدارم.
Thursday, December 19, 2013
Monday, December 16, 2013
بالا کشیدنِ آستانه
همیشه میشود به بدترین چیزها بعد از یک خوابِ یک ساعته
و یک لیوان چائی بهتر فکر کرد.
Wednesday, December 4, 2013
دلام چرکین است.
امروز که جوانک مثل جن سر کوچه جلویام ظاهر شد به گفتن یک «نه!» اکتقاء کردم. گفت
یک سال است که من را زیر نظر دارد، نگاهاش کردم، جوان بود؛ لابد در نگاهام چیزی
از دل چرکینام بود که سرش را پائین انداخت و راهاش را کشید. به رفیقام فکر
کردم؛ به رفقا. به سکوت و نقش بازی کردنِ یکسالهشان. به ته خطشان! به پدرم که
گفت خبر تکاندهندهای دارد و وقتی گفت زوجِ یکسالهی فامیل که بهتازگی صاحب
فرزند شدهاند قصد جدایی دارند و من که ذهنام تا کجاها نرفته بود نفس راحتی کشیدم.
به کودکشان که هفت ماهه به دنیا آمد از عجله. به زهرا که مستأجر برادر شده در 13
سالگی و پسرش که مهمان بهزیستی... وای بر من اگر جوانک بیچاره همهی اینها را در
نگاهام دیده باشد.
Subscribe to:
Posts (Atom)