Sunday, June 24, 2012

شفافیت!

انگار همه چیز از تن­ام می گذرد مثل شیشه. چه می گویند این ملانقطی­های ادب دوست؛ ترانما! ای کاش همیشه تصاویر به این شفافی بود. شکی در کار نیست می خواهم خوش باشم، خوشحالِ شفاف.  


Wednesday, June 20, 2012

خداحافظ رفیق


این هم از این رفیق. می گفت الان جو سال­های 1300 است که ملت تازه فرنگستان را کشف کرده بودند. همه در پیِ مهاجرت اند و این­بار نه حتی در پیِ روز و روزگاری بهتر و کشف دنیای­ای تازه بل­که تنها در پیِ راهی برای گریز. گرفته بود و دودل. می گفت این­جا حتی اگر در حدِ ترکیه بود می ماندم. باهم جیگر خوردیم و آب پرتغال. کلی گپ زدیم و غر. از کودکی بربادرفته، و پیوندهای دست و پاگیر، از دهه­ی سوخته­ی شصت و آینده­ی نامعلومِ دهه­های پیشِ­رو، از پاریس و شامپاین...  

Saturday, June 16, 2012

"دوست"





می گوید:
-         دوستت دارم.
می گویم:
-         دوست­ات می دارم. 




درد از زیر قفسه سینه­ام شروع می شد تا گردنم بالا می آمد ولی همان­جا گیر می کرد و بالاتر نمی آمد. انگار یه چیزی می خواست از دهنم بزنه بیرون. اول فکر کردم قلبم است و بعد گفتم شاید از معده است. از ساعت دو شب شروع شد. فبلاً هم دوبار اینجوری شده بودم اما حداکثر برای نیم ساعت اما این یکی ول کن نبود... تا خود 7 صبح امانم را برید.
پ.ن: این نوع خاطرات مال دفتر کاغذی­ام اند. ولی از اون­جا که امروز جا نداشت این جا نوشتم­اش.    

Tuesday, June 5, 2012

آلبالو به سبک زوربا


آدم باید
 نسبت به چیزهایی که خیلی دوست دارد زوربایی عمل کند؛ یکی از آن چیزها آلبالوی نوبر با نمک زیاد است.

پ.ن: زوربا کارهایی را که دوست داشت آن­قدر انجام می داد تا حالش از آن­ها بهم می خورد.