Friday, July 25, 2014

خواب/ کودک

خواب دیدم نوزادی را شیر می‌دهم. مال من بود؛ یک دختر. آرام بود. آرام بودم. خواب بود. عذاب وجدان گرفتم بعد بیداری، کودکان خواب آرام ندارند این روزها. 

Saturday, July 19, 2014

اشک، موسیقی رهابخش

موسیقی رو سینک کردم همین‌طور کتره‌ای. پلی می‌کنم. با آملی شروع می‌شود و بعدش شاملو. خنده‌ام می‌گیرد. «هرگز از مردم نهراسیدم...» حس کودکی را دارم که چیزی را تازه کشف کرده باشد؛ گوش‌ام مدت‌هاست که این همه نوازش نشده. کلی نوای انتخابی دارم، بی وقفه است اما «دختران دشت، دختران انتظار...» زندگی تهی از امید را تمرین می‌کنم. نواها این روزها بدآهنگ‌اند یا دور، خیلی دور. «مرغ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است» نمی‌شود لامصب. حتی اشک‌های لعنتی هم به امیدی درمی‌آیند. «به‌خاطر یک لبخند». نه انگار واقعاً نمی‌شود لامصب. 

Saturday, July 12, 2014

هدیه

آمده‌اند در خانه. مبهوت‌ام. می‌گوید بگیر دیگر! سال‌های بعد تو یک‌جا، او یک جای دیگر! گوش می‌کنی، می‌خندی به چیزهای جدی الان. می‌گوید دل‌اش خواسته خوشحال‌ام کند، یک جور تشکر، این را خودش می‌گوید. می‌گوید برای رفع خستگیِ نمایش‌گاه است. دل‌ام شیشه‌ می‌شود؛ چشمان‌ام دریا. ای کاش در آغوش‌اش کشیده بودم، محکم، و آن‌قدر طولانی که آشوبِ دل‌ام آرام می‌گرفت!  

Friday, July 4, 2014

مقاومت بدنی

می‌گوید این روابط را برای چه نگه داشته اید؟
دست‌ام را می‌خواهد از جیب‌ام دربیاورد.
می‌گویم شاید برای این‌که فقط یک بار اتفاق می‌افتند.
دست‌ام را توی جیب‌ام فشار می‌دهم.