رؤیا
من او را به خواب
دیدم و به هم بخشیدیم،
نه خطا را که در
عشق خطایی نیست.
بلکه مطلقِ
پندارهایمان را
که سیر زندگی بهر
ما اینگونه بود
چون زمان دلدادگیام
ساده بود.
در جامۀ سبز و
خاکستری، تنها همین،
و گفتارش آرام و
صادق بود
لیک چه شوری که در
آغاز به خود بگویم:
من او را به خواب
دیدم، او مرا به خواب ندید.
بعدالتحریر: این
شعر از پل ورلن است با ترجمهی محمدرضا پارسایار. دوستی امروز میخواند عکساش را
برداشتم که اینجا بگذارم. بعد از خط پنجم این عبارات داخل پرانتز آمده بود: «من
این سلیقه را نزد زنان هماره دوست دارم». ترجیح دادم شعر را بدون عبارت داخل
پرانتز بیاورم. من هم زمانی خوابی دیده بودم. امروز باز هم رؤیای دیدم ولی این بار در بیداری. باران میبارید.
زیر ناودان کافه روبهرو سیگار میکشید.

