صبح تا از خواب پا
شدم شروع کردم به گشتن. توی آلبوم ریچی هیونز پیداش نمیشد؛ اسماش باید چیز دیگری
باشد. پیداش میکنم وحواسام نیست چندبار پخش شده؛ فارغ از اینکه از چه و کی میگوید
نیروی let it beهایاش همان چیزی است که مهربانانه تا آستانه میبردم و
رهایام میکند، میباراندم.
Tuesday, May 28, 2013
Friday, May 17, 2013
از سرگرمیهای جدید...
پشهها را بعد از اینکه میکشم؛ لای کاغذی، دستمالی،
چیزی فشار میدهم ببینم چقدر خون خوردهاند؛ اصلاً خوردهاند یا نه!
Wednesday, May 15, 2013
خوابام پر از
ماهی بود؛ چندین ماهی قرمز و یک ماهی سیاه با دمی سهشاخه. باید میرساندمشان
جایی. اول سوار مینیبوس بودم و بعد وارد استخری شدم. شنا میکردم، ماهیها از
چیزی شبیه تشتی که دستم بود میرفتند توی استخر و من شناکنان دنبالشان... لحظهای
بعد وارد تشت میشدند و دوباره روز از نو، روزی از نو! نمیدانم چه شد که در محفظهای
پارچهای مرطوبی گذاشتمشان تا بقیهی مسیر را بیرون نبرون نپرند میدانستم این
کار برایشان خطرناک است ولی نه در آن زمان کوتاه تا به مسیر میرسیدم. بعد که
رسیدم دیدم ماهی قرمزها همه خشکشان زده با دهانی نیمهباز به سمت آسمان... بقیه
رو فوراً درون آبی ریختم که نمیدانم چرا آنقدر کم بود؛ فوجی از بچه ماهی از لایِ
محفظهای که ماهی قرمزها در آن خشکشان زده بود وارد آب تازه شدند؛ اما به محض
ورود به آب یکی یکی خودشان را از آب میانداختند روی زمینِ کنار تنگ... و من یکی
یکی برمیگرداندمشان.
Tuesday, May 7, 2013
زورگیری
تصویرش خواب را از
چشمهایام گرفته؛ پسرکی 17- 18 ساله که از موتور پیاده میشود و در انتهای پیادهرو
به استقبالمان میآید. چشماناش درشت و ترسیدهاند، بلاتکلیفیاش منگام کرده.
اول به سمت خواهرم میرود و بعد سری میجناند، میخواهد موبایل را از دست پیرمرد
بیرون بکشد اما ترس است که چشماناش به بیرون پاشیده میشود؛ لحظهی جنون! فریاد
ممتد خواهرم. پسرک چند گام بهعقب و چند گام بهجلو. حالا دورمان پر شده و صدای
موتور؛ گلویام میسوزد.
Subscribe to:
Posts (Atom)