پنجره را باز گذاشتم و نرم نرم چایی میخورم با
خرما. اقاقیای حیاطِ دوتا خانه آن طرف تر حسِ بهارهای کودکی با عدسی داییجان و
بحثهای سیاسی سرِصبح را برایام دارد. جای گزیدگیِ پشهی دیشبی را میخارانم. بی
همه چیز قشنگ رگ را نشانه رفته. خودم را در شیشهی پنجرهی باز میبینم؛ پوستام
از شب نخوابیهایِ این چند وقته سرِ حال نیست اما با سرمای ملایمی که زیر پوستم
نشسته حسِ تازگی دارم. عدل یک دیشب را که فارغ از کارِ این فیلمهای یک قران
دوشاهی صدا و سیما آمدم سرِشب بخوابم این پشهی لعنتی دهنام را سرویس کرد. بعد از
آنهم که آلرژی مهمانِِ خواهر جان عود کرد و دربهدر دنبال مسکنی روانه شدیم که
مادر جان یحتمل همه را بار زده با خودش برده سفر. تا صبح داستان خواندم با نور
موبایل. پیامی را میخوانم که گفته نتایج فلان بورس اعلام شده. باید نیمروی کم نمک
درست کنم با پنیر بخورم، اینطوری
حالاش بیشتر است. بعدش هم باید 36 تا سربیندازم برای دستکشِ زمستان بعدی؛
چهارتا زیر دوتا رو!
Tuesday, March 26, 2013
Monday, March 25, 2013
نه
پسوردِ جی میلام را به یاد داشتم نه فهمیدم که به رفیق جان چه میگویم. بعد از
پنج روز شبنخوابی متوالی، خوابهای سطحیِ 6 صبح به بعد و کابوسهایی که با کمک
صدای کارکترهایِ تلویزیون در ذهنام ساخته میشد، نتیجهی یک ساعت خواب عمیق این
شد که هیچ چیز را به خاطر نمیآوردم. به دستهایام که نگاه کردم به نظرم استخوانیتر
و نحیف از از آن آمدند که بتوانند پتوی بختک شده را کنار بزنند. تلفنام زنگ میخورد
و شاید یکی دو ساعت بیشتر از آن چیزی که باید خوابیده بودم. با رفیق جان که حرف
زدم یکراست آمدم بنویسم
اما پسورد اکانتی را که هر روز ساعتها از آن استفاده میکنم در خاطر نداشتم. سعی
کردم خواب یا کابوسی را که میدیدم بهیاد بیاورم اما بی فایده بود؛ فقط تصاویری
محو از یک مهمانی و دهنهایی که چیزهایی زمزمه میکردند. نمیخواستم بشنوم! اما
احمقانه سعی میکردم لبخند بزنم. دلگیر بودم و میدانستم نمیتوانم حرفهایام را
بگویم فقط صداهایی نامفهوم از خودم میشنیدم. این خندهی احمقانه بهزودی بغضی میشد
که راه را بر همه چیز میبست.
Tuesday, March 12, 2013
دلتنگام
"دلتنگیهای
آدمی" را گاه صداها چون جامی از داغ در گوش فرومیریزند،
"آرزوهایاش"
در همهمهی این داغ ذوب میشود.
Monday, March 4, 2013
هرمِ تن
تبِ تنام باید پسماند سرمایی باشد که کل زمستان از جانام بیرون نرفت که نرفت. شاید هم از زنانگیای باشد که دیگر حسابِ قاعدهاش را ندارم. تقویم را نگاه میکنم، چشمام میخورد به یادداشتهای سبز رنگ، نوشتهها محواند، تصویر اما نه؛ دستانی از پشت آرام در آغوشام میکشند، و لحظهای بعد حرارتی شدید در سینههایام میدَود، چشمهای از گرما در سراسرِ تنام میجوشد؛ پشتِ پلکها، لایِ رانها... تقویم را بهجلو ورق میزنم آنقدر جلو که به آخرین قاعده زنانهام میرسم، پس هنوز یکی دو روزی مانده... این تبِ لعنتی اما! گوشام را به شنیدن نمِ باران تیز میکنم و پشتام را از رادیاتور میکنم، باید فکری به حالِ این کورههای گرما بکنم، لپتاپام!
Subscribe to:
Posts (Atom)