Thursday, October 20, 2011

فرق

"همیشه خوبی، اما امروز یه جور خاصی زیبا شدی" این را تو نمی گویی پسرک توی کتاب خانه می گوید، برای جی آر ای می خواند، حتی او هم نمی گوید، می نویسد، وقتی کاغذ را دستم می دهد می گوید فکر کرده باید این را بگوید و لبخند می زند. واقعاً فرق کرده ام؟ فقط موهایم را بالا زدم و رنگ رژم فرق کرده. فرق کردم؟ تو که نمی بینی، فرق امروز با دیروز، هفته به هفته، برای دیدار بهانه ای لازم است، بهانه های منطقی... ولی من فرق می کنم بدون هیچ منطقی، امروز با دیروز، این هفته تا آن هفته، این ماه تا آن ماه. خودم می گویم، خودم می شنوم، منطق خودم ام. همیشه در حال مکالمه ام، اگر هم کسی نباشد با خودم. توجیه می کنم، می خندم، می جنگم، "خود مرد هنرمندم". ترمز می کنم. نهیب می خورم. انرژی تمام نهیب ها در گوشم پتانسیل شده. می مانم، تلنگر هشیاری. رو برمی گردانم. منشاء نهیب را گم کرده ام. مدت هاست که از لبه ی پرتگاه گذشته ام. چندین قدم ناقابل در هوا. لحظه ی هشیاری. سقوط حتمی است. فارغ می شوم. سقوطی دل انگیز. سبک. سریع. "همیشه خوبی"، "ولی امروز ،" "زیبایی خاص"، این ها را تو نمی گویی. پسرکِ جی آر ای خوان کتاب خانه گوید. من فرق می کنم. غمگین می شوم.


Tuesday, October 18, 2011

از شادی و غم

دوستی می گفت شادی به قوت احساس ناکامی یا تلخی نمی تواند محرکی برای نوشتن باشد، یا حداقل برای ما نمی تواند باشد، راست می گفت. وقتی که چاره­ ای  نمی ماند یا فکر می کنیم که چاره ای نمانده می نویسیم، یعنی من می نویسم و خیلی­های دیگر. شادی­ ها نحیف تر و بعضاً بی دوام تر از آن اند که بر میل ننوشتن چیره شوند، یا حداقل مال من از این دست است. نوشتن به مثابه­ ی رهایی.

پ.ن. چند بار چنان احساس شادی کردم که چیزی نمانده بود این عکس را عکس پروفایلم کنم، اما امروز می گذارمش که دیگر آن حس­ ها، شاد نیستند.   

Sunday, October 16, 2011

بمبباران یا موشکباران

 هر دو علامت خطر بودند و مرگ؛ اولی با آژیر قرمز و با اعلام این که "این علامت وضعیت قرمز یا هشدار است" شروع می شد و با آژیر سفید که "اعلام پایان وضعیت قرمز" بود تمام می شد، برق­ها را باید همه خاموش می کردیم که مبادا هواپیماها بیابندمان و در دل دعا می کردیم که این بار هدف ما نباشیم و سعی می کردیم به این موضوع فکر نکنیم که اگر هدف ما نباشیم پس باید همسایه یا دیگری باشد، فقط می خواستیم ما نباشیم. دومی هیچ علامتی نداشت، نه آژیری، نه شلیک ضدهوایی، و نه هیچ چیز دیگر. موشک­ها می آمدند و کاری­شان نمی شد کرد... تنها چیزی که از آن دوران یادم است برق زندگی در چشمان کسانی بود که در تاریکی پناه گرفته بودند حسی که مرگ دربرابرش کاملاً ضعیف و غریبه بود. مرگ با هیچ استدلال و منطقی نباید می آمد و در عوضش زندگی... اگر موشکباران را ندیده اید یا از یاد برده اید، یا بعضی وقتا از سر بیکاری  به مرگ فکر می کنید (فقط آن­هایی که از سر بیکاری به مرگ فکر می کنند، باقی را کار ندارم!) "زمستان 66" را ببینید؛ تئاتر شهر، سالن چهارسو. تا آخر مهر هم فکر کنم روی صحنه باشه.   

Monday, October 3, 2011

Imagination


چند روزه که حال و هوای قدم زدن تو انقلاب و پرسه تو کتاب فروشی­ هاش بعد از ظهرا میاد سراغم. اگه این ترجمه­ ی لعنتی یا ... حتی اگه این لپ تاب خرسکی نبود... اما انگار از همین جا، تو کتابخونه پشت به پنجره، که باد پائیزی رو رو پشتم حس می کنم، همین الان که دارم ترجمه می کنم، انگار دارم تو خیابون انقلاب راه می رم؛ خیلی آروم و آهسته تک تک ویترینای کتابفروشی رو نیگا می کنم، این قدر آهسته که مبادا زود تموم بشن. حتی لوازم تحریریا و کتابای کنکوری رو هم از دست نمی دم، خیلی آروم. دستفروشایی که از وقتی من می شناسمشون کتابای علی شریعتی و ایرج میرزا و هدایت رو می فروشن که قسمت مورد علاقه­ ی منه، شاید حتی با یکیشون گپی هم زدم، بیچاره ها فکر می کنن من واقعاً قصد خریدن کتاب دارم و با آدمایی که عینک می زنن حتماً باید از علی شریعتی بگن.. ولی من برای هم ه­ی این داستانا وقت دارم ...فقط می خوام آهسته، آهسته قدم  بزنم...     

روزهای سخت

مرا ببوس
روزهای سختی در پیش است
بگذار تو را
 کمی پس انداز کنم!

رضا کاظمی

Sunday, October 2, 2011

عادت نمی کنم

نه عادت نمی کنم. به هیچ چیز عادت نمی کنم، به بزرگی، به کوچکی، به خوبی، به بدی، به دل بستن، به دل نبستن، به آرامش، به طغیان، به رفتن، به ماندن، به سفر، به سکون، به خطر کردن، به روزمرگی، به فرزانگی، به دیوانگی... به خودم، به من عادت نمی کنم.