Tuesday, October 29, 2013

شبِ سرد!

کلافه­ام، خیلی کلافه­ام؛ هر چه خودم و زمین و زمان را لعنت کردم فایده نداشت؛ تمام فحش­هایی را که می­دانستم نثار پیرمرد و مادر دخترک کردم اما افاقه نکرد؛ نشستم و فیلم­های بچه­ها را دیدم و تا توانستم عر زدم، بازهم بغض­ام گنده­تر شد. خواستم برای جماعت جو گیر فیس­بوک چیزی بنویسم و اما دیدم دل­ام راضی نمی­شود. به­خودم گفتم دست­کم تا هفته بعد و تولد نوزادِ بخت برگشته صبر کنم... وه که چه شب سری است امشب! 

...

کم حرف بود و سر کلاس چادرش را سفت نگه می­داشت، وقتی با بچه­های دیگه شروع می­کرد به دویدن زود به نفس­نفس می­افتاد. اول­اش شک­مان رفت که بیماری شکمی چیزی گرفته باشد، دوستی هم در کلاس نداشت. با مادرش حرف زدیم، چند سال پیش با مردی که خیلی از خودش بزرگ­تر بود ازدواج کرده­بود؛ مردی که پسرانی بزرگ داشت. هیچ­کس دل­اش نمی­خواست فکر کند که موضوع جور دیگری است. همان چند جلسه­ای که سر کلاس آمد مشق­های­اش را می­نوشت، کمی از بقیه کندتر بود در یادگیری. از نگرانی‌اش که می­گذشتی چیزی ته چشمان­اش بود که اصلاً نمی­شد فهمیدش.
حالا قریب یک ساعت است که دارم در خانه از این ور به آن ور راه می­روم مثل مرغ سرکنده، عقل­ام به جایی قد نمی­دهد. هفته­ی دیگر قرار است ببریم‌اش سزارین بکند. بالاخره با یکی حرف زده، کار شوهر مادرش بوده؛ مادرش هر روز که ظهرها برای کار بر روی زمین از خانه خارج می­شده می­آمده سراغ­اش، خودش گفته هشت ماه می­شود که اوضاع بر همین منوال بوده. مادرش از سرِ زمین هم که برمی­گشته همه­جا بوده جز خانه­ی خودش.­ وقتی موضوع را به او گفته­اند، اول خودش را زده کوچه علی چپ و بعدش که گفته­اند که دخترش را باید به بهزیستی بدهند و از شوهرش شکایت کنند، بنای خواهش و التماس را گذارده که رحم کنید و بی‌آقا بالاسرش نکنند و ال و بِل.
به اشتیاق­اش برای شرکت کردن در بازی­های بچه­ها و نفس­نفس­زدن­های­اش موقع بازی فکر می­کنم. به این­که فکر می­کند (یا این­طور وانمود می­کند) که آن­چه در شکم دارد یک جور بیماری است و تنها آرزوی­اش این است که شکم­اش به حالت اول برگردد. در ذهن­ام آشوبی است؛ حتی نمی­دانم به کدام­شان باید فکر کنم، به سکوت طولانی­اش در این­باره، به حسِ مادریِ نداشته­اش، به مادری که دخترش را طبق یک قرارداد نانوشته به پیرمردی باج داده به این امید که سایه­سرش باشد، به قانونی که لابد می­گوید عقدش کند و تمام، یا به انسانی که تا یک هفته­ی دیگر قرار است به جمعیت این جهان اضافه شود...       

Tuesday, October 22, 2013

گپ‌های خواهرانه‌ی بی‌هدفمند

کلی شر و ور گفته­ایم تا این­جا. همه آدم­ها (از جمله خودمان) را به آلت تناسلی­شان تقلیل داده­ایم. داریم دزدکی از نوشدارویی می­نوشیم که در دریدن پرده­ها، مأخوذ به حیا بودن، و حرف­های خاله­زنکی راه­مان بیاندازد. یکی از دوستان‌اش سفارشی برای‌مان فرستاده. سعی می­کنم از لابه­لای گپ­ها آخرین داستان موراکامی را هم بخوانم: Samsa in Love، بی­فایده است. به فلانی که می­رسیم می­گوید آن را مثل یک خاطره عاشقانه فقط نگاه کن تایم­ات را تلف کن. لبخند هیستریکی می­زنم و می­پرسم که چرا این­طور فکر می­کند! و البته اضافه می‌کنم «تایم» را خوب آمدی. خلاصه، لپ کلام و صورت جلسه مذاکرات هم این شد: فکر کردن به راه­حل­های کوتاه­مدت­تر با بک­گراندِ ناقوس سی سالگی. حالا دیگر حرف­های خاله­زنکی­مان تمام شده دارم قبض موبایل­اش را اینترنتی پرداخت می­کنم؛ حواس­ام را باید به اعداد جمع­کنم؛ شناسه پرداخت، شناسه قبض! باقی نوش­دارو را هم قرار شد برداریم برای روز مبادا؛ مثلاً تولد من. فیس­بوک را باز می­کنم، دوستی روی دیوارش نوشته: don’t die a virgin, terrorists are waiting for you! از خنده منفجر می­شویم. 

Sunday, October 20, 2013

نگاه که به تهی میل می‌کند

چشمان‌اش را امروز هم در پس نگاه­‌های مرد موتور سوار از میان کلاه کاسکت دیگری دیدم. یک آن گفتم نکند خودش است. امکان‌­اش دور از عقل بود. یعنی ممکن است برای انتقام برگشته باشد؟ اما این خیابان تا آن خیابان امروز تا پریروز. چیزی که یک آن به شک­‌ام افزود نگاه­‌های خالی موتور سوار پریروزی بود. اول­‌اش شک داشتم دنبال من راه افتاده باشد قدم­‌های­‌ام را کند کردم، سرعت­‌اش را کم کرد کم­‌کم کاملاً متوقف شد. عقب را نگاه می­‌کرد اما در چشمان­‌اش چیزی نبود: هیچ! بند کیف­‌ام را کج کردم، بعدش به محتویات­‌اش فکر کردم. کاش این کار را نمی‌­کردم. اگر لازم بود حاضر بودم کیف را دودستی تقدیم­‌اش کنم اگر از این نگاه‌­ها معذورم می­کرد. تا می‌­توانستم سرعت‌­ام را کم کردم هر گام نصف گام قبلی، او را حد خودم گرفته بودم قرار نبود هیچ‌­گاه به او برسم. همان آن­جا ایستاده بود با همان نگاهِ غیر خواهش­گر. زل زده بود؛ گویی اصلاً چیزی نمی‌­خواست جز این­که مرا تا آستانه‌­ی آشوب ببرد؛ تا حد بی­نهایت آن. شک کردم که اصلاً برای کیف آمده باشد. چیزی از جیب بغلِ کت‌­اش درآورد، دقیقاً ندیدم چه بود، بعدها فکر کردم شاید دشنه‌­ای بود یا چیزی شبیه آن. اگر پایان داستان با حضور و توقف پلیسی موتور سوار کمی جلوتر از موتور سوار مذکور آن­قدر هندی نمی‌­شد شاید نگاه‌­های موتور سوار امروزی و موتور سوارهای روزهای بعد کمی دست از سرم برمی­‌داشتند.      

Tuesday, October 15, 2013

حذف‌‌ یا وقتی زور آدم نمی‌رسد

یه سری از شماره‌­های موبایل­‌ام را دارم حذف می‌کن: ترجمه صدا و سیما، دکتر مهدی، فقیر مترو... روی این آخری کمی صبر می‌کنم تا یادم بیاید ماجرا چه بود: زنی جوان (زیر 18 سال) و معتاد که نوزادش را بغل می­‌کرد و روزهای تعطیل در قسمت بانوان می­‌نشست. با صدای آهسته شروع می­کرد از عفونت گوش نوزادش، پلیدی­‌های مادرشوهرش، شوهرش که خانواده را ترک کرده و ... می­‌گفت. معمولاً روزهای جمعه که از کتاب­خانه ملی برمی­‌گشتم می­‌دیدم‌­اش. شماره را بابت این گرفتم که کار در منزل آشنایی را به او اطلاع دهم، بعد فهمیدم اعتیاد دارد... موبایل­‌ام جا ندارد. چند وقت پیش که شارژ موبایل­‌ام تمام شده بود توی تاکسی با دو مسافر بشر دوست هر چه کردیم که شماره­‌ی کسی رو که باید به او زنگ می­‌زدم زنده کنم نشد که نشد! جز چند شماره‌­ی قدیمی شماره­ای روی سیم­کارت‌­ام ثبت نشده بود. پس در اولین فرصت شمار‌ه‌­های گوشی رو باید روی سیم ثبت می­کردم. یکی یکی که از مخاطبان می­‌گذرم تصویری از ذهن­‌ام می­‌گذرد، بعضی­‌ها هم هیچ! هر چه زور می­‌زنم تصویری ندارند، گاهی زورم به هیچ چیز نمی‌­رسد مثل همین نوشته که زورِ تمام کردن­‌اش را ندارم.      


Wednesday, October 2, 2013

منگ­‌ام. از آن وقت­‌هایی که نمی‌­فهمم دارم زندگی می‌­کنم یا خواب می‌­بینم. راه­‌رفتن در جنگل ابر و جیغ کشیدن در دریا هم از منگی­‌ام کم نمی‌­کند. می‌­خوابم. خیلی می­‌خوابم. قهوه‌­ی دوبل اسپرسو و چائی دارچین هم از میل­‌ام برای خواب کم نمی‌­کند. ترجمه می­‌کنم «ریاضت‌های عارفانه و مجاهدت‌های سالکانه». نزدیک شدن ضرب الاجل­‌ها هم از منگی و خواب­ نجات‌­ام نمی­دهند. خودم را دل­داری می­دهم دپرسیونِ فصلی؛ پارسال هم همین موقع بود که حوصله‌­ی تولد فلانی را نداشتم. آهنگ همه چیز آن­قدر کند شده که گویی اتفاقات مثل یک فیلم سینمایی از پیش چشمان‌­ام می­‌گذرد. من هم یکی از شخصیت‌­ها. داستان­‌های ممکن را یکی یکی بررسی می­‌کنم...