طبقه اجتماعی من
متوسط به پائین است. این را آقایی گفت که برای پیمایشِ پیش-از- تولید محصول
جاروبرقی شرکتشان با من مصاحبه کرد.
گرمای این روزهای
تهران آنهم صلات ظهرش را گمانم فقط طبقهی متوسط به پائین تاب بیاورند. دخترِ
بازاریاب که راهام را بست چیزی در چشماناش میگفت مدتی است کسی به دعوتاش جوابِ
مثبت نداده. گفت یک پژوهش در زمینهی علوم اجتماعی است. گفتم گرسنه و تشنه و همه
چیز با هم هستم. گفت همین هتل بغلی است، هم خنک است و هم در آخر چیزی یادگاری میگیرم.
گفتم میروم چه بهتر از کمک کردن به پیشرفتِ علم، آنهم از نوع انسانی و اجتماعیاش.
همهاش هم همین نبود، قبلاً در همین نقطه به یک نظرسنجی دیگر دعوت شده بودم. آن
وقت، هوا را گرمای تیرماه جهنم نکرده بود و ماه روزهداری هم نبود. چند نمونه شیر
خوردم؛ در مورد طعم و چربی و غلظت و اینها نظر کارشناسی دادم و یک حولهی دست و
صورت جایزه گرفتم، ولی همان بار هم نتوانستم در برابر نگاه ملتمسانهی دخترِ مشتری
جمع کن مقاومت کنم. رفتم تو. مصاحبهگر این بار، پسری جوان بود با لبخند بر لب و بدنی حسابی ساخته. بعد از تعارفات معمول، گفت یک پیش- تست را باید
انجام بدهد تا ببیند آیا من میتوانم در نظرسنجی اصلی شرکت کنم یا نه. این را دختر
نگفته بود. پرسیدم چه تستی. جواب این بود: تعیین طبقهی اجتماعی شما (نه اقتصادی و
نه هیچ چیز دیگر، فقط اجتماعی). من هم که از گرمای کلافهکننده خلاص شده بودم، حس
کردم میتوانم سرِ شوخی را هم باز کنم. گفتم آقا نیازی به سؤال و جواب نیست. من پرولترم. کسی که در این گرمای هوا برای کار کردن بیرون باشد چیز دیگری نمیتواند
باشد. گفت اختیار دارید. فکر میکرد به خودم فحش دادهام. خودروی شخصی؟ ملک
شخصی؟ درآمد ماهیانه؟ همه را جواب دادم. دروغ هم نگفتم. بعد چند عدد را جمع و منها
کرد و گفت: «طبقهی شما، متوسط به پائین است، و متأسفانه این نظرسنجی برای این
طبقه طراحی نشده، اما شما شماره تلفنتون رو بنویسید ما در جشنی که هنرپیشهها و
مجریان تلویزیون هم هستند دعوت میکنیم و اونجا هدیهای به رسم یادبود تقدیم میکنیم.» بیرون که میآمدم گفتم دخترجان سعی من مخِ سوژههای
متوسط به بالا رو بزنی. دهاناش از تعجب باز مانده بود. ای رنجِ بیحاصل. سرِ سفره
که داستان را با آب و تاب برای همه گفتم، تنها کسی که نخندید پدرم بود.