Friday, December 25, 2015

شبانه

از خواب که پریدم حس کردم دلتنگ‌ترین آدم دنیام. از تختم که آمدم پائین دیدم همان آدم قبلی ام.
پی‌نوشت: دیگر در این وبلاگ خبری از فونت «زر» نخواهد بود. 


Sunday, November 22, 2015

نامه‌

نمی‌دانم این صدای غیژ غیژِ هر ده دقیقه یک بار از دل من است یا از این فنِ این فلک‎زده. بیداری‌ با صدای بق‌بقوی یا کریم‌ها و عرقِ نشسته بر گردنِ سر صبح تابستان. جوابِ نامه‌ی شماره 28 می‌نویسم که چند روزی است  به تعویق افتاده. دیشب در مهمانی باید خیلی بالا و پائین پریده باشم، لپ‌تاپ‌ام را که خواستم بردارم مقاومت گودیِ کمرم این موضوع را یادآوری می‌کرد، یک‌بار هم که عملاً سقوط کردم وسط سالن؛  پایان مستی، آغاز هوشیاری و در پی‌اش بیداری. حالا نوبت کلاغ‌هاست. هجوم خاطره‌ها و نظارتی منفعلانه؛ قار، قور. باید گرسنه باشم. یک لیوان شیر با یک خرما. به اتاق که برمی‌گردم کلاغ‌ها دست برداشته‌اند و گنجشک‌ها شروع کرده‌اند. این توالی زمانی بیدار باش دم صبح باید باشد؛ اول یاکریم‌ها، بعد کلاغ‌ها، و در آخر هم گنجشک‌ها. حالا سکوت است.  «اولین» را گذاشتم که گوش کنم؛ یک جور عجیبی پخش می‌شود؛ سی‌دی درایو که انگار یک دور ناکام می‌زند صدای ویلونی پخش می‌شود، غیژه‌ای می‌کند و دوباره می‌چرخد. دوباره سعی می‌کنم، «اولین» را دیگر نمی‌شناسند، مذبوحانه اما سعی می‌کند به یاد بیاورد. بق‌بقو، قار قار، جیک جیک. اولین باید چیز دیگری باشد که شده اسم آلبوم؛ مثلاً من دیروز برای اولین بار قرمه سبزی پختم؛ واقعی! هر چند سبزی‌اش آماده بود و لیموامانی‌اش به تلخی می‌زد. حتی یادم رفت برای تو بگویم. انگار سال‌هاست که قرمه سبزی می‌پخته‌ام. باز هم سعی می‌کنم. بی‌فایده است باز نمی‌شود. عین می‌گوید در یک رودخانه نمی‌توان دو بار شنا کرد.  این حرف، یک جورهایی اصالت دادن به اولین‌هاست؛ یک چیز را دو بار نمی‌توان تجربه کرد عیناً. گمان‌ام لذت نبردنِ آگاهانه از پسااولین‌ها نوعی لذت مازوخیستی داشته باشد؛ همه باید در اوج خداحافظی یا خودکشی کنند. بگذریم علمی‌اش را هم لابد می‌شود با نوستالژی و جهل نسبت به آینده و غیره توضیح داد. نمی‌دانم شاید تنها کاری که می‌توان کرد این است که زندگی کرد و گاهی هم لذت‌های مازوخیستی برد. دوست داشتم بیشتر می‌نوشتم اما باید کمی بخوابم.

می‌بوسم‌ات

آ.           

Friday, November 6, 2015

پیام داده بود: بالاخره من روزی لبخند نزدن را از تو یاد می‌گیرم. دوست‌ات دارم.
امروز برای‌اش نوشتم: من هم بالاخره روزی همیشه لبخند زدن را از تو یاد می‌گیرم. بعدش در گوش‌اش گفتم لبخند نزدن را کم‌کم زندگی به همه نشان می‌دهد نگران نباش.
دیوانه‌وار عاشق مردی است که قرار است به زودی از او جدا شود؛ آن‌قدر دیوانه‌وار که به همه لبخند می‌زند.

Monday, October 26, 2015

سفید بازی را شروع در دو حرکت مات می‌کند

سرش كاملاً توي كتاب است. شايد خواب‌‌اش برده.
«اولين و تنها باري كه پيش روان‌شناس رفتم، به قيمت از دست دادنِ دستبند مرجان سرخ‌رنگم تمام شد و معشوقم»
زيرزيركي نگاه‌اش مي‌كنم. بيدار است.
شايد بريده‌ي روزنامه‌اي را مي‌خواند كه از آن به‌عنوان چوب‌الف استفاده مي‌كنم؛ يك مسئله‌ي شطرنج. آنقدرها سخت نيست. برخلاف اين جور مسئله‌ها كه با دادنِ يك قرباني بعد از دو حركت طرف مقابل را مي‌شود مات كرد اين‌ يكي هيچ ربطي به قرباني ندارد. كافي است كه فيل سياه در خانه  h6 بنشيند به فيل سياهِ طرف مقابل.
ورق مي‌زنم.
«پدرِ پدربزرگم غيبتش طولاني بود. مادرِ مادربزرگم فرصت طولاني براي عشق‌بازي داشت، با احتياط و با فكر عمل مي‌كرد، كم‌ترين اشتباهي نمي‌كرد. دست‌هاي سردش را با سماور گرم مي‌كرد و روح يخ‌زده‌اش را با قلب‌هاي آتشين عشاقش.»
حالا مسئله را پشت و رو مي‌گذارم لايِ ورق‌ها. هنوز سرش توي كتاب است. پس کنجکاوی‌اش از مسئله نیست.
«معشوقم ده سالي از من بزرگ‌تر بود و به ماهي شباهت داشت. خاكستري چشم‌هايش مثل رنگِ ماهي، خاكستري پوستش مثل رنگ ماهي، خودش هم به ماهي مرده شباهت داشت، سرد و بي‌صدا.»
كتاب را طوري مي‌گيرم كه راحت‌تر بخواند و مجبور نباشد آنقدر سرش را خم كند طرفِ من. كمي معذب شده‌ام. تا به‌حال خواندنِ مشتركِ اين مدلي را تجربه نكرده‌ام. تمركزم را از دست داده ام. مي‌خواهم بروم صفحه بعد اما مطمئن نيستم او هم این صفحه را تمام كرده باشد. نمي‌توانم بپرسم. پس كمي اين دست و آن دست مي‌كنم.
صفحه چهارمي است كه با هم مي‌خوانيم.
با خودم مي‌گويم هر چه شد امشب راجع به آن مي‌نويسم. دل را به دريا مي‌زنم. «مسئله شطرنج رو حل مي‌كنيد؟» درجا مي‌فهمم كه سوال احمقانه‌اي پرسيده ام. دست‌پاچه مي‌شود. مي‌خواهم بگويم كمكي از من برمي‌آد يا چيزي در اين مايه‌ها كه تلفن‌اش زنگ مي‌خورد. نفسي مي‌كشم و خوشحالم كه گندش را بيشتر درنياوره‌ام. با صدايي مطمئن و با تأكيد مي‌گويد: «توي جلسه بودم مهندس» جلسه و مهندس  را يك بار ديگر هم تكرار مي‌كند در قالب يك جمله ديگر. بعد چشمان‌اش را به زمين مي‌دوزد و از بي‌ادبي‌اش عذرخواهي مي‌كند و خيلي آرام مي‌گويد: «كتاب خوبيه.» هنوز جمله‌اش تمام نشده كه بلند مي‌شود و مي‌رود روي پله، كنار كارت‌خوان مي‌ايستد. چيزي به راننده مي‌گويد و كمي جلوتر وسط بزرگراه، در ميان دريايي از ماشين گم مي‌شود.
«معشوقم غمگين بود. با دلسوزي مي‌پرسيدم كه دلش مي‌خواد برايش يك قصه‌ي روسي نه چندان بلند تعريف كنم؟ معشوقم هم سربسته مي‌گفت زمان قصه گذشته، مي‌گفت دوست ندارد قصه بشنود و مي‌گفت كلاً نبايد قصه‌هاي خودم را به جايِ قصه‌هاي ديگران جا بزنم»


پي‌نوشت: مطالب داخلِ پرانتز از كتاب «اين سوي رودخانه‌ي اُدر»، داستانِ "مرجان‌هاي سرخ" نوشته‌ي يوديت هرمان با ترجمه‌ي محمود حسيني‌زاد است.

Friday, October 23, 2015

یک سالگیِ بوعس

خودم را برای‌اش لوس کرده‌ام. نوشته‌ام: «بوعس». نوشته، بوعس در زبان ما یعنی «شد» و شد یک سال.  

Saturday, September 26, 2015

شرم و شروع

«و شرمساری دیگر و گسترده‌تری نیز هست:
شرمساریِ این جهان!
هیچ انسانی یک جزیزه نیست»
جان دان

این را اول کتاب نوشته بودم. از جلد درش آوردم. بسته‌ای که هیچ‌وقت به مقصد نرسید. بوک مارک (یا چوب‌الف) لای‌اش هم هنوز صحیح و سالم است. «انسانیت: تاریخ اخلاقی سدۀ بیستم». خودم باید دست به‌کار خواندن‌اش بشوم. این کتاب هیچ مقصدی ندارد؛ انگار از اول هم نداشته.
پدر و مادرم نشسته‌اند اسم کشته‌ها را از زیرنویس می‌خوانند: بی‌بی بانو... مُنا... بفرما زن هم هست بین‌شان. قندولک عکس گوسفندی را که چند سال پیش مادر قربانی کرد گرفته پیش چشم‌ام. توی اینستاگرام‌اش گذاشته: و شرمساری دیگر و گسترده‌تری نیز هست!
 ناظم مدرسه از بلندگو چیزی می‌گوید و صدایی یک‌دست اما نامفهوم جواب‌اش را می‌دهد. بچه‌ها را تصور می‌کنم که لابد صف بسته‌اند. پاها‌ی‌ام کمی یخ زده‌اند. جوراب‌های نو را هنوز از جلدش درنیاورده‌ام. رنگ‌هاش گرم و عالی اند. از جلد درشان می‌آورم. این جوراب‌ها قرار است گرم‌ام کنند؛ شرمساریِ این جهان.
هشت ماه باید با هم باشیم؛ آشِ کشک خاله. هیجان دارم برای شناختن‌شان. مثل همان روزهای اول خودم. با این تفاوت که در من تنفری پنهانی نسبت به آدم‌های جدید مدرسه بود قبل از آشنایی؛ از معلم تا هم‌کلاسی‌ها. الان اما ندیده دوست‌شان دارم؛ می‌خواهم زودتر ببینم‌شان. پاهای‌ام دیگر یخ‌کرده نیستند؛ در دلم اما احساس شرم می‌کنم؛ شرمی شیرین. هیچ انسانی یک جزیره نیست.

Friday, August 21, 2015

هر چیزی روزی پدیدار می‌شود و روزی ناپدید.

خواب ديدم جايي مي‌روم كه فقط آدرس‌اش را روي تلفن همراه‌ام دارم. با آژانس مي‌رفتم و پول‌ام به اندازه‌ي يك طرف آژانس بود. كلي پيچ و تاب خورديم. راننده هر از گاهي مي‌پرسيد اينجا فلان خيابان است؟ و هر مرتبه جواب مي‌دادم نمي‌دانم. بار آخر «نمي‌دانم» را كه شنيد از كوره در رفت كه چرا هر بار همين را مي‌گويم. از پيدا كردن مسير پاك نااميد شده بود. ماشين‌اش سياه بود و بزرگ. مدل‌اش را هر چه كردم نفهميدم در خواب. مهم صندلي‌هاي‌اش بود كه در آن احساس راحتي مي‌كردم.
جواب دادم كه متأسف‌ام من اين سمت‌ها را اصلاً نمي‌شناسم؛ جايي بود در شمال شرقي شهر. از يك خيابان تكراري رد شديم؛ باز همان سؤال تكراري؛ اين‌جا خيابانِ فلان است؟ اسم خيابان را خواندم، الان اما يادم نمي‌آيد! چيزي در مايه‌هايِ شهيد ابولفضلِ ... خب اسم‌اش را كه نوشته! اين بار من از كوره در رفتم. «من اگر بلد بودم كه با مترو مي‌آمدم، راننده شمايي!» كمي نرم شد. تازه انگار ديدم كه كله‌اش كچل است. به راننده آژانس‌ها نمي‌مانست. لباس مارك‌داري تن‌اش بود كه نمي‌توانستم درست بخوانم. رسيديم به يك سري مغازه، كه چيزي شبيه به شبستان بغل دست‌اش بود. گفت پياده شوم و آدرس بپرسم. فكر كردم خوف ماشين‌اش را دارد كه خودش پياده نمي‌شود؛ با كمي غر و لند پياده شدم. سعي كردم آدرس را از گوشي بخوانم. لمس‌اش كار نمي‌كرد؛ يك تكه چوب شده بود. برگشتم كه از راننده كمك بخواهم، ديدم رفته. ماشين مشكيِ شيك دم هيچ مغازه‌اي نبود. براي رفتن به آن‌جايي كه ديگر يادم نمي‌آمد كجاست دير شده بود. از طرفي، پول يك طرف آژانس داشتم. بايد با همان برمي‌گشتم؛ تنها.


*عنوان نقل قولی از کتاب مقدس نیست، بخشی از یک فیلم ترکی است به نام «به سوی دیوار» Head-on. همان قسمتی که مرد شکم‎گنده برای دختر مو مشکی می‎خواند تا گریه‌اش را به خنده پیوند بزند.   

Friday, July 17, 2015

طبقه‌ی اجتماعی یا چه کسی جاروبرقی‌ها را جابه‌جا می‌کند؟

طبقه اجتماعی من متوسط به پائین است. این را آقایی گفت که برای پیمایشِ پیش-از- تولید محصول جاروبرقی شرکت‌شان با من مصاحبه کرد.
گرمای این روزهای تهران آن‌هم صلات ظهرش را گمانم فقط طبقه‌ی متوسط به پائین تاب بیاورند. دخترِ بازاریاب که راه‌ام را بست چیزی در چشمان‌اش می‌گفت مدتی است کسی به دعوت‌اش جوابِ مثبت نداده. گفت یک پژوهش در زمینه‌ی علوم اجتماعی است. گفتم گرسنه و تشنه و همه چیز با هم هستم. گفت همین هتل بغلی است، هم خنک است و هم در آخر چیزی یادگاری می‌گیرم. گفتم می‌روم چه بهتر از کمک کردن به پیشرفتِ علم، آن‌هم از نوع انسانی و اجتماعی‌اش. همه‌اش هم همین نبود، قبلاً در همین نقطه به یک نظرسنجی دیگر دعوت شده بودم. آن وقت، هوا را گرمای تیرماه جهنم نکرده بود و ماه روزه‌داری هم نبود. چند نمونه شیر خوردم؛ در مورد طعم و چربی و غلظت و این‌ها نظر کارشناسی دادم و یک حوله‌ی دست و صورت جایزه گرفتم، ولی همان بار هم نتوانستم در برابر نگاه ملتمسانه‌ی دخترِ مشتری جمع کن مقاومت کنم. رفتم تو. مصاحبه‌گر این بار، پسری جوان بود با لبخند بر لب و بدنی حسابی ساخته. بعد از تعارفات معمول، گفت یک پیش- تست را باید انجام بدهد تا ببیند آیا من می‌توانم در نظرسنجی اصلی شرکت کنم یا نه. این را دختر نگفته بود. پرسیدم چه تستی. جواب این بود: تعیین طبقه‌ی اجتماعی شما (نه اقتصادی و نه هیچ چیز دیگر، فقط اجتماعی). من هم که از گرمای کلافه‌کننده خلاص شده بودم، حس کردم می‌توانم سرِ شوخی را هم باز کنم. گفتم آقا نیازی به سؤال و جواب نیست. من پرولترم. کسی که در این گرمای هوا برای کار کردن بیرون باشد چیز دیگری نمی‌تواند باشد. گفت اختیار دارید. فکر می‌کرد به خودم فحش داده‌ام. خودروی شخصی؟ ملک شخصی؟ درآمد ماهیانه؟ همه را جواب دادم. دروغ هم نگفتم. بعد چند عدد را جمع و منها کرد و گفت: «طبقه‌ی شما، متوسط به پائین است، و متأسفانه این نظرسنجی برای این طبقه طراحی نشده، اما شما شماره تلفن‌تون رو بنویسید ما در جشنی که هنرپیشه‌ها و مجریان تلویزیون هم هستند دعوت می‌کنیم و اون‌جا هدیه‌ای به رسم یادبود تقدیم می‌کنیم  بیرون که می‌آمدم گفتم دخترجان سعی من مخِ سوژه‌های متوسط به بالا رو بزنی. دهان‌اش از تعجب باز مانده بود. ای رنجِ بی‌حاصل. سرِ سفره که داستان را با آب و تاب برای همه گفتم، تنها کسی که نخندید پدرم بود. 
این روزها، دقیق‌تر بگویم شب‌ها، همه‌اش خوابِ خانه‌ی جدید می‌بینم. یک بار که خواب دیدم رفته‌ایم جایی در طبیعت که چشم‌انداز خانه‌مان فقط دره‌های پوشیده از درخت و گیاه است. خانه‌مان معماری جدیدی داشت و روی یک بلندی ساخنه شده بود که کوه نبود. یک پنجره‌ی شیشه‌ای بزرگ داشت که از آن می‌توانستی مثل فیلم‌های نشنال جئوگرافیک تا فرسنگ‌ها طبیعت بکر ببینی. تنها نگرانی من، رفت و آمد از مدرسه به خانه بود. چون به هر حال نمی‌توانستم بی‌کار بمانم حتی اگر در جایی به آن لوکسی و دورافتادگی زندگی می‌کردم که حتی نمی‌دانستم کجاست. 
خواب دومم خانه‌ی خودمان در کرمانشاه بود. می‌خواستیم بفروش‌ایم‌اش. وقتی رفتم در حیاط‌اش برای بار آخر کمی قدم بزنم، از سن و سال و هیبت درختان تعجب کردم. باورم نمی‌شد در این چند ساله این همه رشد کرده باشند. حتی در عالم خواب به خودم گفتم ای کاش دوربین‌ام همراه‌ام بود و از درختان عکس برمی‌داشتم. چند وقتی است در عالم واقع این کار می‌کنم؛ یک آلبوم هم از عکس درختان ساخته‌ام.

خانه جدید خوب است. دست‌کم دم به دیقه به هم نمی‌خوریم. تخت من طبقه‌ی دوم است. صبح‌ها که از خواب پا می‌شم کمی طول می‌کشد تا خودم را آماده پائین آمدن کنم. حس می‌کنم پاهام تحملِ وزن بدنم را ندارند هنوز (البته خوبی‌اش این است که می‌توانم ننه من غریبم دربیاورم و از کسی که بیدار است لیوانی آب بخواهم قبلِ پائین آمدن). منظره‌اش اما جداً عالی ست، مخصوصاً اگر پرده کنار باشد. این هم تعبیرش.   

Sunday, June 21, 2015

منزل نو

این باید آخرین مطلبی باشد که از این خانه می‌نویسم. خرده ریزها را تقریباً همه برده‌ایم، مانده دانه درشت‌ها. پدرم دارد با دوستی که کمک‌دست‌مان بود لبی تر می‌کند. هنوز دور و برمان پر از آت و آشغال است. هر ویدئویی که به پرم بخورد را با اینترنت نفتیِ همین خانه باز می‌کنم. سه گیگ و نیم شارژ اینترنت دارم هنوز. پخش مستقیم مسابقه والیبال را با کیفیت پائین از یک لینک پیدا کرده‌ام. مثل پارسال ذوق‌اش را ندارم. دم استادیوم چنان از با شوق و هیجان برای پلیس آن‌جا از علاقه‌ام به والیبال می‌گفتم که خودم هم مانده بودم. علاقه نه عطش. دوست داشتم یک بار هم که شده صدای بوق‌های ممتد، تقاضای ویدئو چک، یک، دو، سه... کتف‌ام تیر می‌کشد. سرم از بی‌خوابی‌های اخیر منگ است.
 خانه‌ی جدید نورگیر است و کمی بزرگ‌تر؛ دو پنجره بزرگ دارد؛ یکی در پذیرایی و دیگری در اتاقی که قرار است مال من و خواهرم باشد. بهای دو پنجره‌ی رو به آفتاب و کمی بزرگ‌تری در شهر خونِ ناحق است؛ خون‌بهایِ همه خوشی‌هایِ نکرده‌ی پدر و دختران.
مادر نگران چینی‌ها و بلورهاش است. آن‌ها که چیده شدند در کارتون‌ها انگار که کارش تمام شده باشد، قربان صدقه خرش رفت؛ خرِ سیاه عروسکی که همیشه روی غول سیاه قهوه‌ای نشسته. غول سیاه قهوه‌ای، میز زیر تلویزیونی‌مان است. مادرم کلکسیونی از خر دارد در اندازه و جنس‌های مختلف؛ عروسکی، شمع، بلور، فلزی، دسته‌کلید، جاانگشتری، زیرسیگاری و الخ. می‌گوید وقتی بچه بوده از خواهرش که آن موقع در سپاه دانش مشغول بوده در مورد دو خرِ پیر که آن طرف رودخانه‌ای بوده‌اند پرسیده و او هم توضیح داده که سن خرها که از حدی بالاتر می‌رود؛ سیستم کاست و بنفیتِ (یا همان هزینه، فایده) یونجه- باربری دیگر در موردشان جواب نمی‌دهد، لاجرم در بیابان رهای‌شان می‌کنند تا ضعیف و ضعیف‌تر شوند و بلکه ریق رحمت را داوطلبانه یا به کمک حیوانات وحشی سر بکشند. از آن روز به بعد نسبت خر با عواطف مادرم نسبت عجیب و عمیقی شد؛ تا جایی که ممکن بود در دوره‌ای ماه‌ها با کسی سخنی نگوید اما روزی چند نوبت قربان صدقه همین خرِ عروسکیِ روی غول سیاه قهوه‌ای برود. 


قبل اسباب الکشی: دستِ بر قضا روزهای آخر «اتاقی از آنِ خود» را می‌خواندم، در اتاقی که از آنِ خود نبود.       

Saturday, June 13, 2015

به یاد روزهایی که برق نگاه هر رهگذری در شهر بارقه‌ای آشنا بود و پرامید

انگار از یه جایی به بعد باید گوشه‌ای پیدا کنی. آن‌جا که دیگر می‌دانی خاطره‌ شده؛ آنجاست ک باید زمزمه کرد: «همراه شو ای عزیز» و مثلِ یک عشق قدیمی  برای‌اش در تنهایی اشک ریخت. تنها نمان به درد. جاهایی از شهر را که با آن حس بوده‌ای را دوست داری مرور کنی: زیر پل کریم خان، میدان توپ‌خانه، میدان فردوسی، سرِ توحید. واقعیت‌اش این است که این درد مشترک بود و هست الان اما باید تک به تک خاطره‌اش را به رزم کشیدش؛ این لحظات همراهی و امید ناب اند که نادرند و تکرار نشدنی. باقی همه سرتاسر دشوارِ زندگی است.   

Friday, May 29, 2015

بی‌کرگی

خیلی با خودم کلنجار رفتم بابت نوشتن این پست. نه اینکه معذورات اجتماعی و غیره داشته باشم، نه. شاید درباره‌ی این دست چیزها در پستی جدا نوشتم بعداً. بیشتر به این فکر کردم که واقعاً هدفم از نوشتن‌ درباره‌ی موضوعی این قدر شخصی چیست؟ مخاطب‌اش کیست؟ اصلاً لزوم نوشت‌اش چیست آن‌هم در وبلاگِ سوت و کوری مثل این‌جا؟ سؤالات فلسفی داشت بالا می‌گرفت که گفتم یاواش! بعد این همه تأخیر، بعدِِ این همه سال‌؛ خجالت دارد واقعاً آن‌هم الان. بعدش هم هر چه نباشد شاید من همین کلمه‌ی «بی‌کرگی» را به کُزِتاریای جهان بدهکار باشم.    

پی‌نوشت: باید خودم تمام‌اش می‌کردم بدون این‌که برای او، من، یا هر کس دیگری، مسئولیت، امتیاز، یا هر کوفت و زهرمار دیگری باشد. 

Wednesday, May 27, 2015

زن طبقه بالایی باردار است؛ دیگر باید پا به ماه باشد گمان‌ام. روح‌اش هم مثل جسم‌اش باردار است. جسم‌اش، روح‌اش را باردار کرده. امروز بار دوم است که صدای گریه‌اش از بالا می‌آید. الان  فقط گریه می‌کند اما ظهری با شوهرش دعوا می‌کرد، می‌گفت درک‌اش نمی‌کند. این روزها همه‌اش خانه‌ام؛ صدای گریه‌اش که بلند می‌شود از پایِ ترجمه بلند می‌شوم؛ نمی‌توانم تمرکز کنم. 
چند وقت پیش که دیوانه‌وار کار می‌کردم آمد درِ خانه‌مان؛ قبلاً ندیده بودم‌اش. خواهرم در را باز کرده بود؛ دیدم زنی با لب و لوچه‌ی کبود روی پله‌ی جلو در واحد بغلی نشسته و می‌گوید حال‌اش بد است. چهره‌اش آنقدر در هم و رنگ‌اش پریده بود که فکرم اول رفت سمت اعتیاد. از روی پله که پا شد شکم‌اش را دیدم؛ به قاعده‌ی یک توپ والیبال. ناخودآگاه پرسیدم دردِ زایمان داری؟ گفت نه، الان وقت‌اش نیست ولی دارد می‌میرد. هول شدیم؛ گفت در خانه را باز گذاشته و باید برگردد بالا به اورژانس هم زنگ زده. خواهرم همراه‌اش رفت و من هم مشغول درست کردنِ آب قند شدم. بعد که در نور خانه دیدیم‌اش فهمیدیم  وحشت کرده، خیلی؛ فشارسنجی گوشه‌ی هال افتاده بود و می‌گفت فشارش خیلی پائین است؛ آب قند نمی‌خورد، می‌گفت نباید چیزی بخورد. به شوهرش زنگ زدیم. شوهرش اصلاً دست‌پاچه نشد؛ گفت فوری می‌آید. عادت داشت انگار. از این‌جا به بعد یک سناریوی دیگر شروع شد. قندولک که تازه از خواب پاشده بود احساس مسئولیت کرد و بعد از چادر چاقچول، در خانه را بست و آمد بالا. باید ترجمه‌ای را ظرف نیم ساعت می‌فرستادم و خواهرم هم رهسپار کوه بود... القصه، آن روز اورژانس آمد؛ پزشک اورژانس گفت فقط ترسیده، سپرد دیگر فشارش را چک نکند و آب قند را بخورد. در خانه ما هم باز نمی‌شد هیچ جوره. کمی با صدای بلند گریه کرد، صدای‌اش در تمام راه‌پله تاریک می‌پیچید. گریه‌اش که تمام شد آب قند خورد و سعی کرد به شوخی‌ها و وضعیت مضحک ما بخندد. با من هم اسم بود. صورت‌اش ورم داشت. گفت بچه‌اش دختر است. «مادرِ دختر زشت می‌شه وقت حاملگی چون زیبایی‌ش رو به می‌ده به دخترش؛ من سرِ تو ماچه دیوی شده بودم»، ماچه یعنی ماده؛ این را مادرم همیشه می‌گوید. گریه که کرد رنگ صورت‌اش باز شد. قشنگ شد. شوهرش آمد؛ درِ خانه ما هم باز شد. او هر روز گریه می‌کند هم‌چنان؛ روزی چند نوبت. تاوانی که برای قشنگ شدن دخترش می‌دهد.         

Sunday, May 24, 2015

خالی نبودن عریضه

شکل جدیدی از نوشتن را تجربه می‌کنم؛ مخاطبِ من اوست و مخاطب او، من. نامه می‌نویسم. هر چند هر روزش ممکن لوس باشد؛ اما باعث می‌شود در طول روز نوشتنی‌ها را از نانوشتی‌ها غربال کنم و انگیزه داشته باشم برای تولید نوشتنی بیشتر. از یک جایی به بعد دیگر مخاطب فقط او نیست؛ خودت هم هستی. انگار خطاب به خودت برای او می‎نویسی. فعلاً همین‌قدر. 

Monday, May 4, 2015

دادگاه

دیشب خواب دیدم آمده محل کارم. سرش را رنگ کرده بود؛ مشکی. آمده بود بگوید که درک می‎کند چرا رفته‌ام؛ صدای‌اش آهنگ غریبی داشت در گوش‌هایم.گفت. رفت.
سالی که گذشت رابطه‌ای چند ساله تمام شد. شروع ‌پایان‌اش از تابستان بود. همان وقت که حس کردم در آسمان و دنیای‌اش جایی ندارم. امتحان کردن نمی‌خواست؛ اما آزمودم. در آسمان‌اش نوشتم؛ سکوت خفه‌ام می‌کرد، منتظر ماندم به آسمانم سری بزند، نزد. صورتک‌های ناراحت و خندان و پریشان کشید در آسمان جوابم. صورتک‌های بی‌صورت. سکوت کردم، سکوت‌ام انعکاسی نداشت؛ همه تابستان و پائیز. زمستان که تمام می‌شد گفت متوجه‌ی دره‌ای شده؛ همان دره‌ای که تابستان بارها به طول و عرض‌اش فکر کرده بودم؛ تا انتهای پریشانی. می‌شود از دره دادگاه گذشت؟ دادگاه یعنی «محل داد، جیغ، هوار»؛ جایی که انعکاس دادها را می‌شود شنید. دره از همین دادگاه آغاز ‌می‎شد. صدای دیگری نبود. تشدید هم فقط از از صدای خودت؛ انعکاس کوه. در دادگاه فقط می‌توان انعکاس خود را شنید؛ آن‌هم برای مدتی معلوم. سکوت، انعکاس سکوت است اگر فریاد فروخورده‌ای نباشد که بغض شده.  

Monday, April 27, 2015

نیم‌فاصله

بیا تن‌هامان را جشن بگیریم!
بی نیم فاصله حتا،
بیا تنهامان را جشن بگیریم!


پی‎نوشت: این را او گفته.

Wednesday, April 15, 2015

پنج‌سالگی

زمانی‎که سرو کله‌ی این اشک‌ها یکهو وسط همهمه‌های کر کننده روزمره، ظاهراً بدون هیچ دلیل پیشینی، پیدا می‌شود یعنی باز هم اینجا و جاهای دیگر چیزکی خواهم نوشت؛ از اشک‌های امروز و احساس مستی دیروزی؛ از چند شب نخوابی و کار کردن تا آستانه جنون؛ از پیاده شدن از تاکسی و پخش شدن همه‎ی دار و ندار روی زمین، از تلو تلو خوردن برای جمع کردن‌شان و از قهقه‌ای مستانه که درست مثل همان اشک‎های امروزی است؛ بی‌واسطه و یک‌باره. چیزک‌هایی خواهم نوشت ؛ امروز، پنج سال است که روی جاده نمناک این کار می‌کنم. 
.

Friday, March 20, 2015

عید

راست است که عید مال بچه‌هاست. نشان به آن نشان که حرف عید که می‌شود اگرهم بوی عیدی و بوی عودی در میان نبوده باشد باز هم خاطره‌ای از روزهای دور و حس‌هایی که دیگر نیست، هست. عید دیدنی‌های دسته‌جمعی و تعطیلاتی که یک چشم به‌هم زدن تمام می‌شدن. روزهایی که تلفن‌ها نه همراه بودند و نه هوشمند؛ خانه‌ی هر آدمی معنایی داشت و هر آدمی؛ باید التماس می‌کردیم که هر چند فلانی از همه کوچک‌تر است و با او تماس نگرفته‌ایم اما چه می‌شود اول ما به دیدن‌اش برویم! ماندن و بازی کردن با بعضی‌ها آنقدر مهم بود که اگر ناله و زاری افاقه نمی‌کرد قایم کردنِ کفش‌های‌مان را خودمان پیش‌می‌نهادیم. آنقدر عز و چز می‌کردیم که دلِ سنگ به درد می‌آمد. گاهی پیروز می‌شدیم، گاهی هم نه. چشم‌غره‌ها و تهدیدهای معطوف به بعد از مهمانی را به جان می‌خریدیم؛ گونه‌ای ایمان به خوشی که نزد بعضی‌ها یافته بودیم. بدترین قسمت‌اش البته وقتی بود که همه‌ی نقشه‌ها در همان اول نقشِ بر آب می‌شد، وقتی بابا خودکارش را درمی‌آورد و می‌نوشت: «آمدیم نبودی عمو جانی، عیدت مبارک».      

Wednesday, February 18, 2015

یادداشت‌های ذهنِ اسهالی

امروز بیست و نهم بهمن است؛ تولد قندولک. فردا برای قندولک تولد بازی می‌کنیم؛ امشب باید بنشینم سر این ترجمه لعنتی. خودِ احمق‌اش هم نفهمیده چه نوشته؛ مبارزه با خشونت علیه زن از نوع دولتی، باید برای هشت مارس آماده‌اش کنم. کمتر از بیست روز وقت دارم. امروز هجده فوریه است. این تاریخ را از زمان بچگی می‌شناسم: روز تولد ربرتو باجو. در روزنامه‌ای خواندم که عمو جانی برای‌ام آورده بود. امروز، بیست و نه بهمن یا هجده فوریه چه فرق می‌کند، سه هفته است که او دیگر نیست. 
 یک آلبوم کامل داشتم از عکس‌های‌اش؛ از تصاویر آدامسی گرفته تا تکه‌های روزنامه؛ عکس‌های رنگی و سیاه و سفید؛ نوشته هم گاهی لای‌شان پیدا می‌شد. گمان‌ام اولین عشق زندگی‌ام بود. عشق، از نوع همان سنی‌اش شاید. پا به پای‌اش در شبِ فینال جام جهانی 94 آمریکا اشک ریختم. کنار و بوسه‌ای در کار نبود، حتی در رؤیا. یک شب آمد به خواب‌ام؛ دمِ درِ خانه‌مان در ولایت داشتیم گل کوچیک بازی می‌کردیم. من و او در یک تیم. تهیه‌کننده اولین خوابِ عاشقانه‌ام باید گیشه را هم در نظر می‌داشته که تیم مقابل‌مان هم از بازیگران مجموعه طنز ساعت خوش انتخاب شده بوند؛ گلرشان هم بچه غولِ معروف. من و باجو اما این چیزها حالی‌مان نبود. بعد از هر گل همدیگر را خیلی فوتبالی در آغوش می‌کشیدیم.
عمو جانی از آن به بعد هر چه عکس و مطلب راجع به روبرتو باجو پیدا می‌کرد برای‌ام نگه می‌داشت؛ وقتی با شیطنت می‌گفت: «باجیو»، او را این‌طور صدا می‌کرد، می‌دانستم عکسی، مطلبی، چیزی برای‌ام آورده. مثلاً می‌گفت: «باجیویِ دکتر»، «باجیو بودایی می‌شود» و من با شرمی -احتمالاً دخترانه- نگاه‌اش می‌کردم و می‌خندیدم. چشم‌های مهربان او هم می‌خندید از همان خنده‌های معروف.
پسرش هم که بچه بود کیم خیلی دوست داشت؛ بستنی کیم. اگر گزارشگر فوتبال اسامی تیم ملی کره جنوبی را می‌خواند قبل از بازی، ممکن بود چشمان‌اش یازده بار بخندند. تابستان اگر بود هر روز یک کیم گیرش می‌آمد. گاهی یک قلو و گاهی هم دو قلو. وقتی باباش اسم یک بازیکن فرضی را می‌گفت- مثلاً کیم جون ایل - یعنی زمان بستنی رسیده بود. چشمان‌اش می‌خندید درست مثل چشم‌های باباش.
عمو جانی آمده بود مرخصی. اصلاً نمی‌دانم به چه جرمی دو ماه آخر زندگی‌اش را در زندان بود. بابا هم دقیق نمی‌داند؛ زن عمو چیزهایی سر بسته از اختلافات مالی یک تعاونی گفته بود. قلب‌اش ضعیف شده بود؛ دیگر هیچ تیم فوتبالی را هدایت نمی‌کرد.  روز دوم مرخصی، وقتی نشسته روی راحتی، چشم‌های‌اش  را بسته و دیگر باز نکرده. قبل‌اش هم گفته دیگر نمی‌خواهد برگردد آنجا و تصمیم گرفته دیگر هرگز نخندد؛ باید  زمان زیادی بوده باشد که چشم‌های‌اش دیگر نمی‌خندیده.

Thursday, January 29, 2015

عمو جانی

آلبوم‌ عکس کف اتاق افتاده‌اند. باید جزئی از مراسم عزاداری قندولک بوده باشند. جرأت نمی‌کنم بازشان کنم.  فقط عموی‌مان نبود؛ هم‌بازی‌مان بود، با هم می‌خواندیم: «پشه‌ی سبزِ باتِلاقی، تو از کدام باتِلاقی؟». عموی‌ام نبود، عمو جانی‌ام بود. آخ اگر جهان‌ام بسوزد و یک بار دیگر لبخند تهِ نگاه‌اش را ببینم. آخ! اگر چشمان‌اش دیگر نخندند؛ چشمانِ جهان. دادِ بیداد. ای کاش مویه می‌دانستم تا به زبانِ مادری‌اش می‌خواندم: « کسه‌گم، همه‌ی کسم...». روزی را می‌لواندم که ضجه‌های ضعیف و بی‌نای‌اش، همه را بعد از چند روز فراموشی یادِ نوزادِ زنده‌یِ زائویِ مرده انداخت. سرِ مادرش را خورده بود و فراموشی و غضب  بین جرز دیوار و یک کمد محبوس‌اش کرده بودند. آن روزی را به مویه می‌خواندم که عمه شد، مادر و  او، جهانسوز. آن روزی که قرار بود کامران باشد، اما خان عمو درآمد که کجای این نوزاد کامران است؛ جهانسوز، او جهان‌سوز است.

من مویه نمی‌دانم؛ حتی زبانِ مادری‌اش و مادری‌ام را هم خوب نه. طاقت گفتن باقی داستان‌ را هم ندارم؛ داستانی که به همین جهان‌سوزی گذشت. عمو جهان، عمو جانی‌ام، عموترین عموی جان‌ام سه روز پیش رفت و من جهان‌ام را هم بدهم دیگر خنده‌ی ته نگاه‌اش را نخواهم دید. خداحافظ جان‌ام؛ عمو جانی‌ام. درختِ همسایه‌ات به زودی سبز می‌شود، آرام بخواب «همه‌ی کس».



Sunday, January 11, 2015

بازی

هر دو به یک اندازه جرزن اند، به یک اندازه هم گِزی باز. گزی باز یعنی کسی که اهل تقلب و زیر و رو کشیدن است. گاهی خانه را می‌فرستند روی هوا؛ حتی شده که باسن هم‌ را هم در حضور ما گاز بگیرند. به قول خواهرم خدا در و تخته را خوب جور کرده، البته او بیشتر منظورش این است که در ضعف‌های اخلاقی و غیره هم به هم شبیه اند. بچه که بودیم فکر می‌کردیم دعوای آن‌ها یعنی آخر دنیا. این‌که یک بار از هم جدا شده بودند و بعد از یک سال دوباره برگشته بودند از رازهای زندگی‌مان بود در عوالم کودکی. همیشه احتمال تکرارش بود. اما آن‌ها دوباره، بعد از هر دعوا می‌توانستند، می‌خواستند با هم بازی کنند.

بازی کردن چیز مهمی باید باشد در یک رابطه؛ خیلی مهم. ما هم گاهی بازی می‌کنیم؛ رؤیا بازی، عشق‌بازی، ... البته فعلاً از راه دور. این‌که می‌گویند بازی کردن با دیگران کار خطرناک یا بدی است احماقه‌ترین حرفی است که یک آدم ممکن است بگوید. موقع بازی خیلی چیزها معلوم می‌شود؛ مخصوصاً بازی‌های من‌درآوردی که در لحظه ساخته می‌شوند. تا زمانی که میل به رابطه است، میل به بازی هم هست. 

Monday, January 5, 2015

شب‌های پدر

دوستِ تخته‌نرد باز، عرق یک سال‌اش را داده به پدر من. یک غده‌ی چند سانتی راه گلوی‌اش را بسته و به توصیه‌ی  دکترها همه چیز را گذاشته کنار. پدرم شب‌ها، هر شب، پیکی برای خودش می‌ریزد و می‌رود سر وقت کیبوردِ خواهرم. سعی می‌کند نت‌های بعضی از ترانه‌ها را که قبلاً با سنتور، و قبل‌ترش با سه‌تار می‌زده با  کیبورد دربیاورد. اما همیشه در این کار موفق نمی‌شود. این کارش باعث می‌شود مادرم صدای سریال‌های شبانه‌اش را خوب نشنود. مادرم عرقِ دوست پیشکسوت پدرم را مقصر وقایع اخیر می‌داند. پدرم هم در اعتراض به نوشیدن‌های هر شبه، می‌گوید فکرش مشغول دوست‌اش است؛ انگار که بگوید خودش را برای رفتنِ دوست‌اش آماده می‌کند. او برای کیبورد خواهرم یک روپوش دوخته که خاک نگیردش؛ روپوش را مثل کفن دوخته.      

Thursday, January 1, 2015

میلاد مادر

مادرم دیشب خودش را می‌لواند. لواندن یک جور مویه کردن در فقدان و عزای کسی است. او مادرِ دختران‌اش را می‌لواند؛ مادرِ ارشد و اولادش؛ گل خانِم استاد دانشگاه‌اش را (خواهر بزرگ‌ چند سالی است که در دانشگاه پیام نور درس می‌دهد)؛ آز خانِم مترجم را (خواهر وسطی که چند وقت پیش هر چه کرد اسم تنها کتاب منتشر شده‌اش را به یاد نیاورد که پیش دوستی قدیمی پز بدهد)؛ و ته‌تغاری، خانِم وکیل‌اش را که ترمِ اول رشته‌ی حقوق است.

دیشب تولد مادرم بود. او دیشب  برای خودش آن‌قدر که حفظ بود سوره والضحی هم فاتحه خواند البته در دستگاه «آنکه دلَـــــــــم را برده خدایـــــــــا/ زندگـــــــــی‌ام را کرده تبه ». و وقتی به شیوه‌ی لذت بردن از شب تولدش اعتراض کردیم، و گفتیم دارد حال‌گیری می‌کند آمد نشست پیش‌مان و خواست یکی از عشاق قدیمی‌اش را در فیس‌بوک پیدا کنیم. بعد که هر چه گشتیم و پیدا نشد به این نتیجه رسید که «یه کاره‌ای» شده و از اول هم معلوم بود یه کاره‌ای می‌شود و آدم‌های «کاره» هم پروفایل فیس‌بوک ندارند.