راست است که عید
مال بچههاست. نشان به آن نشان که حرف عید که میشود اگرهم بوی عیدی و بوی عودی در
میان نبوده باشد باز هم خاطرهای از روزهای دور و حسهایی که دیگر نیست، هست. عید
دیدنیهای دستهجمعی و تعطیلاتی که یک چشم بههم زدن تمام میشدن. روزهایی که تلفنها
نه همراه بودند و نه هوشمند؛ خانهی هر آدمی معنایی داشت و هر آدمی؛ باید التماس
میکردیم که هر چند فلانی از همه کوچکتر است و با او تماس نگرفتهایم اما چه میشود
اول ما به دیدناش برویم! ماندن و بازی کردن با بعضیها آنقدر مهم بود که اگر ناله
و زاری افاقه نمیکرد قایم کردنِ کفشهایمان را خودمان پیشمینهادیم. آنقدر عز و
چز میکردیم که دلِ سنگ به درد میآمد. گاهی پیروز میشدیم، گاهی هم نه. چشمغرهها
و تهدیدهای معطوف به بعد از مهمانی را به جان میخریدیم؛ گونهای ایمان به خوشی که
نزد بعضیها یافته بودیم. بدترین قسمتاش البته وقتی بود که همهی نقشهها در همان
اول نقشِ بر آب میشد، وقتی بابا خودکارش را درمیآورد و مینوشت: «آمدیم نبودی عمو جانی، عیدت مبارک».