دلام چرکین است.
امروز که جوانک مثل جن سر کوچه جلویام ظاهر شد به گفتن یک «نه!» اکتقاء کردم. گفت
یک سال است که من را زیر نظر دارد، نگاهاش کردم، جوان بود؛ لابد در نگاهام چیزی
از دل چرکینام بود که سرش را پائین انداخت و راهاش را کشید. به رفیقام فکر
کردم؛ به رفقا. به سکوت و نقش بازی کردنِ یکسالهشان. به ته خطشان! به پدرم که
گفت خبر تکاندهندهای دارد و وقتی گفت زوجِ یکسالهی فامیل که بهتازگی صاحب
فرزند شدهاند قصد جدایی دارند و من که ذهنام تا کجاها نرفته بود نفس راحتی کشیدم.
به کودکشان که هفت ماهه به دنیا آمد از عجله. به زهرا که مستأجر برادر شده در 13
سالگی و پسرش که مهمان بهزیستی... وای بر من اگر جوانک بیچاره همهی اینها را در
نگاهام دیده باشد.
No comments:
Post a Comment