Wednesday, August 7, 2013

سکانس دو: بازهم شب- بازهم داخلی

برگ­هایی به این بزرگی هرگز به کارم نخواهد آمد، یک آن زمانی را تصور می­کنم که او مرده و آن روز دسته گل مخصوصی با این برگ­ها درست کرده­ام؛ گمان­ام این بار چندمی است که به مرگ او فکر کرده­ام. باید یک­جور مکانیسم دفاعی یا چیز مزخرفی شبیه آن باشد: «آمادگی برای شک بزرگ!» یکی می­گفت بارها به مرگ عزیزان­اش فکر کرده و پیشاپیش برای­شان عزاداری کرده­است. من هم پیش از این چند باری به مرگ آن­هایی که عزیز می­دارم­شان فکر کرده­ام و لعنت به من با جزئیات هم فکر کرده­ام ...گل­های خشک را می­گذارم توی جعبه، برگ­های بزرگ اکالیپتوس را می­گذارم لای آکسفرد پیشِ باقی برگ­های تر تا خشک شوند، سبک­تر شده­ام.   

No comments:

Post a Comment