Monday, November 24, 2014

رزا و من!

رزا انگار از یک سیاره‌ی دیگر آمده. هر از چندگاه شروع می‌کند به راه رفتن وسط کلاس؛ هر چند که می‌داند طبق قانون شماره سه نباید این کار را بکند. فیلم را جلو جلو و به زبان فارسی برای همه تعریف می‌کند و می‌داند دارد قانون شماره یک و چهار را هم‌زمان می‌شکند. هر بار هم که به او تذکر می‌دهم، لحضه‌ای منگ نگاه‌ام می‌کند و دوباره روز از نو، روزی از نو. برای این‌که کاربرگ‌اش را انجام بدهد حتماً باید اول یک دور توی کلاس بزند، مدادش را دم سطل آشغال بتراشد.  هیچ وقت کاری یا قانونی را ابتدا به ساکن به رسمیت نمی‌شناسدT اما از همان اول هم می‌داند که گریزی از آن نیست، فقط لفت‌اش می‌دهد.  

از وقتی که یادم است صبح‌ها که از خواب پا می‌شوم دوست دارم هر کاری را تا آنجا که می‌توانم عقب بیاندازم. پتو را که جمع می‌کنم یک دور بزنم، جرعه‌ای شیر بخورم، بعد برگردم سر وقت باقی جا. دوباره جرعه‌ای شیر و لابه‌لای‌اش رژلب بمالم، و نگاهی در آینه بکنم. این روند روزهایی که وقت ضیق است هم همان است، ولی با دور تندتر. من رزا را خوب می‌فهمم. حالا من معلم‌ام او شاگرد. رسم روزگار چنین است.

این کلاهِ جدید هم انگار سرِ بافته شدن ندارد.  

Monday, November 17, 2014

تصاعد توده‌ها در شهر

امروز مادر همکارمان مرد. از سرطان. دیروز هم پدرم خبر آورد که در نایِ هم‌بازیِ تخته‌نردش در پارک توده‌ای بدخیم درآمده.
 او تنها است و کسی را ندارد نزدیک‌تر از پدر من که چند ماه است با او تخته نرد بازی می‌کند تا همراهی‌اش کند برای گرفتن آزمایش‌های تکمیلی و جواب نهایی. پدرم تنها کسی است که رازش را می‌داند، و ما البته. او فکر می‌کند بهتر است آدمی که به مرگ نزدیک است نداند که به مرگ نزدیک است. چون ممکن است روحیه‌اش را ببازد.

این بار دوم است در هفته گذشته که محلِ کار، جو عزا می‌گیرد. هیچ کس مادر او را ندیده. همکارمان هم امروز نیآمد. دو نفر از همکاران اما چنان گریه می‌کنند که به عواطف انسانی خودم شک کردم. اولی مادرش را ده سال پیش از دست داده ولی هنوز داغدار است. پدرش درِ خانه را بسته به روی بچه‌ها؛ او هم‌زمان یتیم هم شده از ده سالِ پیش. آن‌ یکی هم بعد از مدرسه باید سراغ خواهرش می‌رفت که شیمی‌درمانی شده امروز.

دوست دارم اولین نفری باشم که زمان مرگ‌ام را می‌دانم، اگر از پیش مشخص باشد. این را به پدرم هم گفتم. گفتم حق دوست‌اش است که او هم بداند چقدر وقت دارد.  

شهر پر است از خبر مرگ. پر از توده‌هایی که یک‌بار راهِ نفس را می‌بندند. پائیز است در شهر. 

پی‌نوشت: بلاگر جان فونت آنچه تو فرمایی! 

Saturday, November 8, 2014

سفر

مسافر را که راهی کردم، تمام مسیر را تا خانه پیاده آمدم. بدون هیچ عجله‌ای، پولی را که خواهرم خواسته بود کارت به کارت کردم، برای دو غول فشم با لهجه‌ی اصفهانی روبه‌روی طلافروشی کروکی مسیرشان را کشیدم، برای پالتو زمستانی‌ام دکمه خریدم،  احوال شبِ آبی را ساعت فروشیِ بر خیابان ولیعصر گرفتم. نداشت. هیچ‌کدام از ساعت‌های‌اش زمان را نشان نمی‌دادند. ساعت دیجیتال بانک اما از پشت دیوارهای شیشه‌ای با رنگ قرمز، «17 آبان 1393 خورشیدی» را نشان می‌داد.  ماجرا تقریباً از یک ماه پیش شروع شد. گفت که در خیالاتش دیده که با هم فیلم می‌بینیم، با هم می‌رویم سفر. آن‌قدر مرا دیده که حالا می‌خواهد زن و شوهر باشیم. از صداقت‌اش گریه‌ام گرفت. گفتم بیمار شده حسم انگار، خیالم هم. بد زمانی است، خیالم عقیم شده، چیزی با کسی در هیچ آینده‌ای خیال نمی‌کنم حس هم نه. دوست‌ایم، آن‌قدر دوست بوده‌ایم که از اشک‌های‌ام شرم نکنم. گفتم بگذر. بگذریم. مسافرم. ناامید نشد. گفت باش. همین دم هم خوب است. گفتم می‌دانی دل بستن به مسافر یعنی چه؟ من می‌دانم، نکن! این کار را با ما نکن. گفت خیال‌اش بر این است حس‌اش هم. قدم زدیم، بحث کردیم. مهرش اقیانوس‌وار بالا و پائین می‌شد. کودکانه تنی به آب می‌زدیم. حالا او مسافر شده و من قدم‌زنان به سفر فکر می‌کردم. 
  

پ.ن: نمی‌دانم بلاگر چه پدرکشتگی پیدا کرده با فونت زر. نوشته‌هام غریبه شده‌اند با من در این فونت جدید.   

Thursday, November 6, 2014

سی و یک

هر سال اگر به یازده آبان برسم، یعنی یک سال از سر گذرانده‌ام؛ و یکی به امین سال اضافه کرده‌ام. گمانم تا سی‌امین چیزی نوشته باشم این‌جا. پس معلوم شد که امسال سی و یکی‌امین است، زیاده اما حرفی نیست. این روزها سعی می‌کنم در لحظه باشم و دیگر در قیدِ  چندمین و چون‌امین‌اش نباشم. حال‌ام خوب است و این‌جا هم کم‌تر سر می‌زنم. اتفاقاتی در حالِ وقوع اند که برای نوشتن درباره‌شان به زمان نیاز دارم.