کلافهام، خیلی
کلافهام؛ هر چه خودم و زمین و زمان را لعنت کردم فایده نداشت؛ تمام فحشهایی را
که میدانستم نثار پیرمرد و مادر دخترک کردم اما افاقه نکرد؛ نشستم و فیلمهای بچهها
را دیدم و تا توانستم عر زدم، بازهم بغضام گندهتر شد. خواستم برای جماعت جو گیر
فیسبوک چیزی بنویسم و اما دیدم دلام راضی نمیشود. بهخودم گفتم دستکم تا هفته
بعد و تولد نوزادِ بخت برگشته صبر کنم... وه که چه شب سری است امشب!
No comments:
Post a Comment