هر روز میدیدماش
زمانیکه تزم را مینوشتم، درست یک سالِ پیش! صبحها یک پارچِ آب دستاش بود و
سلانه سلانه تمام گلها را آب میداد. بعد از ظهرها هم روی یک صندلی در حالِ چرت
زدن بود. بهندرت با کسی حرف میزد، طوری که شک میکردی حرف زدن بداند! هر روز
به او سلام میکردم و بعد کم کم باب گفتگو باز شد، فارسی را بهسختی حرف میزد.
لبخند که میزد همهی صورتاش بهحرکت درمیآمد، خونی زیرِ پوستاش میدوید. کتابدار
امروز میگفت با یک کلیه سپری میکرده. کسی با او کار زیادی نداشت. امروز که
علامیهاش را دیدم چند لحظه همین طور ماندم، اسماش را نمیندانستم، هنوز هم نمیدانم...
امشب بی اختیار شروع کردم به گفتن از او برایِ خواهر کوچکام، اشک در چشمهایاش
حلقه بست، فهمیدم زیاده روی کردهام و حالا بعد از یک هِق هِق طولانی در توالت،
ذهنام پر است از تصاویر مردی که گلدانها را آب میداد و با تمام صورتاش میخندید... باید پروپوزالی بنویسم در مورد فواید صلح و امشب آخرین دِدلاین است.
Wednesday, February 27, 2013
Tuesday, February 26, 2013
کابوسهای افسونگر
این روزها خوابهایام
بختک شدهاند. جدا از رگهی تلخی از درد که پسِ سرم بهجا میگذارند و تبخالی که
گوشهی لبام کاشتهاند، یک آن از افسون چشمهایام دست نمیکشند، مثل زهری سریع
وجودم را میگیرند و به قربانگاه رویاهای ناخوانده هدایت میکنند.
Friday, February 22, 2013
کو(بید)هپیمایی
یکی از مزایای ده
ساعت کوهپیمایی این است که ماهیچههایی را در بدنتان شناسایی میکنید که اگر کوبیده
نمیشدند شاید هیچگاه افتخار آشنایی با آنها را نمییافتید.
Wednesday, February 13, 2013
عشق هانکهای
فیلم Amour «عشق» هانکه شروع و داستانی درخشان دارد چون خودِ عشق! آغازش پر از انتظار و امید است ولی بلافاصله از خودت میپرسی چگونه تمام میشود چرا که میدانی جایی باید تمام شود؛ جایی خیلی نزدیک! داستانِ «عشق»، ماجرای پیرزن و پیرمردی است که علاوه بر پیری، لحظهی سکته باعث نسیان و فراموشی در یکی از طرفین میشود؛ و اندیشه زوال که تقویت میشود، ماجرا شروع... سوال اولیه بعد از نشیبهای اکنون بی فراز پس از مدتی این میشود: «پس کِی تمام میشود؟» یگانه امرِ عشق مانند فیلم، ریتم آن بود؛ بهویژه پایاناش که فراتر از روندِ باورپذیر داستان، ردِ اصرار بر القایای نمادین از مفهوم عشق دیده میشد.
Tuesday, February 12, 2013
آشِ بی دریغ
میگوید خانهی
برادرش آش پشتِ پا پختهاند، یه کاسه برای من کنار گذاشته با یک گلِ شانس یا همچین
چیزی که باید برسانم به دست ریاضیات محض! که خانهی برادرش دو کوچه پائین تر از
ماست و یک ساعت دیگر باید بروم برای گرفتنشان. خواب میمانم و ده دقیقه مانده به
ساعتی که گفته از خواب میپرم زنگ میزنم؛ تلخام! میشنوم ایستگاه دروازه دولت!
پس با مترو آمده و همهی داستان دربارهی برادرش و آشِ پشت پا... تلخام، شروع میکند
به خوش و بش با کسی و سعی میکند بگوید برادرزادهاش است، او هم دعوتمان میکند به نوشیدنِِ
چای! نمیخندم، مهرِ بیدریغ را باور ندارم. میگوید هیچ چیز در دنیا ارزشِ جدی
بودن را ندارد و شروع میکند به ادامه دادن داستان برادرش و آش! لبخند میزنم.
Friday, February 8, 2013
Subscribe to:
Posts (Atom)