تصویرش خواب را از
چشمهایام گرفته؛ پسرکی 17- 18 ساله که از موتور پیاده میشود و در انتهای پیادهرو
به استقبالمان میآید. چشماناش درشت و ترسیدهاند، بلاتکلیفیاش منگام کرده.
اول به سمت خواهرم میرود و بعد سری میجناند، میخواهد موبایل را از دست پیرمرد
بیرون بکشد اما ترس است که چشماناش به بیرون پاشیده میشود؛ لحظهی جنون! فریاد
ممتد خواهرم. پسرک چند گام بهعقب و چند گام بهجلو. حالا دورمان پر شده و صدای
موتور؛ گلویام میسوزد.
No comments:
Post a Comment