Saturday, October 20, 2012

خیانت

به چشمان غمگین دخترک فکر می کنم و به این­که «زندگی بد رو نمی شه خوب زیست»؛ غم چشم­هایش نباید مال همین یکی دو سال بوده باشد. شام پخته بود و مثل میزبان­ها به همه خوش آمد می گفت؛ در خانه­ی تو! 

Sunday, October 14, 2012

زلزله آذربایجان (بخش دو)

دیبکلو آخرین روستای­ای بود که روز اول یعنی پنج شنبه 20 مهر 1391 دیدیم. روستایی با زنان و دخترانی با چشم و ابرویی مینیاتوری. قبل از زلزله دیش ماهواره داشتند، این را می شد از مدل ابرو و سبک زندگی­شان فهمید. دختران 14- 15 ساله عموماً ازدواج یا نامزد کرده بودند. تمام خانه­ها تقریباً تخریب شده بود. دخترها می­خواستند بدانند ازدواج کرده­ایم یا نه! اگر نه، چرا و اگر بله کِی و باکی! با عروسک کمی برای بچه­ها مسخره بازی درآوردم، اولین باری بود که با یک عروسک برای جمعیتی ادا درمی­آوردم ولی اصلاً استرس نداشتم. بچه­ها که پوست دست و صورت­شان همه خشک و پوسته پوسته بود. خانومی که یک­باره دلش برای بچه­ها سوخت، چندتا کرم مرطوب کننده به بچه­ها داد. این همان و جایزه خواستن و دنبال ماشین دویدن و تقاضای کرم کردن برای بچه­های توی چادر و همه فامیل داشته و نداشته همان! دیگر نمی شد کنترل­شان کرد؛ از عروسک­های نمایش را می­خواستند تا پمادهایی که دیگر وجود نداشت، بازی را کلاً فراموش کرده بودند؛ پر شده بودند از میل و خواهش.

روستایی که روز جمعه را با آن شروع کردیم "طرف" یا با تلفظ ترکی طارف بود. روستایی محروم با اسکلت­ خانه­هایی که هنوز بالا نرفته بود. بچه­ها بازی می کردند که زنان روستا دوره­ام کردند. بس که هوا پر از گرد و غبار بود توی یک سیم­پیچ بزرگ نشسته بودم. یکی یکی آمدند و وقتی به خودم آمدم دیدم تمام زنانی که آن­جا بودند با چشمانی پر سوال دورم جمع شده­اند. خوشبختانه یکی پیدا شد که حرف­های آنان را برای­ام ترجمه کند؛ دختری 14 ساله به­نام شبنم. یکی را در جمع به من نشان دادند و گفتند خیلی قشنگ می رقصد. از او خواستم برقصد که گفت در حضور مردان این کار را نمی­کند، ما را به چادرش برد. در راه زن بارداری را دیدیم که خواهر شبنم بود وقتی از پرسیدم چرا به ما ملحق نمی­شود گفت که شوهرش این اجازه را به او نمی دهد، هر چند که خودش به تازگی در روستای دیگری زنی گرفته و او را به امان خدا رها کرده بود. با این وجود که عاشق عکس گرفتن بودند دوربین که می دیدند پس می زدند؛ ترسی در وجودشان نهادینه شده بود که با چند کلمه صحبت نمی­شد به جنگش رفت. برای رقص سه زیردامنی که هرکدام به رنگی بودند و دست کمی از یک دامن نداشتند پوشید. پف دامن­ها طوری بود که باسن رقصنده را برجسته می­کرد. بعد از کلی جستجوی آهنگ و انتخاب آهنگ فارسی برای رقص، زن به­یکباره وسط رقص متوقف شد وقتی دلیل را پرسیدم شبنم گفت می­گوید خاله­اش مرده و شاید بهتر باشد که نرقصد، بعد از من خواستند برقصم. این کار را کردم، آن­هم با اولین آهنگی که در موبایلم یافتم؛ باباکرم.

آخرین روستایی که دیدیم قراجا بود. باران کم کم داشت جدی می­شد. وارد روستا که شدیم انگار خاک مرده پاشیده بودند. نه بچه­ها به استقبال ماشین­ها آمدند نه کسی بیرون چادرها بود جز چند نفر! چارچوب چند چادر سوخته از دور پیدا بود. دو روز پیش از ورود ما ده چادر در آتش سوخته بود و پیرزنی مرده. آن­طور که می­گفتند پیرزن آشپز ده بوده و رفتن­اش تبدیل به تلنگری بر آسیب پذیری همه­شان در این فصل سرد شده بود؛ آتش سوزی از یکی از همین وسایل غیر استاندارد گرمایشی آغاز شده بود. اهالی روستای عمدتاً قالی باف بودند زمین کشاورزی هم داشتند، پیش از زلزله گاز و رفاه نسبی هم داشتند. ما را به چایی زغالی دعوت کردند که این­بار از ترس آتش سوزی روی اجاقی بیرون از چادرها مهیا کرده بودند.            

زلزله آذربایجان (بخش یک)

نمی­دانم گزارش می شود یا درددل یا عقده گشایی یا چه چیز دیگر اما فکر نوشتن درباره­اش از پریشب توی ماشین که راهی تهران شدیم  تا حالا رهای­ام نکرده. هنوز به اندازه­ی کافی متمرکز نیستم و آن­چه که به­یاد می­آورم آن­قدر متناقض است که نمی­دانم نوشتن اصلاً لزومی دارد یا نه!  قرار بود با بچه­هایی که در آستانه­ی فصل سرما سقفی برای گرم شدن نداشتند ساعتی بازی کنیم، شعر بخوانیم، نقاشی بکشیم، و بادبادکی هوا کنیم، هر چند که این آخری به­خاطر باران و سرمای زودرس عملاً اتفاق نیافتاد و حصیر و چوب و کاغذهای بادبادک نشده و هوا نرفته را همان­طور که بودند برگرداندیم تهران. اولین روستایی که بعد از گم کردن دوستان­مان، و در نتیجه بدون وسیله­ی بازی­ای خاصی، دیدیم چایکندی بود. چادرها در نقطه­ای دور از روستا و کنار جاده بودند. اهالی روستا به­ویژه بچه­ها خیلی سریع دورمان جمع شدند، پسر بچه­ها اولش برای ملحق شدن کمی مقاومت می­کردند. بازی­های شناخته شده به زبان فارسی را خوب بلد بودند؛ عمو زنجیرباف، الکم دولکم، و چند تای دیگر را. اصرار داشتند که دست مربی­ها بگیرند و بعضاً بر سر این موضوع آماده­ی دعوا هم بودند. بزرگترها هم خیلی زود لب به شکوه می­گشودند؛ از بخشدار و وضعیت ساخت سازها که از اسکلت و چند ردیف آجر فراتر نرفته بود تا توزیع نامناسب کمک­ها و سرمای هوا. این­ها را می­شد راحت حدس زد یا از لابه­لای چیزهای­ای که رفقای دیلماج دستگیرشان می شد بیرون کشید. عطشی برای ابراز و بیان داشتند سیری ناپذیر که لابد «ترکی بیلمیرم» هم مانع­شان نمی شد آن زمان که اشتیاق شنیدن را در چشمانی می دیدند.

  روستای بعدی که هم طبیعت با آن گشاده دست تر بود و هم مسئولان، اصلی که تقریباً در تمام روستاهایی که دیدیم برقرار بود، افشرد نام داشت. تا ماشین از گِل درآمد و با رفقا گروه را پیدا کردیم، بازی شروع شده بود؛ دختران 10 تا 14 ساله نقاشی می کشیدند، پسرها و دخترهای کوچکترهم در یک حلقه­ی بزرگ بازی می کردند، مادرها هم تماشاچی بودند؛ بازی که تمام شد گروهی از بچه­ها جایزه می خواستند و وقتی تنها با یک آبنبات چوبی روبرو شدند می خواستند اسباب­بازی­هایی که با آن­ها بازی کرده بودند را بردارند.وقتی این خواسته­شان هم راه به جایی نبرد، گروهی از پسرها شروع کردند به سنگ پراکنی به سگ نگهبانی که در باغ بسته شده بود. بعد از کمی بحث کردن با یکی­شان، یکهو به خودم آمدم؛ یکی از سنگ­ها به سمت من پرتاب شده بود...
     

Monday, October 8, 2012

این روزها... این روزها که نمی­گذرند، 
این
روز
ها...

Wednesday, October 3, 2012

خواب دیدم!
 غذا توی دهنش می گذاشتم
 آرام آرام
عجله داشت. 
باید می رفت
تند تند.