کم حرف بود و سر
کلاس چادرش را سفت نگه میداشت، وقتی با بچههای دیگه شروع میکرد به دویدن زود به
نفسنفس میافتاد. اولاش شکمان رفت که بیماری شکمی چیزی گرفته باشد، دوستی هم در
کلاس نداشت. با مادرش حرف زدیم، چند سال پیش با مردی که خیلی از خودش بزرگتر بود
ازدواج کردهبود؛ مردی که پسرانی بزرگ داشت. هیچکس دلاش نمیخواست فکر کند که
موضوع جور دیگری است. همان چند جلسهای که سر کلاس آمد مشقهایاش را مینوشت، کمی
از بقیه کندتر بود در یادگیری. از نگرانیاش که میگذشتی چیزی ته چشماناش بود که
اصلاً نمیشد فهمیدش.
حالا قریب یک ساعت
است که دارم در خانه از این ور به آن ور راه میروم مثل مرغ سرکنده، عقلام به
جایی قد نمیدهد. هفتهی دیگر قرار است ببریماش سزارین بکند. بالاخره با یکی حرف زده،
کار شوهر مادرش بوده؛ مادرش هر روز که ظهرها برای کار بر روی زمین از خانه خارج میشده
میآمده سراغاش، خودش گفته هشت ماه میشود که اوضاع بر همین منوال بوده. مادرش از
سرِ زمین هم که برمیگشته همهجا بوده جز خانهی خودش. وقتی موضوع را به او گفتهاند،
اول خودش را زده کوچه علی چپ و بعدش که گفتهاند که دخترش را باید به بهزیستی بدهند
و از شوهرش شکایت کنند، بنای خواهش و التماس را گذارده که رحم کنید و بیآقا
بالاسرش نکنند و ال و بِل.
به اشتیاقاش برای
شرکت کردن در بازیهای بچهها و نفسنفسزدنهایاش موقع بازی فکر میکنم. به اینکه
فکر میکند (یا اینطور وانمود میکند) که آنچه در شکم دارد یک جور بیماری است و
تنها آرزویاش این است که شکماش به حالت اول برگردد. در ذهنام آشوبی است؛ حتی
نمیدانم به کدامشان باید فکر کنم، به سکوت طولانیاش در اینباره، به حسِ
مادریِ نداشتهاش، به مادری که دخترش را طبق یک قرارداد نانوشته به پیرمردی باج
داده به این امید که سایهسرش باشد، به قانونی که لابد میگوید عقدش کند و تمام،
یا به انسانی که تا یک هفتهی دیگر قرار است به جمعیت این جهان اضافه شود...
No comments:
Post a Comment