دستهایاش یکهو بیرون آمد؛ گرد و کوچک. تا
مستقر شد شروع کرد به دوَران. پارچهی سبزی دور مچاش بود برای دفع چشم بد لابد! دستاش
را از مچ میچرخاند، انگار برقصد. همه چیز را میخواست لمس کند؛ کتاب، بند کیف، آستین و همه چیز را. آن یکی دستاش هم بیکار نبود، میلهی اتوبوس را سفت گرفته بود از آن طرف. یک آن
وسوسه شدم دستاش را لمس کنم. اما دیدم از تماشا بیشتر لذت میبرم. مادرش سرزنشکنان
دستاش را پس میکشید، و لبخند من که مشکلی نیست هم افاقه نکرد. دستهایاش بوی
تازگی میداد. بویِ میل به کشف!
Sunday, April 27, 2014
Tuesday, April 15, 2014
چهارسالگی*
کار، انسان را از خستگی، روزمرگی و درماندگی میرهاند و به آن مبتلا میکند.
پینوشت: (اول نوشته
بودم سهسالگی که منظور سومین سال نوشتن در اینجا بود. بعد دیدم بهشیوهی مادرم حساب
کردهام که همیشه یک سال از سناش میکند) بهشیوهی پدرم بخواهم بگویم سه سالاش تمام شد میرود توی چهار سال.
Wednesday, April 9, 2014
صندلیِ تکنفره
عادت دارم قسمتی از کتابی را که میخوانم جایی بنویسم که بعدها اگر سری به نوشتهام زدم سعی کنم جزئیات بیشتری به یاد بیاورم و دلیل انتخاب آن قسمت خاص را با خودم مرور کنم؛ یک جور بازی حافظه و گذراندن وقت. امروز که سوار اتوبوس شدم یک صندلی تک نفره در قسمت مردان را برای نشستن انتخاب کردم. حالا ممکن است بگویید همهی صندلیهای اتوبوس این روزها در تهران تکنفره هستند؛ و من مجبورم توضیح بدهم که منظورم ردیف صندلیهای تکنفره در هر قسمت است. یک طرف اتوبوس یک ردیف صندلیِ تکنفره داشت و طرف دیگر دو ردیف صندلیِ تکنفره، البته فقط در قسمت مردان. از بحث آزادیِ انتخاب در مورد صندلی مردانه یا زنانه و پرداختن پول برابر و احساس حماقت هنگام منتظر ماندن برای خالی شدن قسمت مردانه زمان پیاده شدن در انتهای مسیر که بگذریم، معمولاً از انتخاب صندلی خالی در قسمت مردانه ابایی ندارم، مخصوصاً اگر در قسمت زنانه صندلی خالی وجود نداشته باشد. امروز، روز خوبی بهنظر میرسید. آفتاب بهاری هر از چند گاهی جایِ قطرات تُنکِ باران را میگرفتند و من به یک صندلی تکنفره کنار پنجره نیاز داشتم تا کتابام را تمام کنم و امشب قسمتی از آن را اینجا برایتان بگذارم. هر جملههای را سبک و سنگین میکردم و به ابعاد فرامعنایی آن فکر میکردم طوری که بشود از کلِ متن جدایاش کرد. بیست سی صفحه بیشتر از آن باقی نمانده بود و من هنوز جملهی مورد نظر را پیدا نکرده بودم. شاید تا اینجا از سبک گفتنام فهمیده باشید که کتابی که میخواندم از ریچارد براتیگان بود. هر چه باشد من معمولاً موضوعات را اینگونه تعریف نمیکنم. اما نه، ممکن نیست! درست است که کمی جوگیرم اما نباید یک دانگ توهم هم به آن اضافه کنم. با این اوصاف اگر انتظار داشته باشم که حتی از مخیلهتان هم گذشته باشد که کتابی که میخواندم «یک زن بدبخت» بود دیگر کَلکام باید حسابی کنده باشد! یا اگر خواسته باشم با یک ترفندِ ادبی ادای او را در این کتاب درآورده باشم که از همه چیز میگوید الا از آن زنِ بدبخت، و از شما انتظار داشته باشم با این ترفند من حال کرده باشید و این نوشته را تا آخر بخوانید، ره به ترکستان بردهام. پس برمیگردم به داستان خودم. روی صندلی تکنفرهام نشستم و حتی سعی کردم اصول درست نشستن روی صندلی را رعایت کنم. باسنام را کاملاً به انتهای صندلی چسباندم، پنجره را تا نیمه باز کردم و شروع کردم به خواندن. کمکم داشتم به جملهای نزدیک میشدم که قرار بود برایتان از آن بگویم که آن اتفاق افتاد. البته این جمله غیر از آن جملهای بود که در آن براتیگان به شاگردش توصیه کرده بود و من در نظر داشتم برای یک دوستِ داستان نویس تعریفاش کنم. او به دخترک و یا شاید پسرک میگویدفقط دربارهی آنچه که میدانی بنویس چون حالا حالاها برای نوشتن راجع به آنچه که از آن چیزی نمیدانی وقت زیاد است. اما آن اتفاق، سرش دقیقاً بغلِ پایِ من افتاد. مثل حرکت آهستهی یک صحنهی جنایی. اما این پایان داستان نبود. تمام بدناش در یک حرکتِ همآهنگ شروع کرد به انقباض و باریکهای کف سفید از قفل دندانها راه گرفت. در اینجا باید کمی از سبکِ روایتی که از ابتدا سعی میکنم ادای آن را دربیاورم فاصله بگیرم و خودم باشم. چون من موجود ترسویی هستم و نمیتوانم ادای آدمهای با حال و بیخیال را دربیاورم آنقدر که نمیتوانستم کتاب را ببندم و باسنام را از ته صندلی بکنم. البته شاید نباید اینقدر به خودم سخت میگرفتم چون همه داشتند همین کار را میکردند. ماهیچهها که کمی شل شدند و دستاش به سمت یکی از جیبهایاش رفت، جنبشی باقی صندلینشینان را در بر گرفت. فریاد زدم کسی کاری بکند. یکی دنبال آب رفت و دیگری قرصهایاش را از جیباش بیرون آورد. دربارهی بیماری صرع هیچ نمیدانستم جز چیزهای کلی! پس چرا دارم داستاناش را میگویم نمیدانم، طبق توصیهی براتیکان نباید این کار میکردم! ای کاش دستِکم از کمکهای اولییه کمی سر رشته داشتم. باسنام از ته صندلی کنده شده بود اما چه میتوانستم بکنم. فکر کردم به دوستام زنگ بزنم که خواهرش دو سال پیش توی اتوبوس افتاده بود، چند روز پیش هم تصادف کرده بود و الان در بیمارستان بود، اما این اتفاقات اخیر هیچ ربطی به صرع نداشتند، دست دوستپسرش را کشیده بود که از خیابان بگذرند که به تور یک رانندهی جوان مست خورده بودند. من هم که دیروز از عیادتاش میآمدم یک اتوبوس تند رو مردِ پیری را زیر گرفته بود. نمیدانم الان چرا دارم اینها را میگویم باید فکرم را روی این سری که کنار پایام افتاده متمرکز کنم. یکی از مسافران که به سبک سریالهای تلویزیونی آب رویاش میپاشد که به هوش بیاید کار را خراب میکند. عضلاتاش دوباره منقبض میشود و دندانها هم! و همان داستان جوی سفید کف! صدایام خیلی بلند است نریز آقا! آب بهاش نده! ممکنه خفه بشه! اما چه میتوانستم از دوستم بپرسم؟ خواهرش فقط یک بار دچار این حمله شده بود! تازه او در صحنه هم حاضر نبوده. خودش انگشتاش را یک دور میچرخاند انگار یک چایِ شیرینِ خیالی را هم بزند کسی لیوان ندارد؟ هیچ کس؟ حتی راننده؟ عجب جهنمی! این داستان را چطور تمام کنم؟ اولاش برایام سرگرم کننده بود ولی حالا عضلات منقبض و دندانهای قفلشده روی دستام مانده. مینشانندش قرصِ حل شده در استکانِ کوچک و جرمگرفتهای را جرعه جرعه پائین میدهد. میخواهد دوباره کف اتوبوس دراز بکشد. خیلی خسته بهنظر میرسد. مردی که رویاش آب پاشید کمکاش میکند روی پلههای اتوبوس بنشیند. سرش را بهکنار تکیه میدهد، سرش درد میکند! به مقصد رسیدهایم کتابام افتاده روی نشیمنگاهِ صندلی تکنفره! بسته! جمله هم گمشده.
Saturday, April 5, 2014
خودارضایی
گربه را ببین وقتی میماند «چرا این؟» و «چرا آن نه؟»
نمیکند، شروع میکند به تمیز کردن خودش، زخمهایاش را میلیسد.
Wednesday, April 2, 2014
کابوسها
پرده اول
نمای اول- پا به
ماهام. شکمام بهاندازهی یک توپ بسکتبالِ پرباد شده. وقتی راه میروم انگار از
اتاق کنترل دارم خودم و شکمام را مانیتور میکنم. تصویر هم شبیه تصاویر دوربینهای
مدار بستهی فروشگاههای زنجیرهای است.
نمای دوم- فارغ
شدهام. نوزادم حشرهای است که باید حواسام باشد با حشرهی دیگری که در اتاق است
اشتباه گرفته نشود. مادرم میگوید همهی نوزادها هنگام تولد این قیافه را دارند.
باید مواظب باشی با حشرههای واقعی قاطی نشوند. بعداً کمکم انسان میشود.
نمای سوم- از اینکه
این همه مدت توپ بسکتبالی را حمل میکردم و حالا باید مراقب حشرهای باشم عصبانیام.
نوزادم روی دیوار کنار لانهی پشهای پیله بسته. یک آن نمیدانم کدامشان بچهی من
است و کدام حشره.
پردهی دوم
نمای اول- خواهرم
مطلبی در وبلاگاش منتشر کرده راجع به اینکه در فلان مسجد کفشهای مرا دزدیدهاند.
به شونصد نفر هم برچسب زده و نمیداند چطور برچسبها را بردارد. از من کمک میخواهد.
نمای دوم- در
نزدیکترین پلاستیک فروشی به مسجد دنبال کفش میگردیم. فروشنده خیلی سعی دارد از
بین چند جفت کفشی که دارد یکی را به ما غالب کند. یک جفت دمپایی انتخاب میکنم.
پردهی سوم
نمای اول- بازار
بزرگی است. پدرم بین مرغ سوخاری پنج تکه و شش تکه مردد است. پنج تکه را انتخاب میکند.
صاحب مغازه چیزی شبیه به یک بچه آهوی کوچک را بستهبندی میکند، تقریباً خام است.
به پدرم میگویم. اعتراض میکنم. مردی که بستهبندی کرده یک لقمه بزرگ برایام میپیچد که ببینم
اینطوری خیلی بهتر است. پدرم تصدیق میکند. حالا کیکی هم روی میز است. قرار است تولد پدرم را جشن بگیریم.
نمای دوم- در راه
لقمه را میجوم که حس میکنم یک تکه از دندانام جدا شده. لقمه را درمیآورم که
نصفه دندان راجدا کنم که میبینم پلنگ بغل دستام است. میدانم دندان در خواب
نشانهی خوبی نیست، میخواهم از خواب برخیزم، نمیتوانم. موبایلام زنگ میزند.
خودش است پلنگ.
Subscribe to:
Posts (Atom)
