Thursday, December 19, 2013

فریادِ جنون

دارم می­لرزم، به تخت نگاه می­کنم سر جای­اش است. کسی فریاد زده بود. بی­هوا از اتاق بیرون می­زنم. چند نفر از همراهان و پرستار شیفتِ شب را می­بینم که مثل مرغِ سر کنده این­طرف و آن­طرف می­رود: «کی از تخت افتاده؟» هنوز دارم می­لرزم، دنبال منشاء فریاد می‌گردم... بچه­ها از قبل قرار گذاشته­اند به هیچ سؤالی جواب ندهند؛ یک جور تبانی. دیروزش فقط نیم ساعت فیلم و آن­هم کارتون دیده بودند جای فیلمِ یک‌ساعته با پاپکرن، در جواب سؤال­های­ام یا سرشان را پائین می­اندازند یا برخی با احساس گناه می­گویند نمی­دانند. منتظر جوابِ سؤالی هستم، جواب­ام سکوت است. چند نفر از خنده ریسه می­روند، از عصبانیت دارم می­لرزم... من فریاد زده بودم، فکر کردم مادرم از تخت افتاده، معذرت می­خواهم، صدایی شنیده بودم. به اتاق برمی­گردم، بیمار تختِ بغلی هم صدایی شنیده. مادرم اعتراض می­کند که به زور آرام­بخش خوابیده بود. می­لرزم. مرشد،  ایوان و مجری بدونِ سر یکی پس از دیگری تسلیمِ جنون می­شوند. لعنت به تو پلنگ... محافظ آهنی کنار تخت بر روی کمد پلاستیکیِ کنار آن سقوط کرده... هنوز دارم می­لرزم. کسی را که به­گمانم سر دسته­ی تبانی است از کلاس اخراج می­کنم. نمی­رو د بیرون.... می‌گوید دیگر آرام­بخش هم کمکی نمی­کند. دست­شویی دارد، اما وقتی می­رسیم دیگر فایده­ای ندارد. خودش را خیس کرده، می­گوید به­خاطر جیغ تو این‌طور شد. لرزش­ام کم­کم محو می­شود، اشک­های­ام در همان مستراح جاری می­شوند... بالاخره از کلاس بیرون می­رود، در را به­هم می­کوبد. کم­کم نطق باقی باز می­شود... دو شب است که نخوابیده ، شیفت که عوض می‌شود صدای خُرخُرش بلند شده، از پرستار چیزی برای نوشتن می‌گیرم، کتاب را برمی­دارم.

Monday, December 16, 2013

بالا کشیدنِ آستانه

همیشه می­شود به بدترین چیزها بعد از یک خوابِ یک ساعته و یک لیوان چائی بهتر فکر کرد. 

Wednesday, December 4, 2013

دل­ام چرکین است. امروز که جوانک مثل جن سر کوچه جلوی­ام ظاهر شد به گفتن یک «نه!» اکتقاء کردم. گفت یک سال است که من را زیر نظر دارد، نگاه­اش کردم، جوان بود؛ لابد در نگاه­ام چیزی از دل چرکین­ام بود که سرش را پائین انداخت و راه­اش را کشید. به رفیق­ام فکر کردم؛ به رفقا. به سکوت و نقش بازی کردنِ یک­ساله­شان. به ته خط­شان! به پدرم که گفت خبر تکان­دهنده­ای دارد و وقتی گفت زوجِ یک­ساله­ی فامیل که به­تازگی صاحب فرزند شده­اند قصد جدایی دارند و من که ذهن­ام تا کجاها نرفته بود نفس راحتی کشیدم. به کودک­شان که هفت ماهه به دنیا آمد از عجله. به زهرا که مستأجر برادر شده در 13 سالگی و پسرش که مهمان بهزیستی... وای بر من اگر جوانک بی­چاره همه­ی این­ها را در نگاه­ام دیده باشد.