Tuesday, March 26, 2013

یک صبح بهاری به همان دل‌انگیزی که مجری‌های تلویزیون می‌گویند


پنجره را باز گذاشتم و نرم نرم چایی می­خورم با خرما. اقاقیای حیاطِ دوتا خانه آن طرف تر حسِ بهارهای کودکی با عدسی دایی­جان و بحث­های سیاسی سرِصبح را برای­ام دارد. جای گزیدگیِ پشه­ی دیشبی را می­خارانم. بی همه چیز قشنگ رگ را نشانه رفته. خودم را در شیشه­ی پنجره­ی باز می­بینم؛ پوست­ام از شب نخوابی­هایِ این چند وقته سرِ حال نیست اما با سرمای ملایمی که زیر پوستم نشسته حسِ تازگی دارم. عدل یک دیشب را که فارغ از کارِ این فیلم­های یک قران دوشاهی صدا و سیما آمدم سرِشب بخوابم این پشه­ی لعنتی دهن­ام را سرویس کرد. بعد از آن­هم که آلرژی مهمانِِ خواهر جان عود کرد و دربه­در دنبال مسکنی روانه شدیم که مادر جان یحتمل همه را بار زده با خودش برده سفر. تا صبح داستان خواندم با نور موبایل. پیامی را می­خوانم که گفته نتایج فلان بورس اعلام شده. باید نیمروی کم نمک درست کنم  با پنیر بخورم، این‌طوری حال­اش بیشتر است. بعدش هم باید 36 تا سربیندازم برای دستکشِ زمستان بعدی؛ چهارتا زیر دوتا رو!


Monday, March 25, 2013


نه پسوردِ جی میل­ام را به یاد داشتم نه فهمیدم که به رفیق جان چه می­گویم. بعد از پنج روز شب­نخوابی متوالی، خواب­های سطحیِ 6 صبح به بعد و کابوس­هایی که با کمک صدای کارکترهایِ تلویزیون در ذهن­ام ساخته می­شد، نتیجه­ی یک ساعت خواب عمیق این شد که هیچ چیز را به خاطر نمی­آوردم. به دست­های­ام که نگاه کردم به نظرم استخوانی­تر و نحیف از از آن آمدند که بتوانند پتوی بختک شده را کنار بزنند. تلفن­ام زنگ می­خورد و شاید یکی دو ساعت بیشتر از آن چیزی که باید خوابیده بودم. با رفیق جان که حرف زدم یک­راست آمدم  بنویسم اما پسورد اکانتی را که هر روز ساعت­ها از آن استفاده می­کنم در خاطر نداشتم. سعی کردم خواب یا کابوسی را که می­دیدم به­یاد بیاورم اما بی فایده بود؛ فقط تصاویری محو از یک مهمانی و دهن­هایی که چیزهایی زمزمه می­کردند. نمی­خواستم بشنوم! اما احمقانه سعی می­کردم لبخند بزنم. دلگیر بودم و می­دانستم نمی­توانم حرف­های­ام را بگویم فقط صداهایی نامفهوم از خودم می­شنیدم. این خنده­ی احمقانه به­زودی بغضی می­شد که راه را بر همه چیز می­بست.   

Tuesday, March 12, 2013

دلتنگ‌ام

"دلتنگی‌های آدمی" را گاه صداها چون جامی از داغ در گوش فرومی‌ریزند،
"آرزوهای‌اش" در همهمه‌ی این داغ ذوب می‌شود.

Monday, March 4, 2013

هرمِ تن



تبِ تن­‌ام باید پس­ماند سرمایی باشد که کل زمستان از جان‌­ام بیرون نرفت که نرفت. شاید هم از زنانگی‌­ای باشد که دیگر حسابِ قاعده‌­اش را ندارم. تقویم را نگاه می­‌کنم، چشم‌­ام می­‌خورد به یادداشت‌­های سبز رنگ، نوشته­‌ها محواند، تصویر اما نه؛ دستانی از پشت آرام در آغوش‌­ام می­‌کشند، و لحظه‌­ای بعد حرارتی شدید در سینه‌­های­‌ام می­‌دَود، چشمه‌ای از گرما در سراسرِ تن­‌ام می­‌جوشد؛ پشتِ پلک­‌ها، لایِ ران­‌ها... تقویم را به‌­جلو ورق می­زنم آن‌­قدر جلو که به آخرین قاعده زنا‌نه‌­ام می­رسم، پس هنوز یکی دو روزی مانده... این تبِ لعنتی اما! گوش‌­ام را به شنیدن نمِ باران تیز می‌­کنم و پشت­‌ام  را از رادیاتور می­‌کنم، باید فکری به حالِ این کوره‌­های گرما بکنم، لپ­‌تاپ­‌ام!