Friday, January 31, 2014

زندگی

حتی جایی و نایی  برای گله و شکایت نیست، تنها امید این است که بالاخره تمام می‌شود.

Friday, January 24, 2014

Monday, January 13, 2014

داروخانه شلوغ است. یک بخاری ترموستات‌دار هم که پیدا نیست چطور از سقف آویزان است هر چند وقت یک­بارمثل اژدهایی آتشین گرما می­فرستد پائین. این­کار را از طریق کارتونی می­کند که اریب کانالی ساخته و گرما را جای روبه­رو می­فرستد پائین. یک بوخوردان هم به‌اندازه‌ی ماکت یک کشتی بخار، بخار می­فرستد در هوا. کلافه­ام، مردی که چند نوبت بعد از ما در مطب بود هم نسخه­اش را می­گیرد و مثل همان­جا توی مطب به‌ام زل می‌زند. مردی چهل پنجاه ساله که سفیدی ته موهای­اش به سیاه پر کلاغی باقی آن پنالتی می­زند. سگ­ام و کلافه. نیم ساعت است که منتظرم دارو تأیید شود از بیمه. دم به­دقیقه زنگ می­زند که چه شد؟ منتظر است در مطب آمپول­ها را برسانم. سرما خورده و بیم دارد جراحی­اش خراب شود. به دکتر می­گوید ترشح­اش زرد رنگ شده، دکتر سراغ علائم دیگر را می­گیرد، هیچ نمی­یابد. می­گوید آمپول می­خواهد. داروها زیادند، دو نسخه لازم است. تا نوبت­مان شود می­زنم بیرون نمی­توانم نفس بکشم. به در روبه­روی مطب خیره می­شوم، گلوی­ام می­سوزد. می­گوید تو برو داروخانه، من این­جا منتظر آمپول­ها می­مانم. چهل­و پنج دقیقه گذشته، زنگ می­زند. آمپول­ها چه شد؟ قیمت داروها از سقف مجاز بیشتر شده؛ داروهای اعصاب. بیمه باید تأیید کند تا بدهند. ارتباط قطع است. یک ساعت گذشته، از گرمایِ اژدها و نفس آدم­ها به گوشه­ای پناه آورده­ام. باید بروم آن طرف­تر، یکی می­خواهد خودش را بِکشد با وزنه. دارد زنگ می­زند، اگر جواب بدهم ممکن است کلاه­مان برود تویِ هم. بازهم زنگ می­زند، می­گوید بگو جراحی کرده و منتظر آمپول است. تأیید بیمه نمی­خواهد هر چندتا دادند بیار. قرص­های اعصاب را می­گوید. می­گوید ده تا می­دهیم، نسخه را هم برمی­دارد. الان دیگر یک ساعت­و نیم شده. عصبانیت در کلام­ام پیدا است. می­گویم اگر این را همان موقع می­گفتند... می­گوید ما وظیفه داریم دارو را کامل بدهیم. تکلیف پنجاه تای باقی­مانده را می­پرسم. می­گوید نسخه­ی جدید. آمپول­ها را می­رسانم. ده­تا قرص اعصاب باقی­مانده را نگاه می­کند، پس روکش آبی­اش کو؟ اصلاً نمی­خورم! کبدم را خراب می­کند.