Monday, March 25, 2013


نه پسوردِ جی میل­ام را به یاد داشتم نه فهمیدم که به رفیق جان چه می­گویم. بعد از پنج روز شب­نخوابی متوالی، خواب­های سطحیِ 6 صبح به بعد و کابوس­هایی که با کمک صدای کارکترهایِ تلویزیون در ذهن­ام ساخته می­شد، نتیجه­ی یک ساعت خواب عمیق این شد که هیچ چیز را به خاطر نمی­آوردم. به دست­های­ام که نگاه کردم به نظرم استخوانی­تر و نحیف از از آن آمدند که بتوانند پتوی بختک شده را کنار بزنند. تلفن­ام زنگ می­خورد و شاید یکی دو ساعت بیشتر از آن چیزی که باید خوابیده بودم. با رفیق جان که حرف زدم یک­راست آمدم  بنویسم اما پسورد اکانتی را که هر روز ساعت­ها از آن استفاده می­کنم در خاطر نداشتم. سعی کردم خواب یا کابوسی را که می­دیدم به­یاد بیاورم اما بی فایده بود؛ فقط تصاویری محو از یک مهمانی و دهن­هایی که چیزهایی زمزمه می­کردند. نمی­خواستم بشنوم! اما احمقانه سعی می­کردم لبخند بزنم. دلگیر بودم و می­دانستم نمی­توانم حرف­های­ام را بگویم فقط صداهایی نامفهوم از خودم می­شنیدم. این خنده­ی احمقانه به­زودی بغضی می­شد که راه را بر همه چیز می­بست.   

No comments:

Post a Comment