Monday, November 28, 2016

گپی با خودم

این‌جا تنها جایی است که هنوز می‌توانم با خودم خلوت کنم. سلامی کنم و مرور کنم خودم را با یک استکان چائی. 
-چند وقته ندیده‌ام‌ات دختر.
- هیچ معلوم هست کجایی؟

Wednesday, May 11, 2016

گزارش یک ختم

صداي همه فاتحه‌خوان‌ها يك جور است انگار؛ بالا و پايئن شبيه و كنترل شده با يك ته تحرير باس و ولو. همه شبيه به هم، حتي در تحريك احساسات، و پيچاندن فرمان در اوج؛ طوري‌كه نه سيخ بسوزد و نه كباب.
نوبت كه به آخوند سخنران مي‌رسد پچ‌پچ‌ها شروع مي‌شود. كسي گوش نمي‌كند ديگر. اين‌ يكي خيام‌خوانده و سعدي‌شناس است به خيال خود. از آلارم درد و ميل به جاودانگي مي‌گويد. حالا چسبيده به فرمانفرمائيان و تمايل به تحصيل فرزندان. نتيجه: اينكه ميل به ماندن در وجود انسان بي‌دليل نيست! اما براي ايجاد حس تعليق و هم‌زاد پنداري مخاطب بايد نوكي بزند به داستان خلقت؛ نوبت گور ننه حوّا و بابا هواست كه بلرزد. بر خلاف انتظار مألوف خودِ آدم و نه حوّا را مايه‌ي فساد و رانده شدن از بهشت مي‌داند. نتيجه اخلاقي داستان اما به اندازه داستان فرمانفرمائيان دور از ذهن است: بني آدم نه براي مردن كه براي جاودانگي ساخته شده‌است «يا ايها الناس!». اما حواس‌تان باشد چگونه جاودان مي‌شويد. جهنم يا بهشت خانه‌ بقاي‌تان است.
تمثيل: شيخي از جهنم آتش خواست براي قليان از مريد. اما مريد كه دست خالي برمي‌گردد: آتشي نديده، آتش از درون جهنميان مي‌جوشيد.
به عنوان ميان‌پرده براي پسر جوانِ نجيب مسجد بازار گرمي مي‌كند و او را مورد خوبي براي ازدواج معرفي مي‌كند.
نتيجه داستان فوق: چاه مكن بهر كسي...
حالا كه انگار حس طنازي به سبك داستان‌هاي كانتبري و بوكاچو شاكي شده كه پس من چي؟
داستاني را مي‌گويد كه احتمالاً در گروه حاج‌آقاهاي شيطون بلاي تلگرام يا واتس اپ‌اش خوانده: ماجراي يك زيبارويِ اروپايي كه به پسر بچه‌ي دست‌فروش ليواني شير مي‌دهد. ليوان شيري كه صورت حساب بيمارستان زيبارو را سال‌ها بعد و در حين معالجه يك بيماري‌ لاعلاج در بيمارستاني به رياست پسربچه كه حالا مالي شده براي خود پرداخت مي‌كند.
آخر سر هم ذكر مصيبت زينب كه مي‌شود، مداح مي‌شود آنجور كه بايد؛ زن بايد رنج‌كشيده و قرباني باشد كه قهرمان داستان او باشد.

Monday, January 25, 2016

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

اول «به سوی فانوس دریایی» نوشته‌ام. خیلی سال پیش؛ تازه ادبیات خواندن را به زبان انگلیسی شروع کرده بودم. اما به سوی فانوس دریایی را ادامه ندادم؛ زمان‌اش حالا بوده انگار. این روزها دوباره سفر به سوی فانوس دریایی را سر گرفته‌ام. شاید این بار هم وسط‌های راه اتفاق‌های دیگری بیافتد. گاهی دوباره تنی به آب زدم. بازیگوشی کنم. تنبلی کنم. شاید بمانم. شاید بروم. در حرکت‌ام. با سرعت و مثل خودم. افق‌ها همیشه آن‌جایند؛ هر چه باشند. عجالتاً فانوس دریایی آن‌جاست.  

Monday, January 18, 2016

بافتن- خواندن

توی مترو و اتوبوس و رخت‌خواب می‌خوانم. توی کوه و مهمانی و جمع هم می‌بافم.
می‌خوانم «روزی می‌رسد که آدمی آن‌هایی را که دوست می‌داشته غریبه می‌یابد». از غریبگی دیگر نمی‌ترسم. دیروز توله سگی دیدیم افتاده بود آرام زیر تخته سنگی؛ آشنا بود. برگشتنی هم همان جا بود؛ همان اندازه آرام همان اندازه آشنا.
می‌بافم تا سر کسانی را که دوست دارم گرم کنم. دو جور کلاه بلدم. از غریبگی با آن‌ها دلسرد می‌شوم؛ اما می‌خواهم سرشان گرم باشد.
امسال همه‌ی فصل سرما را تقریباً مریض بودم؛ عفونتی که ریشه‌اش خشک نمی‌شود. سرم گرم نمی‌شود. باید فکر کلاه دیگری برای خودم بکنم.

Monday, January 4, 2016

گریه هم مثل مستی می‌ماند؛ عمیش‌اش آدم را به ورطه‌ی خواب می‌برد.