کلافهام، خیلی
کلافهام؛ هر چه خودم و زمین و زمان را لعنت کردم فایده نداشت؛ تمام فحشهایی را
که میدانستم نثار پیرمرد و مادر دخترک کردم اما افاقه نکرد؛ نشستم و فیلمهای بچهها
را دیدم و تا توانستم عر زدم، بازهم بغضام گندهتر شد. خواستم برای جماعت جو گیر
فیسبوک چیزی بنویسم و اما دیدم دلام راضی نمیشود. بهخودم گفتم دستکم تا هفته
بعد و تولد نوزادِ بخت برگشته صبر کنم... وه که چه شب سری است امشب!
Tuesday, October 29, 2013
...
کم حرف بود و سر
کلاس چادرش را سفت نگه میداشت، وقتی با بچههای دیگه شروع میکرد به دویدن زود به
نفسنفس میافتاد. اولاش شکمان رفت که بیماری شکمی چیزی گرفته باشد، دوستی هم در
کلاس نداشت. با مادرش حرف زدیم، چند سال پیش با مردی که خیلی از خودش بزرگتر بود
ازدواج کردهبود؛ مردی که پسرانی بزرگ داشت. هیچکس دلاش نمیخواست فکر کند که
موضوع جور دیگری است. همان چند جلسهای که سر کلاس آمد مشقهایاش را مینوشت، کمی
از بقیه کندتر بود در یادگیری. از نگرانیاش که میگذشتی چیزی ته چشماناش بود که
اصلاً نمیشد فهمیدش.
حالا قریب یک ساعت
است که دارم در خانه از این ور به آن ور راه میروم مثل مرغ سرکنده، عقلام به
جایی قد نمیدهد. هفتهی دیگر قرار است ببریماش سزارین بکند. بالاخره با یکی حرف زده،
کار شوهر مادرش بوده؛ مادرش هر روز که ظهرها برای کار بر روی زمین از خانه خارج میشده
میآمده سراغاش، خودش گفته هشت ماه میشود که اوضاع بر همین منوال بوده. مادرش از
سرِ زمین هم که برمیگشته همهجا بوده جز خانهی خودش. وقتی موضوع را به او گفتهاند،
اول خودش را زده کوچه علی چپ و بعدش که گفتهاند که دخترش را باید به بهزیستی بدهند
و از شوهرش شکایت کنند، بنای خواهش و التماس را گذارده که رحم کنید و بیآقا
بالاسرش نکنند و ال و بِل.
به اشتیاقاش برای
شرکت کردن در بازیهای بچهها و نفسنفسزدنهایاش موقع بازی فکر میکنم. به اینکه
فکر میکند (یا اینطور وانمود میکند) که آنچه در شکم دارد یک جور بیماری است و
تنها آرزویاش این است که شکماش به حالت اول برگردد. در ذهنام آشوبی است؛ حتی
نمیدانم به کدامشان باید فکر کنم، به سکوت طولانیاش در اینباره، به حسِ
مادریِ نداشتهاش، به مادری که دخترش را طبق یک قرارداد نانوشته به پیرمردی باج
داده به این امید که سایهسرش باشد، به قانونی که لابد میگوید عقدش کند و تمام،
یا به انسانی که تا یک هفتهی دیگر قرار است به جمعیت این جهان اضافه شود...
Tuesday, October 22, 2013
گپهای خواهرانهی بیهدفمند
کلی شر و ور گفتهایم
تا اینجا. همه آدمها (از جمله خودمان) را به آلت تناسلیشان تقلیل دادهایم. داریم
دزدکی از نوشدارویی مینوشیم که در دریدن پردهها، مأخوذ به حیا بودن، و حرفهای
خالهزنکی راهمان بیاندازد. یکی از دوستاناش سفارشی برایمان فرستاده. سعی میکنم از لابهلای گپها آخرین داستان
موراکامی را هم بخوانم: Samsa in Love،
بیفایده است. به فلانی که میرسیم میگوید آن را مثل یک خاطره عاشقانه فقط نگاه
کن تایمات را تلف کن. لبخند هیستریکی میزنم و میپرسم که چرا اینطور فکر میکند! و البته اضافه میکنم «تایم» را خوب آمدی. خلاصه، لپ کلام و صورت جلسه مذاکرات هم این شد: فکر کردن به راهحلهای کوتاهمدتتر با
بکگراندِ ناقوس سی سالگی. حالا دیگر حرفهای خالهزنکیمان تمام شده دارم قبض
موبایلاش را اینترنتی پرداخت میکنم؛ حواسام را باید به اعداد جمعکنم؛ شناسه
پرداخت، شناسه قبض! باقی نوشدارو را هم قرار شد برداریم برای روز مبادا؛ مثلاً
تولد من. فیسبوک را باز میکنم، دوستی روی دیوارش نوشته: don’t die
a virgin, terrorists are waiting for you! از خنده منفجر
میشویم.
Sunday, October 20, 2013
نگاه که به تهی میل میکند
چشماناش را امروز
هم در پس نگاههای مرد موتور سوار از میان کلاه کاسکت دیگری دیدم. یک آن گفتم نکند
خودش است. امکاناش دور از عقل بود. یعنی ممکن است برای انتقام برگشته باشد؟ اما
این خیابان تا آن خیابان امروز تا پریروز. چیزی که یک آن به شکام افزود نگاههای
خالی موتور سوار پریروزی بود. اولاش شک داشتم دنبال من راه افتاده باشد قدمهایام
را کند کردم، سرعتاش را کم کرد کمکم کاملاً متوقف شد. عقب را نگاه میکرد اما در
چشماناش چیزی نبود: هیچ! بند کیفام را کج کردم، بعدش به محتویاتاش فکر کردم.
کاش این کار را نمیکردم. اگر لازم بود حاضر بودم کیف را دودستی تقدیماش کنم اگر
از این نگاهها معذورم میکرد. تا میتوانستم سرعتام را کم کردم هر گام نصف گام
قبلی، او را حد خودم گرفته بودم قرار نبود هیچگاه به او برسم. همان آنجا ایستاده
بود با همان نگاهِ غیر خواهشگر. زل زده بود؛ گویی اصلاً چیزی نمیخواست جز اینکه
مرا تا آستانهی آشوب ببرد؛ تا حد بینهایت آن. شک کردم که اصلاً برای کیف آمده
باشد. چیزی از جیب بغلِ کتاش درآورد، دقیقاً ندیدم چه بود، بعدها فکر کردم شاید
دشنهای بود یا چیزی شبیه آن. اگر پایان داستان با حضور و توقف پلیسی موتور سوار
کمی جلوتر از موتور سوار مذکور آنقدر هندی نمیشد شاید نگاههای موتور سوار
امروزی و موتور سوارهای روزهای بعد کمی دست از سرم برمیداشتند.
Tuesday, October 15, 2013
حذف یا وقتی زور آدم نمیرسد
یه سری از شمارههای
موبایلام را دارم حذف میکن: ترجمه صدا و سیما، دکتر مهدی، فقیر مترو... روی این
آخری کمی صبر میکنم تا یادم بیاید ماجرا چه بود: زنی جوان (زیر 18 سال) و معتاد که نوزادش را بغل میکرد و
روزهای تعطیل در قسمت بانوان مینشست. با صدای آهسته شروع میکرد از عفونت گوش
نوزادش، پلیدیهای مادرشوهرش، شوهرش که خانواده را ترک کرده و ... میگفت. معمولاً
روزهای جمعه که از کتابخانه ملی برمیگشتم میدیدماش. شماره را بابت این گرفتم
که کار در منزل آشنایی را به او اطلاع دهم، بعد فهمیدم اعتیاد دارد... موبایلام
جا ندارد. چند وقت پیش که شارژ موبایلام تمام شده بود توی تاکسی با دو مسافر بشر
دوست هر چه کردیم که شمارهی کسی رو که باید به او زنگ میزدم زنده کنم نشد که
نشد! جز چند شمارهی قدیمی شمارهای روی سیمکارتام ثبت نشده بود. پس در اولین
فرصت شمارههای گوشی رو باید روی سیم ثبت میکردم. یکی یکی که از مخاطبان میگذرم
تصویری از ذهنام میگذرد، بعضیها هم هیچ! هر چه زور میزنم تصویری ندارند، گاهی
زورم به هیچ چیز نمیرسد مثل همین نوشته که زورِ تمام کردناش را ندارم.
Friday, October 4, 2013
Wednesday, October 2, 2013
منگام. از آن وقتهایی
که نمیفهمم دارم زندگی میکنم یا خواب میبینم. راهرفتن در جنگل ابر و جیغ کشیدن
در دریا هم از منگیام کم نمیکند. میخوابم. خیلی میخوابم. قهوهی دوبل اسپرسو و
چائی دارچین هم از میلام برای خواب کم نمیکند. ترجمه میکنم «ریاضتهای عارفانه
و مجاهدتهای سالکانه». نزدیک شدن ضرب الاجلها هم از منگی و خواب نجاتام نمیدهند.
خودم را دلداری میدهم دپرسیونِ فصلی؛ پارسال هم همین موقع بود که حوصلهی تولد
فلانی را نداشتم. آهنگ همه چیز آنقدر کند شده که گویی اتفاقات مثل یک فیلم
سینمایی از پیش چشمانام میگذرد. من هم یکی از شخصیتها. داستانهای ممکن را یکی یکی بررسی میکنم...
Subscribe to:
Posts (Atom)