چند وقت پیش فیلمی دیدم از یه کارگردان معروف ژاپنی درباره ی یک نوازنده ی حرفه ای ویولون سل که بعد از از دست دادن کارش به شغل مرده آرایی مشغول شد. چند روز پیش هم خبری شنیدم درباره ی پرده برداری از یک دستگاه مرده شور مکانیزه، خلاصه این که همه ی این ها دست به دست هم داد تا مطلبی درباره ی موضوعی که چند وقت تو ذهنم بود بنویسم.
اما فیلم ژاپنی... اسمش Departuresبود که شاید بشه به «راهی شده ها» ترجمه اش کرد و با وجود این که ترجمه ی دقیقی نیست ولی فعلن کار ما رو راه می اندازه. همون طور که در ابتدا گفتم نوازنده ی ویولون که شغل خودش را به دلیل از هم پاشیدن گروه از دست داده بود به همراه زن جوان اش که ظاهرن تازه با ا ازدواج کرده بود راهی شهر محل تولد مرد شدند که روستایی کوچک بود. بعد از جستجو، مرد که فکر می کرد با یک شرکت گردشگری تماس گرفته، سر از یک بنگاه مرده آرایی درآورد و نتوانست در برابر وسوسه ی حقوق زیادی که بهش پیشنهاد شد، اون کار را برای یک بار هم که شده امتحان نکنه. البته مشخص بود که درباره ی این کار نمی توانست با هیچ کس حتی همسرش صحبت کند. کارش از این قرار بود که مرده ها رو تمیز می کردن، آرایش می کردن – البته بر اساس یه عکس یا اون چیزی که زنده ها می خواستن- لباس می پوشاندن و بعد در تابوت می گذاشتن تا برای آخرین خداحافظی آماده بشن. از شانس او، اولین مورد کاری، پیرزنی بود که جسدش بعد از مدت ها در منزلش پیدا شده بود واز شدت بوی بد تا شعاع چند فرسنگی نمی شد بهش نزدیک شد- همین جا یه نکته داخل پرانتز بگم و اونم اینه که این فیلم پر از طنزظریف و بعضن از نوع ژاپنی ست- ارتباط این مرد جوان با شغلش در ابتدای کار جوری بود که فکر می کرد منشاء هر بوی بدی در اطرافش اونه و تا یه حمام درست و حسابی نمی گرفت خونه نمی رفت. نمی خوام همه ی داستانو بگم که البته به موضوع ما هم ممکنه ربط نداشته باشه ولی تازه انگار فیلم از جایی شروع شد که این دستیارِ مرده آرا – البته به کمک استادش که اون هم از زمان آرایش همسر از دست رفته اش فهمیده بود این شغل رو دوست داره- شروع کرد به ارتباط برقرار کردن با این کار. با خانواده ایی مواجه شد که موجب خودکشی دختر دو- جنسی خودشون شده بود یا شوهری که می گفت هیچ وقت چهره ی همسرشو با این وضوح و به این زیبایی که حالا می بینه ندیده، یا دختر خردسالی که تنها کسی بود که رنگ رژ لب مورد علاقه مادر از دست رفته اش رو می دونست ولی صرف نظر از این که چرا این آدم ها مُردند الان همه در یه موضوع مشترک بودند و اون هم این بود که اطرافیانشون نیاز به ثبت یه تصویر زیبا از مُرده شون داشتند، تصویری که از این به بعد قرار بود تو ذهنشون بمونه، آخرین تصویر...هر چند که بعد از صرف این همه هزینه – که فقیر و غنی هم نمی شناخت- مُرده رو به دست شعله های آتش می سپاردند اما همه و با میل زیاد این مراسم رو مثل یه آئین به جا می آوردند. این فیلم اون موقع خیلی به من چسبید شاید به دلیل این که به تازگی عزیزی رو از دست داده بودم ولی ته حسی که از شرکت در مراسم تدفین او در ذهنمم باقی مانده بود با یه بیزاری همراه بود که منو به گرفتن این تصمیم واداشته بود که تا اون جا که ممکنه دیگه تو همچین مراسمی شرکت نکنم- منظورم از مراسم، مراسم خاکسپاری به شکل مرسومه یعنی همراهی مرده تا مرده شوخانه و بعد انتظار به مدت نامعلوم تا نوبت مرده ی تو بشه بعد شسته بشه، و یه عده برای ثواب و یا از سر فضولی داوطلب کمک به مرده شور بشن و همراه با تولید صداهایی بلند که معلوم نیست دقیقن چی می گن روی سر مرده آب بریزن، اتفاقاتی شبیه به اون چیزایی که در یه رمان گوتیک می افته ... باید اعتراف کنم این بار دوم یا سومی بود که شاهد این مراسم از نزدیک بودم، از بچگی همیشه با حضور من وخواهرم در مراسمی از این دست مخالفت می شد: «بچه ها رو نیارین غسال خونه برای روحیه شون خوب نیست» و به این ترتیب بود که من تا همین بار اولی که مجبور شدم برای عمه ام به این مراسم برم به زحمت یه مرده ی واقعی دیده بودم. اولش از دیدن اون همه انسان سیاه پوش در یک محل که با تمام انرژی مشغول داد وبیداد – والبته به سنت منطقه ی ما- کندن صورتشان بودند زانوهایم سست شد. ولی تا نوبت ما شد آن قدر زمان برای جمع و جور کردن خودم داشتم که از پنجره ی یکی از اتاق ها مشاهدات خودم رو کامل کنم. جالب این جاست که وقتی عمه ام رو دیدم کم کم زانوهام محکم می شد در حالی که فکر می کردم ممکنه از هوش برم. روی سکو دراز کشیده بود، مرده بود... و گویی من یکباره واقعیت رو پذیرفتم، او مرده بود، مرده ی مرده. بعدها هر چه سعی کردم تصاویر رو تو ذهنم پانوراما کنم جز تصویر نیم رخش از لای پنجره چیز دیگه ای تو ذهنم ثبت نشده بود. تصویری رنگ پریده در حالی که مقداری پنبه یا یه چیز سفید از لای دهنش بیرون مونده بود...
خب ما هم که بالاخره به تکنولوژی مرده شویی مکانیزه دست پیدا کردیم و موفق شدیم از فن آوری برای انجام یکی از دشوار ترین کارای زندگی و البته مردگی بهره بگیریم ولی راستشو بخواین من برخلاف بعضی ها بعد از شنیدن این خبر زیادم ناراحت نشدم! هر چند حیفم آمد از هدر رفتن آن همه ظرافت و هنری که فقط نزد ایرانیان است و بس و البته بیکار شدن عده ای از هم وطنان– که از پی آیندهای اجتناب ناپذیر مکانیزه شدن است - ولی همین که در وقت سوگواران صرفه جویی می شه و جلوی ابراز همدردی ها رو – متاسفانه فقط – در هنگام شستن مرده می گیره من خوشحال بودم. و از اون جایی که برای مرده از اولش هم فرق نمی کرد، چه اشکالی داره که ازاین به بعد این وظیفه ی خطیرو حالا به ماشین بسپاریم. با این شکل و شمایلی هم که مراسم مرده شویی ما داشت فکر نمی کنم کسی از ابتدا به دنبال ثبت آخرین تصویر از عزیزش در ذهن بوده باشه و اگر هم کسی هست بهتره به تصاویر قدیمی تر بسنده کنه. فقط می مونه صدور این پدیده مثل چیزای دیگه... نمی دونم ژاپنی ها کی به علم مرده آرایی مکانیزه دست پیدا می کنند مخصوصن با موقعیت جغرافیایی خاصی که دارن و هر آن ممکنه با خیلی از مرده ها مواجهه بشن و الخ - دوست داشتم از این الخ یه جایی استفاده کنم- ولی تا اون وقت بهتره به همین تکنولوژی ما اکتفا کنن. چند وقت پیشا که عکس و فیلمی از این دستگاه توی اینترنت دیدم یادِ نونوایی لواشِ ماشینی افتادم که زمان بچگی تو محلمون بود و معمولن نون به صورت کامل ازش جدا نمی شد، یه قسمت از اون محکوم می شد در چرخش بعدی جزقاله بشه و احیانن به صورت تکه های کوچیک سیاهی به نونای دور بعد بچسبه - یه جور تناسخ نونی- فکر کردم اگر این مرده شورا رو به سیستمای حرارتی مجهز کنیم شاید بتونیم به ژاپن و هند و بقیه ی کشورایی که مرده رو می سوزنن صادر کنیم و البته باید بهشون هشدار بدیم که ثبت تصویر از عزیزشون رو به اون لحظاتی که دارن مثل نون لواش تو دستگاه می چرخن موکول نکنند... و الخ.
جونم براتون بگه که من یه شلوار جین داشتم که خیلی دوستش می داشتم. هر سری که می زدم به کوه و دشت پام می کردم، تو گِل و شُل و سرما و گرما، ولی این آخ نمی گفت حتی چندین بار باهاش خرغلت زدم تو کویر و شن و ماسه، اما دریغ، دریغ از یه پوسیدگی! وقتی برمی گشتم می شستمش و دوباره می شد عین روز اولش... خلاصه ما با هم خوش و خرم بودیم تا این که من شروع کردم به چاق شدن. اول از دکمه ش شروع شد ، یعنی یه روز گلاب به روتون در رفت و من مجبور شدم تجهیزاتشو با یه سنجاق قفلی محکم کنم، ولی چی بگم که دیگه از اون روز همه چیز بین ما عوض شده بود، وقتی با هم بودیم بهم خوش نمی گذشت، دیگه جرأت نمی کردم خر غلت بزنم، حتی اعتماد به نفس رقصیدنِ رو هم نداشتم چون می ترسیدم عیان شود آن چه که نباید... یه روز تو یه اقدام انقلابی تصمیم گرفتم برم یه دکمه پرسی محکم و مشتی براش بزنم. همه مسخره ام می کردن می گفتن: نیگا کن نیگا کن! اسکروچ! برو یه شلوار بخر! این دیگه عمر خودشو کرده و از این حرفا... ولی من تو کَتم نمی رفت، آخه اونا که نمی دونستن ما با هم چه روزگاری داشتیم، هر چند من داشتم همین طوری چاق و چاق تر می شدم ولی اونا نمی فهمیدن که من بی رؤیای اون «هرگز نتوانم». خلاصه من رسالت تاریخی خودمو انجام دادم هر چند که وقتی تعمیرش کردم اونقدر چاق شده بودم که دیگه عملن نمی تونستم پام کنم ولی همیشه آروزی پوشیدن دوباره اش حوسم بود. روزگار گذشت و گذشت من بیمار شدم، عاشق شدم، لاغر شدم اون قدر لاغر تا روزی رسید که تونستم دوباره بپوشمش- اصلن فکر کنم یکی از انگیزهام برای عاشق شدن پوشیدن دوبارهی اون شلواره بود. یه روز که داشتم می رفتم کوه شک نداشتم که لحظه ی موعود فرارسیده و باید همون شلواره رو بپوشم، خب کمی استرس داشتم و اونقدر قدیمی بود که هر کی تا می دیدش می گفت این شلوارت از اون قدیمیاست؟ و وقتی با تأیید من مواجه می شد برای این که به من دلداری بده اظافه می کرد: «شلوار جینم اون شلوار جینای قدیم!». سرتونو درد نیارم اون روز صبح، شلوارمو که پام کردم دیدم که ای داد بیداد خاطرات آخرین روزایی که شلوارو پام کرده بودم از قبل تراش قوی تر بود انگار، و من بدون این که یادم باشه یه دکمه ی پرسی درست و حسابی براش زدم، رفتم سراغ یه سنجاق قفلی خرکی و سمبلش کردم و لازم نیست بگم که تمام طول روز باز همون حسای همراه با بی اعتماد به نفسیِ شلواری سراغم اومد و آش، همان آش و کاسه همان. نه رقصی، نه خر غلتی و نه هیچ ژانگولر دیگه ای. شاید اون روز سخت ترین روز زندگی من بود، حتی سخت تر از شب های فراق از یار! روز اتکا به یه سنجاق قفلی پیزوری در حالی که یه دکمه ی کاردرست داری . می تونید حدس بزنید که وقتی برگشتم خونه و داشتم شلوارمو عوض می کردم و در کسری از ثانیه تمام خاطرات در ذهنم مرور شد و رسید به زمانی که یادم اومد ماجرای دکمه رو، چه حسی بهم دست داد. اولش شلوارمو پرت کردم یه گوشه ای بعدش زدم زیر خنده، حالا نخند کی بخند، خنده ای که به مسخرگی همه ی اون رنج هایی بود که قبل و بعد از دکمه دار شدن شلوارم کشیده بودم، رنجی که فکر می کردم باید در راه شلوارم بکشم و بعضی وقتا به عنوان یه راز که فقط من و اون ازش خبر داشتیم از یادآوریش لذت می بردم، رنج هایی که هنوز هم می کشم و می کشیم ...