Friday, June 28, 2013

کارت تبریکِ تسلیت‌آمیز

سکویای جوان مرد! گلدانِ خشک­شده را گذاشته­ام پشت پنجره! لابد به­قول آقای بُنسای­کار وقت مناسبی برای قلمه­زدن نبوده. خواهرم آن­ور اتاق وسایلِ تصویرسازی­اش را پهن کرده، من هم این­سر اتاق با کارت­ها و گل­های خشک­ام ور می­رم. شلوغی اصلاً کلافه­ام نمی­کند و دارم به این فکر می­کنم با برگ­های خشک سکویا چطور می­شود یک کارت تبریک درست کرد. 

Sunday, June 23, 2013

حقارت

می­گویند در برابر هر جبهه­ای اپزسیون شده­ای و نان­ات گویا در مخالف­خوانی توی روغن است؛ چه ایرادی دارد که بدون «هیچ دلیلی» هم «خاک تو سر فلانی!». می­گویم به­خاطر تخقیرآمیز بودن­اش! و با خودم فکر می­کنم این حس برای­ام ناآشنا نیست! هر لحظه! هر روز، زیر همین سقف! 

Friday, June 21, 2013

سکویای جوان

الان یک گلدان کوچک سِکویا دارم با یک ریدرِ پولیتزر. اولی را آب دادم همان­قدر که آقای بونسای­کار می­گفت و گذاشتم توی باقچه جایی که آفتاب مستقیم نپژمراندش؛ دومی را  گذاشته­ام روی پام و هر از چندگاهی برنده­های پولیتزر و اسم داستان­، شعر، و نمایشنامه­ها را می­خوانم! باید فردا اول وقت به گل­ام سرکشی بکنم که آفتاب مستقیم نگریدش    .


Saturday, June 15, 2013

بیست و پنجم خرداد 92

مردمِ این روزها شاد، مردمِ این­روزها امیدوار؛ دوست دارم به‌اندازه‌ی آن‌ها شاد و امیدوار باشم. همیشه شاد (که نمی‌شود) ولی همین‌ قدر امیدوار می‌خواهم‌شان.