Sunday, September 21, 2014

«و از میانِ همه یِ خدایان خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد»

حالا بیایید و هی بنویسم: «آه! چشم‌های‌اش!»، «وای! چشم‌های‌اش!». از یاد رفته نمی‌خواهد/ نمی‌تواند ببیند.

Friday, September 19, 2014

ایمان بیاوریم به پایان فصل گرم


باید رخت‌های تابستانی را جمع‌و جور کنم کم‌کم. بعضی‌هاش چرک اند؛ بعضی هم چرک‌مرده. باید بشویم‌شان؛ چرک‌مرده‌ها را چند آب بیشتر. 

Monday, September 15, 2014

زومبا یا کجای این بادبادک‌ها ایستاده‌ام؟

بخش یکم- زومبا
زومبا اسم نوعی رقص آمریکای لاتین است که بیشتر تمرین‌های هوازی است تا رقص. تنها وجه تسمیه‌اش هم با این اسم جیغ‌هایی است با مضمون «زومبا هِی»، «زومبا ها» و «زومبا هو» که وسط رقص می‌کشند. آدم‌هایی که سراغ‌اش می‌آیند یا می‌خواهند هفت دلاری که دوست‌پسر سابق‌ و شوهر فعلی‌شان هم به ته جیب‌شان روا نداشته را فراموش کنند یا دنبالِ لیفت باسن، رفع افتادگی و شُلی، و کاهش سایز مؤثر و ماندگار و غیره هستند. البته یکی هم مثل این هم‌کار ما عاشق رقصیدن است، و البته به‌دنبال یکی دو نفر سیاهی لشکر برای رساندن کلاس به حد نصاب، زومبا هم که صدقه‌سر محل کار جان، مجانی. پس قرارمان این شد: دو روز در هفته؛ بعد از کار، زومبا هِی! زومبا هو!

بخش دوم- من در کجای این جهان ایستاده‌ام؟
این سؤال بخشی از یک فرآیند دیالکتیک در سنت چپِ قدیم است که در راستایِ انتقاد از دیگری و انتقاد از خود بود. اما این سؤال ممکن است روی چمن‌های بغل همت یکهو به سراغ‌تان بیاید حتی اگرنتوانید دن‌کیشوت خوبی هم باشید. ماتحت را بر چمن‌های خیس کنار اتوبان سنگین می‌نشاند. کجا بودم؟ زومبا. کجا می‌روم؟ بادبادک‌بازی با بچه‌ها. بادبادک‌های‌شان از آن سرِ اتوبان پیداست. الان؟ دوست دارم آن‌قدر بنشینم که رطوبت چمن‌ها یادم بیاورد که وقت رفتن است. بادبادک‌ها دیرشان نمی‌شود. باید کمی بنشینم.

بخش سوم- بادبادک‌بازی
 ذبیح می‌آید طرف‌ام؛ دوان دوان بادبادکی را می‌کشد؛ می‌گوید: «خانم اسم این‌جا چیه؟» می‌گویم: «پردیسان» می‌گوید: «باید به مرز خیلی نزدیک باشه، ها؟».
           

Thursday, September 11, 2014

کابوس‌های شبانه؛ پیاده‌روی

- باید جمع‌و جورش کنیم!
- بیا حرف بزنیم. امید داشته باش!
- امیدی در کار نیست. مرحله‌ی انحطاط را طی می‌کنیم. دیگر امیدی به خیابان نیست. باید جمع‌اش کنیم.
- خیابان ظهورش است؛ نشانه‌اش. باید نشانه‌ای در کار باشد.
- پیاده‌رو را نگاه کن؛ هیچ کس نیست جز من و تو و چهار نفر دیگر.
- بیا تا آخرش پیاده برویم؛ تا انتهای خیابان. 
 تاریک است همه جا. صدایی می‌آید فقط که زمزمه می‌کند:
 در اینجا چهار زندان است؛ به هر زندان مردی، زنی، دوستی، حسی در بند!
- اسم؟ شهرت؟ قصد از پیاده‌روی؟
- عبوری، رهگذر.
- آن روز؟ آن‌قدر پیاده‌گی؟ اخطار داده بودیم که آن خیابان...
- پیاده‌رو برای هر عابری است که از آن می‌گذرد؛ مثل دوست داشتن. نمی‌توانم انجام‌ش ندهم.
دست‌های‌اش برای لمس تن‌ام می‌آیند.


Wednesday, September 3, 2014

عزیمت

خواب دیدم از خانه‌اش می‌رود یک جای جدید. دنبال مستأجر می‌گشت؛ کسی که بیاید در خانه‌اش زندگی کند با وسایل کامل. باید به دوستان‌ام که در پیِ سرپناه بودند خبر می‌دادم.   

Monday, September 1, 2014

خانه

در خانه‌اش همیشه دو عود روشن است، در دو طرف مجسمه‌ی بودا. به سبک کولی‌های فرانسه گیتار می‌زند. موهای‌اش را از ته زده. لباس‌های گشاد و رنگ روشن می‌پوشد. می‌گوید با وجود سن کم‌ خیلی چیزها را در زندگی تجربه کرده. اما الان تنها چیزی که دنبال‌اش است آرامش است. روزی چند ساعت تمرین تمرکز می‌کند و بقیه‌ی ساعات‌اش را گیتار می‌زند. رو تلویزیون‌اش از این پارچه‌های قدیمی مادربزرگی است. هیچ صدای مزاحمی را اجازه نمی‌دهد وارد محدوده‌ی خانه‌اش شود. گوشت نمی‌خورد. زبان یاد می‌گیرد که کتاب بخواند. به زبان اصلی؛ سامسارا، کارما، و آهیمسا. بعد از چند جلسه می‌خواهم کمی به چالش‌اش بکشم مثلاً. از دنیای وحشی و دیوانه می‌گویم، می‌پرسم فایده‌ی آرامش فکری فردی در چنین جهانی چیست؟ می‌گوید من بازی خودم را می‌کنم به بازی دنیا کاری ندارم. برای دنیا کمکی از من برنمی‌آید اما اگر کسی این‌جا کمک بخواهد به کمک‌اش می‌شتابم. به بیرون از پنجره‌اش اشاره می‌کند. زمان‌اش امروز بود. به پنجره نگاه کرد. گفت باید بروم. پیرمردی وسط خیابان افتاده بود. درست روبه‌روی پنجره. تشنج داشت. کلید و موبایل‌اش را برداشت. دنبال‌اش رفتم. پیرمرد را کنار خیابان روی جدول گذاشتند. گفت: برای کار آمده، از یکی از روستاهای اصفهان. تشنج کرده و یک عده برده‌اندش تیمارستان. حالا فرار کرده. از قرص‌های‌اش می‌پرسیم. می‌گوید بدون نسخه نمی‌دهند و می‌خواهد برویم. یکی از سه مرد حاضر می‌خواهد پولی به او بدهد. قبول نمی‌کند. هم سن و سال پدرم باید باشد. می‌گوید اگر یک کار ساختمانی برای‌اش جور کنیم خیلی خوب می‌شود. دوست‌مان که می‌خواهد به اورژانس زنگ بزند تقریباً بلند می‌شود. می‌گوید پنج دقیقه‌ی دیگر حال‌اش خوب می‌شود. اسم علمی صرع را می‌گوید. اسم دواهای‌اش را می‌پرسیم. می‌گوید لازم نیست، بروید. اصرار می‌کند. می‌رویم. از پشت پنجره اتاق این‌بار زیر نظرش می‌گیریم. به تنها مددکاری که می‌شناسم زنگ می‌زنم. دارم ماوقع را برای‌اش شرح می‌دهم که می‌بینیم ده متر جلوتر باز هم کف خیابان دراز می‌کشد. آدم‌ها و ماشین‌هایی که از کنارش رد می‌شوند را نگاه می‌کنیم. بعد از این‌که چند نفر دورش جمع شدند شروع می‌کند به لرزیدن. همه را هم‌زمان برای دوست‌مددکارم می‌گویم. صدای‌ام کمی می‌لرزد. دوست یوگی‌مان هم دارد با تلفن حرف می‌زند. آرام است. جمعیت که دورش جمع می‌شوند و یکی می‌خواهد زنگ بزند جایی بلند می‌شود. نه پول می‌گیرد و نه کمکی قبول می‌کند. کار، گدایی می‌کند. آن‌هم به این شکل. دوست مددکارم هم از روزهای بد می‌گوید. تمام عمر و زندگی‌اش را گذاشته برای آدم‌ها و کودکان در معرض خطر. دختر خودش اما انگار از خطر در امان نمانده. دلِ غافل. می‌گوید فلانی برو. جایی که به خودت نتوانی کمک کنی دیگر جای ماندن نیست. خانه را فراموش نکن، اما برو.  

پی‌نوشت: پست دیروزی را برمی‌دارم. امروز که خواندم‌اش دیدم شبیه چس‌ناله‌نامه شده. همین‌جا وعده کرده‌بودم که چس‌ناله را بریزم دور. شاید دوباره گذاشتم‌اش، اما کامل و چس‌ناله ناطور.