Tuesday, October 29, 2013

...

کم حرف بود و سر کلاس چادرش را سفت نگه می­داشت، وقتی با بچه­های دیگه شروع می­کرد به دویدن زود به نفس­نفس می­افتاد. اول­اش شک­مان رفت که بیماری شکمی چیزی گرفته باشد، دوستی هم در کلاس نداشت. با مادرش حرف زدیم، چند سال پیش با مردی که خیلی از خودش بزرگ­تر بود ازدواج کرده­بود؛ مردی که پسرانی بزرگ داشت. هیچ­کس دل­اش نمی­خواست فکر کند که موضوع جور دیگری است. همان چند جلسه­ای که سر کلاس آمد مشق­های­اش را می­نوشت، کمی از بقیه کندتر بود در یادگیری. از نگرانی‌اش که می­گذشتی چیزی ته چشمان­اش بود که اصلاً نمی­شد فهمیدش.
حالا قریب یک ساعت است که دارم در خانه از این ور به آن ور راه می­روم مثل مرغ سرکنده، عقل­ام به جایی قد نمی­دهد. هفته­ی دیگر قرار است ببریم‌اش سزارین بکند. بالاخره با یکی حرف زده، کار شوهر مادرش بوده؛ مادرش هر روز که ظهرها برای کار بر روی زمین از خانه خارج می­شده می­آمده سراغ­اش، خودش گفته هشت ماه می­شود که اوضاع بر همین منوال بوده. مادرش از سرِ زمین هم که برمی­گشته همه­جا بوده جز خانه­ی خودش.­ وقتی موضوع را به او گفته­اند، اول خودش را زده کوچه علی چپ و بعدش که گفته­اند که دخترش را باید به بهزیستی بدهند و از شوهرش شکایت کنند، بنای خواهش و التماس را گذارده که رحم کنید و بی‌آقا بالاسرش نکنند و ال و بِل.
به اشتیاق­اش برای شرکت کردن در بازی­های بچه­ها و نفس­نفس­زدن­های­اش موقع بازی فکر می­کنم. به این­که فکر می­کند (یا این­طور وانمود می­کند) که آن­چه در شکم دارد یک جور بیماری است و تنها آرزوی­اش این است که شکم­اش به حالت اول برگردد. در ذهن­ام آشوبی است؛ حتی نمی­دانم به کدام­شان باید فکر کنم، به سکوت طولانی­اش در این­باره، به حسِ مادریِ نداشته­اش، به مادری که دخترش را طبق یک قرارداد نانوشته به پیرمردی باج داده به این امید که سایه­سرش باشد، به قانونی که لابد می­گوید عقدش کند و تمام، یا به انسانی که تا یک هفته­ی دیگر قرار است به جمعیت این جهان اضافه شود...       

No comments:

Post a Comment