نهیب اول را همراه
اول زد. بعد هم نوبت عمه جانم بود که هر سال تولد شناسنامهای را تبریک میگوید.
هر چند دو ماهی تا پر شدن پیاله سیام هنوز وقت باقی است اما سیسالگی حس غریبی نباید
باشد برایام. مادرم که از نیمه دوم بیست سالگی عملاً به استقبالاش رفت . در قهر
و آشتی؛ صبح و بعد از ظهر؛ روزی دستکم سه وعده با چاشنی غر، متلک، و این اواخر هم
تهدید برایام مرورش کرده: «از بیست و دو سالگی
از خانه بابام زدم بیرون... دختر فلانی چنین و شما چنان... پذیرایی از خرسهای گندهی
سی ساله و ...» الان هم که دارم این چند خط را مینویسم رادیو را برای دختر خالهام
روشن کرده؛ اگر صدای موزیک را تا آخر هم باز کنم باز حرفهایاش را میشنوم: این
نوار را سی سال است که میشنوم.
No comments:
Post a Comment