Tuesday, March 27, 2012

آغازِ نو


گاهی شروع می کنی به­خواندن یک کتاب که قبلاً خواندی­اش یا به­دیدن یک فیلم که قبلاً دیدی­اش بدون این که اصلاً یادت باشد. نه عنوان داستان و نه طرح جلد هیچ کدام چیزی در ذهن تداعی نمی کنند. شروع می کنی به دیدن و خواندن اما بعد از گذشت چند صفحه­ یا صحنه، حس آشنایی به­سراغت می آید: این کتاب... این فیلم... لعنت به من! چطور ممکن است؟! نکند این هم از آن مسخره بازی­های دِجَوو باشد؟" اما هنوز هم باید بخوانی و ببینی چون به­نظر می رسد یادآوری روند داستان یا پایان ماجرا دستخوش بازی­ای در ذهنت شده که برای بارگذاری به زمان بیشتری نیاز دارد. اما آن زمان که به یاد آوردی دیگر همه چیز  به بازی حافظه تقلیل پیدا می کند: اِ دفعه­ی پیش اینجا بود که حدس زدم! یا "اینجا داشتم به این موضوع فکر می کردم" ... آن فاصله، آن فاصله­ا­ی که هنوز به­یاد نیاورده­ای علی رغم حسِ آشنایی که داری حسِ آغاز است.آغاز، آن فاصله است؛ آغاز یک سالِ نو، یک رابطه، یا هر چیز نو...

Sunday, March 18, 2012

صورت وضعیت نود

 آخر سال است و این موقع از سال معمولاً بازار نوشتن داغ. ملت یا سرگرمِ  حساب و کتاب اند و یا مشغول مرور «آن چه گذشت...». این یک هفته­ی گذشته صدقه سر برفی که آخرِ کاری، زمستانی کرد و تبی را در طول هفته بر تن من نشاند و البته خانه نشینم کرد هم بر کمیت خواب­های دم صبح­ام افزوده شد و هم بر کیفیت هذیان گونه و کابوسناک آن.  هم کتاب می خواندم و هم کابوس می دیدم و هم پرهیز می کردم از نوشتن و ثبت کردن و ثبت شدن به هر شکل­اش (کی گفته «چون جمع گشت معانی گوی بیان توان زد»؟) . البته چند باری کوشیدم اتفاقات سال گذشته را با رعایت ترتیب زمانی به­خاطر بیاورم اما بس که مخیله­ام نوسان کرد و اصرار داشت به یادآوری برخی از حوادث اتفاقیه، عطای مرورِ بی طرفانه و زمان بندی شده را به لقای­اش بخشیدم و ترجیح دادم بازهم کابوس ببینم و بیشتر کتاب بخوانم.