Tuesday, September 10, 2013

سی‌سالگی

نهیب اول را همراه اول زد. بعد هم نوبت عمه­ جانم بود که هر سال تولد شناس­نامه­ای را تبریک می­گوید. هر چند دو ماهی تا پر شدن پیاله سی­ام هنوز وقت باقی است اما سی­سالگی حس غریبی نباید باشد برای­ام. مادرم که از نیمه دوم بیست سالگی عملاً به استقبال­اش رفت . در قهر و آشتی؛ صبح و بعد از ظهر؛ روزی دست­کم سه وعده با چاشنی غر، متلک، و این اواخر هم تهدید برای­ام مرورش کرده:  «از بیست و دو سالگی از خانه بابام زدم بیرون... دختر فلانی چنین و شما چنان... پذیرایی از خرس­های گنده­ی سی ساله و ...» الان هم که دارم این چند خط را می­نویسم رادیو را برای دختر خاله­ام روشن کرده؛ اگر صدای موزیک را تا آخر هم باز کنم باز حرف­های­اش را می­شنوم: این نوار را سی سال است که می­شنوم.  

No comments:

Post a Comment