Wednesday, February 18, 2015

یادداشت‌های ذهنِ اسهالی

امروز بیست و نهم بهمن است؛ تولد قندولک. فردا برای قندولک تولد بازی می‌کنیم؛ امشب باید بنشینم سر این ترجمه لعنتی. خودِ احمق‌اش هم نفهمیده چه نوشته؛ مبارزه با خشونت علیه زن از نوع دولتی، باید برای هشت مارس آماده‌اش کنم. کمتر از بیست روز وقت دارم. امروز هجده فوریه است. این تاریخ را از زمان بچگی می‌شناسم: روز تولد ربرتو باجو. در روزنامه‌ای خواندم که عمو جانی برای‌ام آورده بود. امروز، بیست و نه بهمن یا هجده فوریه چه فرق می‌کند، سه هفته است که او دیگر نیست. 
 یک آلبوم کامل داشتم از عکس‌های‌اش؛ از تصاویر آدامسی گرفته تا تکه‌های روزنامه؛ عکس‌های رنگی و سیاه و سفید؛ نوشته هم گاهی لای‌شان پیدا می‌شد. گمان‌ام اولین عشق زندگی‌ام بود. عشق، از نوع همان سنی‌اش شاید. پا به پای‌اش در شبِ فینال جام جهانی 94 آمریکا اشک ریختم. کنار و بوسه‌ای در کار نبود، حتی در رؤیا. یک شب آمد به خواب‌ام؛ دمِ درِ خانه‌مان در ولایت داشتیم گل کوچیک بازی می‌کردیم. من و او در یک تیم. تهیه‌کننده اولین خوابِ عاشقانه‌ام باید گیشه را هم در نظر می‌داشته که تیم مقابل‌مان هم از بازیگران مجموعه طنز ساعت خوش انتخاب شده بوند؛ گلرشان هم بچه غولِ معروف. من و باجو اما این چیزها حالی‌مان نبود. بعد از هر گل همدیگر را خیلی فوتبالی در آغوش می‌کشیدیم.
عمو جانی از آن به بعد هر چه عکس و مطلب راجع به روبرتو باجو پیدا می‌کرد برای‌ام نگه می‌داشت؛ وقتی با شیطنت می‌گفت: «باجیو»، او را این‌طور صدا می‌کرد، می‌دانستم عکسی، مطلبی، چیزی برای‌ام آورده. مثلاً می‌گفت: «باجیویِ دکتر»، «باجیو بودایی می‌شود» و من با شرمی -احتمالاً دخترانه- نگاه‌اش می‌کردم و می‌خندیدم. چشم‌های مهربان او هم می‌خندید از همان خنده‌های معروف.
پسرش هم که بچه بود کیم خیلی دوست داشت؛ بستنی کیم. اگر گزارشگر فوتبال اسامی تیم ملی کره جنوبی را می‌خواند قبل از بازی، ممکن بود چشمان‌اش یازده بار بخندند. تابستان اگر بود هر روز یک کیم گیرش می‌آمد. گاهی یک قلو و گاهی هم دو قلو. وقتی باباش اسم یک بازیکن فرضی را می‌گفت- مثلاً کیم جون ایل - یعنی زمان بستنی رسیده بود. چشمان‌اش می‌خندید درست مثل چشم‌های باباش.
عمو جانی آمده بود مرخصی. اصلاً نمی‌دانم به چه جرمی دو ماه آخر زندگی‌اش را در زندان بود. بابا هم دقیق نمی‌داند؛ زن عمو چیزهایی سر بسته از اختلافات مالی یک تعاونی گفته بود. قلب‌اش ضعیف شده بود؛ دیگر هیچ تیم فوتبالی را هدایت نمی‌کرد.  روز دوم مرخصی، وقتی نشسته روی راحتی، چشم‌های‌اش  را بسته و دیگر باز نکرده. قبل‌اش هم گفته دیگر نمی‌خواهد برگردد آنجا و تصمیم گرفته دیگر هرگز نخندد؛ باید  زمان زیادی بوده باشد که چشم‌های‌اش دیگر نمی‌خندیده.