Sunday, March 30, 2014

رؤیا-خواب

رؤیا
من او را به خواب دیدم و به هم بخشیدیم،
نه خطا را که در عشق خطایی نیست.
بلکه مطلقِ پندارهایمان را
که سیر زندگی بهر ما اینگونه بود
چون زمان دلدادگی‌ام ساده بود.
در جامۀ سبز و خاکستری، تنها همین،
و گفتارش آرام و صادق بود
لیک چه شوری که در آغاز به خود بگویم:
من او را به خواب دیدم، او مرا به خواب ندید.

بعدالتحریر: این شعر از پل ورلن است با ترجمه‌ی محمدرضا پارسایار. دوستی امروز می‌خواند عکس‌اش را برداشتم که این‌جا بگذارم‌. بعد از خط پنجم این عبارات داخل پرانتز آمده بود: «من این سلیقه را نزد زنان هماره دوست دارم». ترجیح دادم شعر را بدون عبارت داخل پرانتز بیاورم. من هم زمانی خوابی دیده بودم. امروز باز هم رؤیای دیدم ولی این بار در بیداری. باران می‌بارید. زیر ناودان کافه روبه‌رو سیگار می‌کشید.
   

Saturday, March 29, 2014

عزیمت

می‌خواهد برود. می‌گوید حاضر نیست تن‌اش را واگذار کند؛ این آخرین داریی‌اش را. قرص‌های سفید و آبی باعث شده به این نتیجه برسد. تن‌اش را نمی‌خواهد تسلیم کند. ولی باز هم امتحان‌شان کرده بود. یک هفته. حال‌اش را خوب کرده بودند؛ آن‌قدر که دیگر نه نوشته بود و نه سخن گفته بود، فقط لبخند زده بود. لبخند را نمی‌خواست؛ تنها داریی‌اش همین تنِ پر از تناقض‌اش بود. می‌خواست برود با تنِ پر از تناقض‌اش.  

Tuesday, March 25, 2014

یول‌روی

در خیابان‌ها یول می‌رفتم. تهران شهر کوچکی باید شده باشد. هر آن ممکن است آشنایی ببینی. آشنایی که ممکن است بخواهد ته‌و تویِ زندگی‌ات را در چند قدم دربیاورد؛ معنایِ یول رفتن را که برای‌اش توضیح بدهی باید به تأیید همراه‌اش هم برساند؛ همراهی که فقط کلمه‌ی یورتمه به گوش‌اش خورده! و هاهاها! معذرت خواهی، مسیر من از آن‌طرفِ دیگر است! ئه! مگر یول رفتن، راه رفتنِ بدونِ هدف و زمان نبود؟ بدون هدف چرا ولی نه همه جا!  کمی باید دچار حسِ ترحم شده باشد! طفلکی تنها! با همان نگاه دستِ همراه‌اش را می‌گیرد و از خیابان رد می‌شود. نفس راحتی می‌کشم. گل‌های بنفشه را به‌دقت نگاه می‌کنم ریزترین‌شان را می‌چینم. پسرکی از رمانتیک بودن می‌گوید و این‌که رمانتیک‌ها را دوست دارد. بدون این‌که نگاه‌اش کنم می‌گویم چیدن گل اتفاقاً کارِ خیلی خشنی است! بدون توجه به جواب من می‌گوید خودش هم همینطوری است، می‌پرسم: «چطوری؟ خشن؟» نگاه‌اش می‌کنم، خنده رویِ لب‌های‌اش می‌ماسد. چند دقیقه‌ای است که دارم گل‌های جلوتر را به‌دقت بررسی می‌کنم. »نکن دختر جان، گل‌ها را نکن!» مردِ پیری است، نگاه‌ام نمی‌کند. توضیح می‌دهم: «همه را نمی‌کنم! آن‌هایی که پژمرده‌تراند را انتخاب می‌کنم. این‌ها رو برای کار خاصیِ می‌خوام...» نگاه‌ام نمی‌کند. «تازه این بدبختا را زیر این درختای غول فشم کاشتن، آفتاب به‌شون نمی‌رسه» حالا عملاً دارد طرف دیگری را نگاه می‌کند. مردی سعی می‌کند به فاصله‌ی هیچ سانتی‌متری بیاید و متلک رکیکی می‌گوید. خودم را عقب می‌کشم. عصبانی نمی‌شوم. او هم لابد دارد یول می‌رود، حالا گیرم کمی هدف‌مند!

بعدالتحریر: عکس‌ها هم دو سر یک تابلوی تبلیغی- فلسفی است وحاصل همین یول رفتن‌ها و البته کاملاً تزیینی!    



Friday, March 21, 2014

پیامک داده: چوب دست­‌ات در جاساز نبود! عیدت مبارک!
چوب دست‌ام در روزهای برفی و یخ‌زده کمک کفش‌­های لغزان‌ام بود.
پی­‌ام داده: فقط نباید مانعِ رخداد شد!
بهار شده و من نگران روزهای سرد ام.
من پنلوپه نیستم.