Thursday, August 27, 2020

#من_هم آیا من هم؟ #MeToo

 الان که این هشتگ تجاوز می توباب شده. همه دارن تجربیات شون رو تعرض، تجاوز، و مزاحمت های جنسی می نویسند. من هم این چند وقته به این موضوع فکر کردم که آیا من هم تو یا نه. 

کلیت ش اینکه بعضی آدما را بدن دستم آتش شوم در ایشان نگیرم. مثل آن موجود سراپا توهم نویسنده ای که بعد از برگشتن از کوه از جمع جدای مان کرد و اولین چیزی که برشمرد سه گروهی بود که در مرام ش «نمی کرد»: شاگرد و همکار و یکی دیگر که یادم نیست. چندبار هم دستش را به دستم مالید و من فقط فکر کردم چقد چندش. 

اما فارغ از آنهایی که آب روغن قاطی کرده اند و به قول امروزی ترها ماستا رو می ریزن رو قیمه ها و از تجاوز پسر سه ساله ی همسایه در شش سالگی شان می گویند و همه تاریخ روانکاوی را یه هورت به مستراح تاریخ می ریزند، حرف زدن از این دست تجربیات اتفاق بسیار میمونی است به قول مجری تلویزیون دم عید. 

یادم است تازه یک تیشرت میکیموز بنفش خریده بودم و موهایم را مصری فانتزی کوتاه کرده بودم که جهان به پیش چشم م ارزنی نبود. همان موقع که سینه هایم جیک زده بودند و مادر بزرگم یک بار در حمام خودش را غالب کرد که پشتم را چرک کند (ما اینجوری می گوییم در لهجه محلی) و بعد داد زد از خوشحالی که فلانی ممه کرده، بماند که بعدها هم چند بار برای اطمینان چک کرد دستی و اصلاً این کار برای او غیرعادی نبود تا بلوغ تو را به همه اعلام کند... همان موقع ها بود که بر خلاف خیلی از دخترها از سینه هایم خجالت نمی کشیدم اما خب دوست نداشتم کسی در موردشان صحبت کند یا توجه خاصی نشان بدهد. هنوز هم از قرار گرفتن در مرکز توجه خجالت می کشم به هر عنوانی و فکر نمی کنم این به بلوغ جنسی من ربطی داشته باشد. به هر حال... همان وقت ها بود که می دانستم سینه هایم از لای تیشرت میکی موز که مادر جان دو سایز بزرگتر خریده بود و تا چند سالی «شورواشور»  بپوشیم، مال خواهرم آبی بود با یک دسته گل روی آن، شاید معلوم باشند. سینه هایم برای سینه بند هنوز خیلی کوچک بودند وبه تمنای خرید آن به چشم کودکی که اسباب بازی اضافی می خواهد نگاه می کردند. 

آقای خ. معلم شیمی دبیرستان و با زن ش که آریشگر بود در همسایگی ما زندگی می کردند. با آنها شب نشینی تابستانه و گاهی هم در دعواها ریش سفیدی و غیره داشتیم. اهل مشهد بود و من فکر می کردم لهجه اش باید تهرانی باشد. همیشه یک لبخند موزی داشت. قرار بود چند جلسه به پسرخاله ام شیمی خصوصی درس بدهد شب های قبل امتحان که یکی در میان یا شاید همه جلسات در خانه ما بود. 

یادم است شاید تنفسی یا زنگ تفریح اعلام کرده بودند که مادرم چیزی داد ببرم بخورند. پسرخاله ام در اتاق نبود و او داشت سیگار می کشید که وقتی خم شدم ومیوه یا هر چیزی را تعارف کردم از لای تیشرت میکیموزی سینه ام را گرفت. یادم است که خیلی درد کرد و بعد سعی کرد نشان بدهد دست ش اشتباهی خورده. من بلافاصله به خواهرم گفتم واو یا شاید خودم به مادر گفتیم. از این اتفاق خیلی خجالت زده بودم و وقتی مادرم به جای صحبت با من در حضور من به پدرم گفت فلانی می گوید که فلانی فلان کار را کرده می خواستم زمین دهن باز کند.

از آن به بعد از پدرم که رابطه اش را با او بر هم نزد خیلی عصبانی بودم. هر چند که مادرم یا اوهیچ وقت ما را با او دیگر تنها نمی گذاشتند.