Tuesday, August 27, 2013

مادرم

گره­ی موهای­ام را با انگشتان­ام باز می­کنم؛ چند وقتی است که میلی به شانه کردن ندارم مخصوصاً وقتی از حمام می­آیم. خانه ساکت است؛ فقط صدای ترق پروقی خفیف هر از گاهی می­آید؛ لابد آدمس می­جود. این صدا رو خوب می­شناسم، به­تر از تمام سریال­هایی که هرشب دنبال می­کند؛ صدا بخشی از چرخه­ی شبانه­روزی­ام شده؛ حتی از پشت در بسته می­فهمم که کی با دهان باز می­جود و کی با دهان بسته. این صدا می­تواند دیوانه­ام کند، با چشمان باز تصورش می­کنم در حالی­که در اتاق تاریک به سقف زل زده و فکر می­کند و البته همیشه به همان نتایج قبلی می­رسد. حالا «هی خدایی» می­گوید، ولی هم­چنان آدمس می­جود با دهان باز. گره­ی موهای­ام را باز می­کنم، موهایی که لای انگشتان­ام مانده را لوله می­کنم؛ آدامس نمی­جود، الان دیگر خر و پف­اش بلند شده!   

No comments:

Post a Comment