Tuesday, October 29, 2013

شبِ سرد!

کلافه­ام، خیلی کلافه­ام؛ هر چه خودم و زمین و زمان را لعنت کردم فایده نداشت؛ تمام فحش­هایی را که می­دانستم نثار پیرمرد و مادر دخترک کردم اما افاقه نکرد؛ نشستم و فیلم­های بچه­ها را دیدم و تا توانستم عر زدم، بازهم بغض­ام گنده­تر شد. خواستم برای جماعت جو گیر فیس­بوک چیزی بنویسم و اما دیدم دل­ام راضی نمی­شود. به­خودم گفتم دست­کم تا هفته بعد و تولد نوزادِ بخت برگشته صبر کنم... وه که چه شب سری است امشب! 

No comments:

Post a Comment