سوار آژانسام؛
مرور میکنم. در طول نمایش دستاش روی پای اش بود. چرا این صحنه را مرور کنم؟
دختری دستاش را روی پای مادرش گذاشته، آنهم در میان این همه اتفاق جورواجور این
چند روزه! میگوید بیمار است، و یک بیمار، قبل از هر چیز یک بیمار است. انگار کودکی
شدهام که بغضی مدام راه نفسام را میبندد... دختری دستاش را روی زانوی مادرش
گذاشته و آرام آرام نوازشاش میکند... از عکسهای خوشحال بیزارم، در طول، پیش و
پس از نمایش در تمام عکسها لبخند زدهام. از خودم بیزارم. این اشکهای احمق، باید راهی باشد که سیل نشوند؛ آنهم اینجا! راننده از توی آیینه نگاهام میکند. دوست دارم
این اتوبان هیچ وقت تمام نشود، میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
Sunday, September 22, 2013
Wednesday, September 11, 2013
خواب عجیب
مرد یا پسری جوان
بود؛ توی اتاق روبرویام نشسته بود، نمیشناختماش اما مانع حرکت دستهایاش
روی تنام نمیشدم... بعدش که نوبت من شد و به سمتاش رفتم دیدم دختری است جوان ولی بازهم این موضوع مانعام نشد!
Tuesday, September 10, 2013
سیسالگی
نهیب اول را همراه
اول زد. بعد هم نوبت عمه جانم بود که هر سال تولد شناسنامهای را تبریک میگوید.
هر چند دو ماهی تا پر شدن پیاله سیام هنوز وقت باقی است اما سیسالگی حس غریبی نباید
باشد برایام. مادرم که از نیمه دوم بیست سالگی عملاً به استقبالاش رفت . در قهر
و آشتی؛ صبح و بعد از ظهر؛ روزی دستکم سه وعده با چاشنی غر، متلک، و این اواخر هم
تهدید برایام مرورش کرده: «از بیست و دو سالگی
از خانه بابام زدم بیرون... دختر فلانی چنین و شما چنان... پذیرایی از خرسهای گندهی
سی ساله و ...» الان هم که دارم این چند خط را مینویسم رادیو را برای دختر خالهام
روشن کرده؛ اگر صدای موزیک را تا آخر هم باز کنم باز حرفهایاش را میشنوم: این
نوار را سی سال است که میشنوم.
Tuesday, September 3, 2013
امیدهای کوچک این روزها
اولین نفر
رو به دوربین عید محمد است. البته جایاش معمولاً آن
ور کیس است چون قابلیت استتارش بیشتر است؛ عید محمد معمولاً سر کلاس یادش میافتد که
مشقهایاش را ننوشته. این ور کیس نشستن هم که مهمی است که هر بار کسی که قویتر است
به آن میرسد و عیدمحمد همیشه آن فرد نیست. Reset کردن کامپیوتر سر کلاس زبان از حظهای غیر قابل جایگزین او و دوستاناش
است. سردار هم هست، ولی فقط دفتر زرد رنگ توی دستاش در این عکس پیداست؛ جلسه دوم
که درسهای قبل را مرور کردم شگفت زدهام کرد هر چند که از همان اول هم در چشمهایاش
نیروی عجیب دیده بودم. آن خانم سیاهپوشِ بهغایت زیبا هم پروانه است؛ این زیبایی
وقتی با لبخندش همراه میشود دیگر قیامت است، با هوش و خوشخط! خلاصه هر چه راجع
به او بگویم کم گفتهام. یکی دیگر هم هست که دوست داشتم راجع بهاش بنویسم ولی در
این عکس نیست؛ بیبینساء! نگاهاش که میکنی و دفترش را که ورق میزنی فکر میکنی
از این موجود کاملتر بر این کرهی خاکی نباشد. اما چشمتان روز بد نبیند چشم معلم
را که دور میبیند جیغهایی میکشد بنفش! دربارهی یک بهیکشان چیزی دارم که
بگوییم از حکمت و خالالدین، عیوب، و ذبیح گرفته تا اسماعیل و زهرا و حمیرا و
سارا... تکتکشان بخشی از امیدهای این روزهای مناند.
Subscribe to:
Posts (Atom)
