Sunday, September 22, 2013

می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم

سوار آژانس­ام؛ مرور می­کنم. در طول نمایش دست­اش روی پای ­اش بود. چرا این صحنه­ را مرور کنم؟ دختری دست­اش را روی پای مادرش گذاشته، آن­هم در میان این همه اتفاق جورواجور این چند روزه! می­گوید بیمار است، و یک بیمار، قبل از هر چیز یک بیمار است. انگار کودکی شده­ام که بغضی مدام راه نفس­ام را می­بندد... دختری دست­اش را روی زانوی مادرش گذاشته و آرام آرام نوازش­اش می­کند... از عکس­های خوش­حال بیزارم، در طول، پیش و پس از نمایش در تمام عکس­ها لبخند زده­ام.  از خودم بیزارم. این اشک­های احمق، باید راهی باشد که سیل نشوند؛ آن­هم این­جا! راننده از توی آیینه نگاه­ام می­کند. دوست دارم این اتوبان هیچ وقت تمام نشود، می­خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم. 

Wednesday, September 11, 2013

خواب عجیب

مرد یا پسری جوان بود؛ توی اتاق­ روبروی­ام نشسته بود، نمی­شناختم­اش اما مانع حرکت دست­های­اش روی تن­ام نمی­شدم... بعدش که نوبت من شد و به سمت­اش رفتم دیدم دختری است جوان ولی بازهم این موضوع مانع­ام نشد!    

Tuesday, September 10, 2013

سی‌سالگی

نهیب اول را همراه اول زد. بعد هم نوبت عمه­ جانم بود که هر سال تولد شناس­نامه­ای را تبریک می­گوید. هر چند دو ماهی تا پر شدن پیاله سی­ام هنوز وقت باقی است اما سی­سالگی حس غریبی نباید باشد برای­ام. مادرم که از نیمه دوم بیست سالگی عملاً به استقبال­اش رفت . در قهر و آشتی؛ صبح و بعد از ظهر؛ روزی دست­کم سه وعده با چاشنی غر، متلک، و این اواخر هم تهدید برای­ام مرورش کرده:  «از بیست و دو سالگی از خانه بابام زدم بیرون... دختر فلانی چنین و شما چنان... پذیرایی از خرس­های گنده­ی سی ساله و ...» الان هم که دارم این چند خط را می­نویسم رادیو را برای دختر خاله­ام روشن کرده؛ اگر صدای موزیک را تا آخر هم باز کنم باز حرف­های­اش را می­شنوم: این نوار را سی سال است که می­شنوم.  

Tuesday, September 3, 2013

امیدهای کوچک این روزها

اولین نفر  رو به دوربین عید محمد است. البته جای­اش معمولاً آن ور کیس است چون قابلیت استتارش بیشتر است؛ عید محمد معمولاً سر کلاس یادش می­افتد که مشق­های­اش را ننوشته. این ور کیس نشستن هم که مهمی است که هر بار کسی که قوی­تر است به آن می­رسد و عیدمحمد همیشه آن فرد نیست. Reset کردن کامپیوتر سر کلاس زبان از حظ­های غیر قابل جایگزین او و دوستان­اش است. سردار هم هست، ولی فقط دفتر زرد رنگ توی دست­اش در این عکس پیداست؛ جلسه دوم که درس­های قبل را مرور کردم شگفت زده­ام کرد هر چند که از همان اول هم در چشم­های­اش نیروی عجیب دیده بودم. آن خانم سیاه­پوشِ به­غایت زیبا هم پروانه است؛ این زیبایی وقتی با لبخندش همراه می­شود دیگر قیامت است، با هوش و خوش­خط! خلاصه هر چه راجع به او بگویم کم گفته­ام. یکی دیگر هم هست که دوست داشتم راجع به­اش بنویسم ولی در این عکس نیست؛ بی­بی­نساء! نگاه­اش که می­کنی و دفترش را که ورق می­زنی فکر می­کنی از این موجود کامل­تر بر این کره­ی خاکی نباشد. اما چشم­تان روز بد نبیند چشم معلم را که دور می­بیند جیغ­هایی می­کشد بنفش! درباره­ی یک به­یک­شان چیزی دارم که بگوییم از حکمت و خال­الدین، عیوب، و ذبیح گرفته تا اسماعیل و زهرا و حمیرا و سارا... تک­تک­شان بخشی از امیدهای این روزهای من­اند.