Friday, May 29, 2015

بی‌کرگی

خیلی با خودم کلنجار رفتم بابت نوشتن این پست. نه اینکه معذورات اجتماعی و غیره داشته باشم، نه. شاید درباره‌ی این دست چیزها در پستی جدا نوشتم بعداً. بیشتر به این فکر کردم که واقعاً هدفم از نوشتن‌ درباره‌ی موضوعی این قدر شخصی چیست؟ مخاطب‌اش کیست؟ اصلاً لزوم نوشت‌اش چیست آن‌هم در وبلاگِ سوت و کوری مثل این‌جا؟ سؤالات فلسفی داشت بالا می‌گرفت که گفتم یاواش! بعد این همه تأخیر، بعدِِ این همه سال‌؛ خجالت دارد واقعاً آن‌هم الان. بعدش هم هر چه نباشد شاید من همین کلمه‌ی «بی‌کرگی» را به کُزِتاریای جهان بدهکار باشم.    

پی‌نوشت: باید خودم تمام‌اش می‌کردم بدون این‌که برای او، من، یا هر کس دیگری، مسئولیت، امتیاز، یا هر کوفت و زهرمار دیگری باشد. 

Wednesday, May 27, 2015

زن طبقه بالایی باردار است؛ دیگر باید پا به ماه باشد گمان‌ام. روح‌اش هم مثل جسم‌اش باردار است. جسم‌اش، روح‌اش را باردار کرده. امروز بار دوم است که صدای گریه‌اش از بالا می‌آید. الان  فقط گریه می‌کند اما ظهری با شوهرش دعوا می‌کرد، می‌گفت درک‌اش نمی‌کند. این روزها همه‌اش خانه‌ام؛ صدای گریه‌اش که بلند می‌شود از پایِ ترجمه بلند می‌شوم؛ نمی‌توانم تمرکز کنم. 
چند وقت پیش که دیوانه‌وار کار می‌کردم آمد درِ خانه‌مان؛ قبلاً ندیده بودم‌اش. خواهرم در را باز کرده بود؛ دیدم زنی با لب و لوچه‌ی کبود روی پله‌ی جلو در واحد بغلی نشسته و می‌گوید حال‌اش بد است. چهره‌اش آنقدر در هم و رنگ‌اش پریده بود که فکرم اول رفت سمت اعتیاد. از روی پله که پا شد شکم‌اش را دیدم؛ به قاعده‌ی یک توپ والیبال. ناخودآگاه پرسیدم دردِ زایمان داری؟ گفت نه، الان وقت‌اش نیست ولی دارد می‌میرد. هول شدیم؛ گفت در خانه را باز گذاشته و باید برگردد بالا به اورژانس هم زنگ زده. خواهرم همراه‌اش رفت و من هم مشغول درست کردنِ آب قند شدم. بعد که در نور خانه دیدیم‌اش فهمیدیم  وحشت کرده، خیلی؛ فشارسنجی گوشه‌ی هال افتاده بود و می‌گفت فشارش خیلی پائین است؛ آب قند نمی‌خورد، می‌گفت نباید چیزی بخورد. به شوهرش زنگ زدیم. شوهرش اصلاً دست‌پاچه نشد؛ گفت فوری می‌آید. عادت داشت انگار. از این‌جا به بعد یک سناریوی دیگر شروع شد. قندولک که تازه از خواب پاشده بود احساس مسئولیت کرد و بعد از چادر چاقچول، در خانه را بست و آمد بالا. باید ترجمه‌ای را ظرف نیم ساعت می‌فرستادم و خواهرم هم رهسپار کوه بود... القصه، آن روز اورژانس آمد؛ پزشک اورژانس گفت فقط ترسیده، سپرد دیگر فشارش را چک نکند و آب قند را بخورد. در خانه ما هم باز نمی‌شد هیچ جوره. کمی با صدای بلند گریه کرد، صدای‌اش در تمام راه‌پله تاریک می‌پیچید. گریه‌اش که تمام شد آب قند خورد و سعی کرد به شوخی‌ها و وضعیت مضحک ما بخندد. با من هم اسم بود. صورت‌اش ورم داشت. گفت بچه‌اش دختر است. «مادرِ دختر زشت می‌شه وقت حاملگی چون زیبایی‌ش رو به می‌ده به دخترش؛ من سرِ تو ماچه دیوی شده بودم»، ماچه یعنی ماده؛ این را مادرم همیشه می‌گوید. گریه که کرد رنگ صورت‌اش باز شد. قشنگ شد. شوهرش آمد؛ درِ خانه ما هم باز شد. او هر روز گریه می‌کند هم‌چنان؛ روزی چند نوبت. تاوانی که برای قشنگ شدن دخترش می‌دهد.         

Sunday, May 24, 2015

خالی نبودن عریضه

شکل جدیدی از نوشتن را تجربه می‌کنم؛ مخاطبِ من اوست و مخاطب او، من. نامه می‌نویسم. هر چند هر روزش ممکن لوس باشد؛ اما باعث می‌شود در طول روز نوشتنی‌ها را از نانوشتی‌ها غربال کنم و انگیزه داشته باشم برای تولید نوشتنی بیشتر. از یک جایی به بعد دیگر مخاطب فقط او نیست؛ خودت هم هستی. انگار خطاب به خودت برای او می‎نویسی. فعلاً همین‌قدر. 

Monday, May 4, 2015

دادگاه

دیشب خواب دیدم آمده محل کارم. سرش را رنگ کرده بود؛ مشکی. آمده بود بگوید که درک می‎کند چرا رفته‌ام؛ صدای‌اش آهنگ غریبی داشت در گوش‌هایم.گفت. رفت.
سالی که گذشت رابطه‌ای چند ساله تمام شد. شروع ‌پایان‌اش از تابستان بود. همان وقت که حس کردم در آسمان و دنیای‌اش جایی ندارم. امتحان کردن نمی‌خواست؛ اما آزمودم. در آسمان‌اش نوشتم؛ سکوت خفه‌ام می‌کرد، منتظر ماندم به آسمانم سری بزند، نزد. صورتک‌های ناراحت و خندان و پریشان کشید در آسمان جوابم. صورتک‌های بی‌صورت. سکوت کردم، سکوت‌ام انعکاسی نداشت؛ همه تابستان و پائیز. زمستان که تمام می‌شد گفت متوجه‌ی دره‌ای شده؛ همان دره‌ای که تابستان بارها به طول و عرض‌اش فکر کرده بودم؛ تا انتهای پریشانی. می‌شود از دره دادگاه گذشت؟ دادگاه یعنی «محل داد، جیغ، هوار»؛ جایی که انعکاس دادها را می‌شود شنید. دره از همین دادگاه آغاز ‌می‎شد. صدای دیگری نبود. تشدید هم فقط از از صدای خودت؛ انعکاس کوه. در دادگاه فقط می‌توان انعکاس خود را شنید؛ آن‌هم برای مدتی معلوم. سکوت، انعکاس سکوت است اگر فریاد فروخورده‌ای نباشد که بغض شده.