نه
پسوردِ جی میلام را به یاد داشتم نه فهمیدم که به رفیق جان چه میگویم. بعد از
پنج روز شبنخوابی متوالی، خوابهای سطحیِ 6 صبح به بعد و کابوسهایی که با کمک
صدای کارکترهایِ تلویزیون در ذهنام ساخته میشد، نتیجهی یک ساعت خواب عمیق این
شد که هیچ چیز را به خاطر نمیآوردم. به دستهایام که نگاه کردم به نظرم استخوانیتر
و نحیف از از آن آمدند که بتوانند پتوی بختک شده را کنار بزنند. تلفنام زنگ میخورد
و شاید یکی دو ساعت بیشتر از آن چیزی که باید خوابیده بودم. با رفیق جان که حرف
زدم یکراست آمدم بنویسم
اما پسورد اکانتی را که هر روز ساعتها از آن استفاده میکنم در خاطر نداشتم. سعی
کردم خواب یا کابوسی را که میدیدم بهیاد بیاورم اما بی فایده بود؛ فقط تصاویری
محو از یک مهمانی و دهنهایی که چیزهایی زمزمه میکردند. نمیخواستم بشنوم! اما
احمقانه سعی میکردم لبخند بزنم. دلگیر بودم و میدانستم نمیتوانم حرفهایام را
بگویم فقط صداهایی نامفهوم از خودم میشنیدم. این خندهی احمقانه بهزودی بغضی میشد
که راه را بر همه چیز میبست.
No comments:
Post a Comment