Wednesday, December 4, 2013

دل­ام چرکین است. امروز که جوانک مثل جن سر کوچه جلوی­ام ظاهر شد به گفتن یک «نه!» اکتقاء کردم. گفت یک سال است که من را زیر نظر دارد، نگاه­اش کردم، جوان بود؛ لابد در نگاه­ام چیزی از دل چرکین­ام بود که سرش را پائین انداخت و راه­اش را کشید. به رفیق­ام فکر کردم؛ به رفقا. به سکوت و نقش بازی کردنِ یک­ساله­شان. به ته خط­شان! به پدرم که گفت خبر تکان­دهنده­ای دارد و وقتی گفت زوجِ یک­ساله­ی فامیل که به­تازگی صاحب فرزند شده­اند قصد جدایی دارند و من که ذهن­ام تا کجاها نرفته بود نفس راحتی کشیدم. به کودک­شان که هفت ماهه به دنیا آمد از عجله. به زهرا که مستأجر برادر شده در 13 سالگی و پسرش که مهمان بهزیستی... وای بر من اگر جوانک بی­چاره همه­ی این­ها را در نگاه­ام دیده باشد.    

No comments:

Post a Comment