Friday, January 18, 2013

بعد از آب دادن به باغچه

زمین تشنه آب را بلعید
سنجاقک پرید.
گل آخرین فریاد را بر حلقه‌­ی دار کشید
شلنگ پیچید
و سنجاقک بازهم پرید.


پی‌­نوشت: این را زمانی نوشته بودم که فکر می­‌کردم بزرگ­ترین رسالت من در زندگی این است که شعر بگویم. شب­‌ها خواب کلمات را می­‌دیدم و هر آن منتظر الهام هنری بودم. از آن زمان هفت-هشت سال می­‌گذرد، امروز در یک جلسه‌­ی شعرخوانی وقتی که شعر می‌­خواندند یاد آن زمان افتادم. از این همه چرخش در ذهنیات­‌ام شگفت­‌زده شدم. تنها چیزی که از آن روزها برای‌­ام زنده شد همین کلمات بود که گوشه‌­ی کتاب یک بستر و دو رویا نوشتم؛ کتابی که پلنگ برای‌­ام خرید از یک دست دوم فروشی در انقلاب. 

No comments:

Post a Comment