Thursday, November 28, 2013

تسلی / تسلیت

زوزه می­کشد این ساز لعنتی، نمی­خواستم چیزی بنویسم؛ هیچ کاری ابلهانه تر از تسلیت گفتن به بازماندگان یک فاجعه نیست. «خدا رحمت­ اش کند؛ تسلیت می­گم؛ غم آخرتان باشد...» دیگر چه؟ کلمات به طرز احمقانه­ ای ضیق و ناکافی هستند. ای کاش هیچ­کس دنبال تسلی دادن و گرفتن از کلمات در چنین لحظاتی نباشد. دیشب وقتی که گفت تمام شده، و یک سال است که تمام شده؛ فقط داشت خبر می­ داد. یکی­ یکی گره­ها یکی پس از دیگری باز می‌شدند. هر دو داشتند می­ گفتند؛ خیال می­ کردند به تسلی نیاز داریم؛ نداشتم. هر چه تصویر از شوهر عمه ­ام در ذهن داشتم از جلوی چشم­ام گذشت. مردی که روزهای آخر در کشمکش با سرطان لب از غذا هم فروبسته بود، نه این تصویر هیچ جایی در ذهن ­ام نداشت. از صبح که خبر آمد و پدر و مادر را راهی کرد هیچ تصویری از او به سراغ­ ام نیامده بود؛ فقط این تصویر بود؛ بچه بودم و او مرد چاق و لغز گویی بود که واقعیت­ها را در ترکیبی از دور اندیشی و با زبانی تلخ می­گفت. تلخ بودم اما به تسلی نیاز نداشتم. 

Saturday, November 23, 2013

خانواده: سفره‌ای که جمع نمی‌شود و رخت‌خوابی که پهن است!

لامپ اتاق سوخته است. همین دیروز که داشتم با مادر حرف می‌زدم؛ صدای ترکیدن‌اش را از داخل اتاق شنیدم. خانه ما نور ندارد برای همین از همان اول صبح همه برق‌ها روشن است. ظاهراً هیچ کس جز من و خواهر بزرگم با این موضوع مشکل اساسی ندارد. خواهرم معمولاً شب­ها به خانه می‌­آید  پس مشکل اوهم نمی­تواند اساسی باشد. مادرم همیشه صبح­ها که از خواب بیدار می­د فکر می­کند نمی­تواند از جای­اش بلند شود و از خدا مرگی راحت می­خوهد. این موضوع از وقتی فهمیده صفرای­اش پر از سنگ­ریزه است بیشتر شده اما هم­چنان نبودن نور برای­اش اهمیت چندانی ندارد. اتاق تاریکِ تاریک است. لباس­های خیس را کورمال روی صندلی و رادیاتور و هر جا که ممکن بوده پهن کرده­ام تا خشک شود. تاریکی اصلاً اذیتم نمی­کند امشب. تمام مسیر پائین آمدنی از داخل مه­ای غلیظ و متراکم رد می‌شدیم؛ آن­جا هم هیچ نوری نبود. تاریکی اتاق و صدای باران؛ انگار هنوز در مه قدم می­زنم. پریروز که از در آمدم خانه به­نظرم خیلی بی نور ومرده آمد؛ نشستم چیزی بخورم که همه درآمدند باز چه شده؟ اول­اش چیزی نگفتم. بعد که گفتم خانه دارد خفه­ام می­کند از بی­نوری و این همه خمودگی خسته­ام؛ انگار گفته باشم خانواده ناشاد وبی­نور من. بحث بالا گرفت؛ خیلی بالا! دیگر حرف نزدم. دیگر حرف نمی­زنم.   

Monday, November 4, 2013

آماسیدن

بعضی حرف­ها را نمی­شود همان موقع گفت؛ آن­ها را فقط می­شود سی-چهل سال بعد در یک کوچه­ی تار و باریک، شمرده شمرده و با چشمانی نم­دار برای جوانکی بازگو کردکه گمان می­کند بعضی حرف­ها را نمی­شود همان موقع گفت.