Wednesday, October 22, 2014

سوختن

اواخر بهار و اوایل تابستان بود که رفیق جان سوخت. اتفاق بود. باد، الکل را از منقل برگرداند توی صورت‌اش. شال، دور گردن‌اش شعله کشید؛ شعله‌ای بی رنگ. سوختن، فقط کربن شدنِ پوست و مو و شال  نیست، تصویری است که هر آن تازه می‌شود و تو مرور می‌کنی، اگر این یا اگر آن؛ زودتر یا دیر تر! مثل حرکت کند دوربین می‌ماند.   آتش آهسته است، او اما آهسته نمی‌سوزد؛ نگاه می‌کنی، یا شاید راهی جستجو، می‌خواهی از مخمصه نجات‌اش دهی، می‌خواهی خودت را نجات بدهی. او می‌سوزد، تو نظاره‌گری، می‌سوزی. سوختن بو ست؛ بوی کز خوردنِ گوشت و مو و پوست، بویِ باندهای گل‌بهی رنگ. سوختن، صداست ضجه‌های‌ ممتد و نامفهوم. هق‌هقی کش‌دار، کزخورده. گاهی زنگ همین ضجه، همه‌ی آن‌های دیگر را می‌سازد، بو و تصویری می‌آورد که  راهی از آن به‌در نیست.

سوختگی رفیق جان آن اندازه نبود که کودکِی نخواهد به دالی‌های‌اش، پاسخ شیطنت‌آمیز بدهد. مالِ آن زنِ دیگر بود اما. آن زن سوخته بود؛ مثل یک درخت. او از خلال مردمک‌های سوخته، نگاه‌ محبت‌آمیزی کودکی را در سالن انتظار جستجو می‌کرد.

این روزها که خبرها و عکس‌های زنان سوخته همه جا را پر کرده، بیشتر از هر زمانی یادِ آن زن هستم؛ زنی که کودکی از نگاه‌اش پرهیز می‌کرد.   

Friday, October 10, 2014

اسم‌اش خداداد است. تمام تابستانی حال‌اش بد بود. نور نداشت برای نفس کشیدن. دلگیر بود و دلمرده؛ عین من. وقتی معلوم شد جامان امسال هم همان جای بی نور و بخیل است سپردم‌اش به کافه‌چی. امشب دیدم برگ‌های تازه داده؛ شاید باز هم مثل من. تمام تابستانی منتظر بودم چیزی از بیرون حال‌ام را خوب کند؛ خانه‌ای پرِ نور، کلامی محبت‌آمیز، صدایی از راه دور. دریغ! گمان می‌کردم سرمایه‌ای اندوختم که به کمک‌ام میاد در روز مبادا. اشتباه می‌کردم. پس شروع کردم به کم کردن؛ از گیس‌هام گرفته تا علقه‌ها. حال‌ام بد بود؛ بد، دیگر نه در دوره‌های پیش و پسا زنانگی؛ همیشه بد بود. کم‌کم داشتم به وجودِ بحرانی به نام سی سالگی ایمان میاوردم. حرف زدم، راه رفتم، پس زدم، دندانِ خشم سائیدم، اشک ریختم، و اشک ریختم، گاهی هم نوشتم این‌جا؛ البته نه از آن چیزی‌هایی که به بندم کشیده بود. بیشتر فرار کردم به جلو. پریشان بودم؛ افسرده به معنای بالینی. باز هم کاستم از دوستی‌ها، از نشانه‌ها، اما تنها زمانی که فهمیدم شماره‌ای که دوستِ مددکارم داده در واقع تلفنِ یک مرکز تهیه‌ی غذاست و نه پزشکِ روانکاو، کاملاً از صرافتِ کمک از بیرون گرفتن افتادم؛ خندیدم. دو بار زنگ زدم و هر دو بار جواب یکی بود. «عزیزم، اشتباه ست، اینجا مرکز تهیه‌ی غذایِ فلان ئه». بار دوم عزیزم‌اش را هم نگفت. سوار اتوبوس بودم، کمی رنگ برگ‌ها را نگاه کردم، چند درخت آن طرف‌تر، باز هم آن طرف‌تر. ساختمان‌های رنگ و رورفته‌ی اطراف. حالا کوه‌های محو شده در دود و ابر...اشتباه می‌کردم. اسم‌اش زندگیه!