رزا انگار از یک
سیارهی دیگر آمده. هر از چندگاه شروع میکند به راه رفتن وسط کلاس؛ هر چند که میداند
طبق قانون شماره سه نباید این کار را بکند. فیلم را جلو جلو و به زبان فارسی برای
همه تعریف میکند و میداند دارد قانون شماره یک و چهار را همزمان میشکند. هر
بار هم که به او تذکر میدهم، لحضهای منگ نگاهام میکند و دوباره روز از نو،
روزی از نو. برای اینکه کاربرگاش را انجام بدهد حتماً باید اول یک دور توی کلاس
بزند، مدادش را دم سطل آشغال بتراشد. هیچ وقت کاری یا قانونی را ابتدا به
ساکن به رسمیت نمیشناسدT اما از همان اول هم میداند که گریزی از آن نیست، فقط
لفتاش میدهد.
از وقتی که یادم
است صبحها که از خواب پا میشوم دوست دارم هر کاری را تا آنجا که میتوانم عقب
بیاندازم. پتو را که جمع میکنم یک دور بزنم، جرعهای شیر بخورم، بعد برگردم سر
وقت باقی جا. دوباره جرعهای شیر و لابهلایاش رژلب بمالم، و نگاهی در آینه بکنم.
این روند روزهایی که وقت ضیق است هم همان است، ولی با دور تندتر. من رزا را خوب میفهمم.
حالا من معلمام او شاگرد. رسم روزگار چنین است.
این
کلاهِ جدید هم انگار سرِ بافته شدن ندارد.