Tuesday, May 7, 2013

زورگیری

تصویرش خواب را از چشم­های­ام گرفته؛ پسرکی 17- 18 ساله که از موتور پیاده می­شود و در انتهای پیاده­رو به استقبال­مان می­آید. چشمان­اش درشت و ترسیده­اند، بلاتکلیفی­اش منگ­ام کرده. اول به سمت خواهرم می­رود و بعد سری می­جناند، می­خواهد موبایل را از دست پیرمرد بیرون بکشد اما ترس است که چشمان­اش به بیرون پاشیده می­شود؛ لحظه­ی جنون! فریاد ممتد خواهرم. پسرک چند گام­ به­عقب و چند گام به­جلو. حالا دورمان پر شده و صدای موتور؛ گلوی­ام می­سوزد.

No comments:

Post a Comment