زوزه میکشد این
ساز لعنتی، نمیخواستم چیزی بنویسم؛ هیچ کاری ابلهانه تر از تسلیت گفتن به بازماندگان یک فاجعه نیست. «خدا رحمت اش کند؛ تسلیت میگم؛ غم آخرتان
باشد...» دیگر چه؟ کلمات به طرز احمقانه ای ضیق و ناکافی هستند. ای کاش هیچکس
دنبال تسلی دادن و گرفتن از کلمات در چنین لحظاتی نباشد. دیشب وقتی که گفت تمام
شده، و یک سال است که تمام شده؛ فقط داشت خبر می داد. یکی یکی گرهها یکی پس از
دیگری باز میشدند. هر دو داشتند می گفتند؛ خیال می کردند به تسلی نیاز داریم؛
نداشتم. هر چه تصویر از شوهر عمه ام در ذهن داشتم از جلوی چشمام گذشت. مردی که
روزهای آخر در کشمکش با سرطان لب از غذا هم فروبسته بود، نه این تصویر هیچ جایی در
ذهن ام نداشت. از صبح که خبر آمد و پدر و مادر را راهی کرد هیچ تصویری از او به
سراغ ام نیامده بود؛ فقط این تصویر بود؛ بچه بودم و او مرد چاق و لغز گویی بود که
واقعیتها را در ترکیبی از دور اندیشی و با زبانی تلخ میگفت. تلخ بودم اما به
تسلی نیاز نداشتم.
Thursday, November 28, 2013
Saturday, November 23, 2013
خانواده: سفرهای که جمع نمیشود و رختخوابی که پهن است!
لامپ اتاق سوخته
است. همین دیروز که داشتم با مادر حرف میزدم؛ صدای ترکیدناش را از داخل اتاق
شنیدم. خانه ما نور ندارد برای همین از همان اول صبح همه برقها روشن است. ظاهراً
هیچ کس جز من و خواهر بزرگم با این موضوع مشکل اساسی ندارد. خواهرم معمولاً شبها
به خانه میآید پس مشکل اوهم نمیتواند
اساسی باشد. مادرم همیشه صبحها که از خواب بیدار مید فکر میکند نمیتواند از
جایاش بلند شود و از خدا مرگی راحت میخوهد. این موضوع از وقتی فهمیده صفرایاش
پر از سنگریزه است بیشتر شده اما همچنان نبودن نور برایاش اهمیت چندانی ندارد. اتاق
تاریکِ تاریک است. لباسهای خیس را کورمال روی صندلی و رادیاتور و هر جا که ممکن
بوده پهن کردهام تا خشک شود. تاریکی اصلاً اذیتم نمیکند امشب. تمام مسیر پائین
آمدنی از داخل مهای غلیظ و متراکم رد میشدیم؛ آنجا هم هیچ نوری نبود. تاریکی
اتاق و صدای باران؛ انگار هنوز در مه قدم میزنم. پریروز که از در آمدم خانه بهنظرم
خیلی بی نور ومرده آمد؛ نشستم چیزی بخورم که همه درآمدند باز چه شده؟ اولاش چیزی
نگفتم. بعد که گفتم خانه دارد خفهام میکند از بینوری و این همه خمودگی خستهام؛
انگار گفته باشم خانواده ناشاد وبینور من. بحث بالا گرفت؛ خیلی بالا! دیگر حرف نزدم.
دیگر حرف نمیزنم.
Saturday, November 9, 2013
Monday, November 4, 2013
آماسیدن
بعضی حرفها را
نمیشود همان موقع گفت؛ آنها را فقط میشود سی-چهل سال بعد در یک کوچهی تار و
باریک، شمرده شمرده و با چشمانی نمدار برای جوانکی بازگو کردکه گمان میکند بعضی حرفها
را نمیشود همان موقع گفت.
Subscribe to:
Posts (Atom)