کتاب خانه ملی بودم. شب امتحان بود، سرم تو کتاب و فکرم همه جا. « یه سوال بپرسم بهم نمی خندی؟» دختر میز بغلی بود . بدون این که فکر کنم گفتم: «نه!». سرش را نزدیک تر آورد : « هفت هشت تا؟»
خوانش مادرانه: معلوم نیس حواس این دختره کجاس!
خوانش پدرانه: دخترَم! شوخی بود نه؟! هفتصد تا هزارو هشتصدتا؟ رادیکال چهار صد تقسیم بر دو به توان شونصد؟
خوانش مادربزرگانه: این دختره تا کی می خواد درس بخونه؟!
خوانش خاله زنکایِ در و همسایه: شوهر کجا بوده؟
خوانش پسامدرن: ای وَل!
خوانش پسا ساختگرا: به تعداد هر خوانش، یک واقعیت متناظر با آن وجود دارد.
خوانش من: پیش میآد خو!