شاید [هیچ] وقت دیگر!
Sunday, November 20, 2011
Saturday, November 19, 2011
هق هقِ کودکانه
حسم، حسِ کودکی بود که تا از خواب پا می شود، می زند زیر گریه، بی درنگ و از ته دل. گریه ای که پیدا نیست از غیبت مادر است یا از کابوسی که در آن مادرش، نقش جادوگرِ بچه دزد را داشته... هق هق ای بی درنگ و از ته دل، هق هق ای از سر ِ بیداری.
Tuesday, November 8, 2011
برف می بارد
برف می بارد
بر خیال خاک گرفته ی من
تا کلاغ ها مترسک خانه ام نپندارند
شانه می تکانم
از برف
از خاک
از خیال
Wednesday, November 2, 2011
بیست و هشت
بیست و هشت سالگی در کتابخانه ی دانشگاه، در هوایی تگرگی و پر از بوی کاج های خیس تحویل می شود. سلام سی سالگی!
Subscribe to:
Posts (Atom)