کلافهام؛
رفتهام زیر پتو تا از سرمایی که برای باقی اهل خانه در حکم مرگ و زندگی است در
امان باشم. بیحوصلهام، بدنام در دو اکسترممِ یخزدگی و گرما سیر میکند؛
مخصوصاً آنقدر در فیسبوک چرخیدهام که دچار حالت تهوع شوم. یکی بلیط کنسرت
«دیوار» در ترکیه
را که ظاهراً کادوی تولد دوستدخترش است دستمایهی بحث منورالفکرانه کرده؛ تمام کامنتها را میخوانم، برای بدتر شدن حالام دلیلهای بیشتری
نیاز دارم؛ پیامهای قدیمی را میخوانم، با خودم تکرار میکنم درِ این وامانده را باید مدتی تخته کنم... کیفام را که باز میکنم بوی اکالیپتوس میزند
بیرون. یاد گلهای خشکِ لای کتابچه میافتم؛ بازش میکنم، چندتا از برگها آنقدر با ظرافت و دقت
کنار هم چیده شدهاند که اشک توی چشمانام حلقه میزند؛ برگها را دوباره بو میکنم.
«مردی با کاپشن بهاری» هم میافتد بیرون؛ حس بعدی شرم است. دست برقضا، من هم نمیدانم
باقیِ زندگیام را میخواهم چه کنم اما هیچگاه جرأت اعتراف به آن را نداشتهام.
ای کاش شهامت کاسه کاسه کردن آن را داشتم؛ ای کاش اینجا بود تا با چشمهای نمناک
در چشمان شفافاش خیره میشدم.
No comments:
Post a Comment