زمین تشنه آب را
بلعید
سنجاقک پرید.
گل آخرین فریاد را
بر حلقهی دار کشید
شلنگ پیچید
و سنجاقک بازهم
پرید.
پینوشت: این را
زمانی نوشته بودم که فکر میکردم بزرگترین رسالت من در زندگی این است که شعر
بگویم. شبها خواب کلمات را میدیدم و هر آن منتظر الهام هنری بودم. از آن زمان
هفت-هشت سال میگذرد، امروز در یک جلسهی شعرخوانی وقتی که شعر میخواندند یاد آن
زمان افتادم. از این همه چرخش در ذهنیاتام شگفتزده شدم. تنها چیزی که از آن
روزها برایام زنده شد همین کلمات بود که گوشهی کتاب یک بستر و دو رویا نوشتم؛
کتابی که پلنگ برایام خرید از یک دست دوم فروشی در انقلاب.
No comments:
Post a Comment