Wednesday, August 7, 2013

سکانس یک: شب-داخلی

کلافه­ام؛ رفته­ام زیر پتو تا از سرمایی که برای باقی اهل خانه در حکم مرگ و زندگی است در امان باشم. بی­حوصله­ام، بدن­ام در دو اکسترممِ یخ­زدگی و گرما سیر می­کند؛ مخصوصاً آن­قدر در فیس­بوک چرخیده­ام که دچار حالت تهوع شوم. یکی بلیط کنسرت «دیوار»  در ترکیه را که ظاهراً  کادوی  تولد دوست­دخترش است دست­مایه­ی بحث منورالفکرانه­ کرده؛ تمام کامنت­ها را می­خوانم، برای بدتر شدن حال­ام دلیل­های بیش­تری نیاز دارم؛ پیام­های قدیمی را می­خوانم،  با خودم تکرار می­کنم درِ این وامانده را باید مدتی تخته کنم...  کیف­ام را که باز می­کنم بوی اکالیپتوس می­زند بیرون. یاد گل­های خشکِ لای کتاب­چه می­افتم؛ بازش می­کنم، چندتا از برگ‌ها آن­قدر با ظرافت و دقت کنار هم چیده شده­اند که اشک توی چشمان­ام حلقه می­زند؛ برگ­ها را دوباره بو می­کنم. «مردی با کاپشن بهاری» هم می­افتد بیرون؛ حس بعدی شرم است. دست برقضا، من هم نمی­دانم باقیِ زندگی­ام را می­خواهم چه کنم اما هیچ­گاه جرأت اعتراف به آن را نداشته­ام. ای کاش شهامت کاسه کاسه کردن آن را داشتم؛ ای کاش این­جا بود تا با چشم­های نمناک در چشمان شفاف­اش خیره می­شدم.

No comments:

Post a Comment