Monday, March 4, 2013

هرمِ تن



تبِ تن­‌ام باید پس­ماند سرمایی باشد که کل زمستان از جان‌­ام بیرون نرفت که نرفت. شاید هم از زنانگی‌­ای باشد که دیگر حسابِ قاعده‌­اش را ندارم. تقویم را نگاه می­‌کنم، چشم‌­ام می­‌خورد به یادداشت‌­های سبز رنگ، نوشته­‌ها محواند، تصویر اما نه؛ دستانی از پشت آرام در آغوش‌­ام می­‌کشند، و لحظه‌­ای بعد حرارتی شدید در سینه‌­های­‌ام می­‌دَود، چشمه‌ای از گرما در سراسرِ تن­‌ام می­‌جوشد؛ پشتِ پلک­‌ها، لایِ ران­‌ها... تقویم را به‌­جلو ورق می­زنم آن‌­قدر جلو که به آخرین قاعده زنا‌نه‌­ام می­رسم، پس هنوز یکی دو روزی مانده... این تبِ لعنتی اما! گوش‌­ام را به شنیدن نمِ باران تیز می‌­کنم و پشت­‌ام  را از رادیاتور می­‌کنم، باید فکری به حالِ این کوره‌­های گرما بکنم، لپ­‌تاپ­‌ام!      

No comments:

Post a Comment