Thursday, May 31, 2012

اندر شباهت ترجمه و آشپزی

خلاقیت از مواد مصالح هر دوست؛  و نتیجه­شان با استحاله همراه است.

پ.ن: خانه نشینی و گرسنگی تاثیر مستقیم بر میزان استحاله و خلاقیت در آن­ها دارد.  

Sunday, May 20, 2012

زخمِ خواب



در آینه دیدم­اش زخمی تقریباً شش- هفت سانتی، با یک جای کبودی در انتها، درست بروی مهره­ی پنجم- ششمِ پشت. داشتم پا می شدم از پایِ لپ تاپم بروم خوابم را بنویسم؛ خواب دمِ ظهرم را... که پنجره­ی باز پشتم را خراش داد. یک ربع بی وقفه گریستم، همه هاج و واج مانده بودند، فکر می کردند از زخمم است و می خواستند ببین­اش غافل از این که زخمم از خواب بود؛ از جنس خواب.

Sunday, May 13, 2012

دفتر بزرگ

داستان­‌اش نامتعارف است و تقریباً زمان تمام روایت­‌ها حالِ استمراری و حال ساده. چندجایی زمانِ حال بدجور توی ذوق می‌زند، اول‌اش ممکن است فکر کنی که رشته­‌ی روایت از دست مترجم خارج شده، اما بعد که مصاحبه­‌ی آخر کتاب را می‌خوانی می‌بینی که نه! گویا از اول قرار بر این بوده. در هر حال روایت خیلی ساده است و پیچیدگی داستانی ندارد. باید ده، پانزده صفحه­‌ای بخوانی تا دست­‌ات بیاید که راوی دو پسر بچه­‌ی دوقلو هستند ولی ممکن است کل کتاب را بخوانی و تنها از مصاحبه­‌ی آخرِ آن متوجه شوی که کلِ روایت، دفترچه­‌ی خاطراتی که درست در لحظه­‌ی اتفاق افتادن حوادث نوشته می شود؛ دفتر بزرگ. داستان، داستانِ جنگ است و خشونت؛ خشونتی خدایگانی که فقط ویران می کند. اما راویت چنان مینیمال (کمینه­‌گرا را دوست ندارم) و در عین حال سهل­‌انگارانه است که یک جاهایی ممکن است کتاب را برای چند لحظه پرت کنی یک گوشه­‌ای، اما خیلی زود بدون این­که چیزی حل شده باشد دوباره سراغ­‌اش بروی. باید تمام‌­اش کنی...
دفتر بزرگ  قسمت اول از یک تریلوژی­ است که با مدرک  و دروغ بزرگ کامل می شود. نویسنده­‌اش، آگوتا کریستوف، در ابتدا شاعری مجاری تبار بوده که گویا بعد از پناهندگی به سویس، زبان فرانسه را با نوشتن رمان یاد گرفته است. خودش می‌گوید از آن جا که به زبان فرانسه نمی‌توانسته شعر بگوید، شعرهای­ مجاری‌اش را در قالب رمان ترجمه کرده است. از قضا، روایتِ مینیمال و روان­‌اش مهر تأییدی است بر این ادعا.
پ.ن: (کلاً پی نوشت دوست دارم!) این رمان برنده­‌ی بهترین جایزه­ی کتاب اروپایی شده و کریستوف معروف ترین نویسنده‌ی آن زمان زنده، و حالا مرده­‌ی، سویسی است.  

Friday, May 11, 2012

مادر


«لامصب سرم سالار نیست. » این را با ناله در جوابم می گوید که از او می خواهم کمی قدم بزند. از وقتی فهمیده توده­ی کنار سرش چربی نیست و منتظر جواب آزمایش­های تکمیلی است پاک خودش را باخته. مدام می گوید نگران­مان است، «هیچ کدام سر و سامان نگرفتید بلاخره...» غرهای روزانه­اش رنگ و بویی آخر الزمانی گرفته. کمافی سابق سوزن­اش که گیر می کند روی یک چیز، آن­قدر گیر می دهد که اموات­ات را دربرابر چشمان­ات به رژه درمی آورد. نگران است که شوهرش هم مثل شوهر خواهرش بعد از او «کُلفتی» بر سر خانه و زندگی­اش بیاورد، اما خیلی زود به این نتیجه می رسد که باید هوایِ پیرمرد را داشته باشیم. خشم­اش که می گیرد آرزوی لحظه­ای را می کند که از شرمان خلاص شود، لحظه­ای بعد پاپیچِ امتحاناتِ کوچکترین عضو خانواده می شود... دلم هری می ریزد از شنیدن این حرفا. نه! من حتی از داشتن تصور دنیایِ ­خالی از غرهای او ناتوان­ام، هر چه باشد من و غرهای او همزادیم.       

پ.ن: می دانم نوشته­ام قدری احساسی است چون که تا همین یک هفته­ی گذشته اگر از غرهای­اش از کوره درنمی رفتم تمام سعی­ام بر این بود که طریق بی خیالی طی کنم، اما این چند روزه حتی از این­که دلم قرص نیست عذاب وجدان دارم.            

Sunday, May 6, 2012

شخم

همه چیز را شخم می زنم؛ خاطره­­ها، لباس­ها، مسیرها، پیام­ها، بوها، نگاه­ها، و رنگ­ها همه چیز را. چیز خاصی را جستجو نمی کنم اما با سماجت شخم می زنم. می دانم چیز جدیدی نمی یابم، ولی از سرِ ناچاری شخم می زنم. بعضی قسمت­ها را نباید انگولک کنم، اما بازیگوشانه شخم می زنم. گاهی لبخندی گوشه­ی لب­ام می نشیند و گاهی قطره­ای اشک در چشم­ام. اما بازهم شخم می زنم و شخم می زنم... آقای شاعر واقعاً «آوریل بی رحم­ترینِ ماه­هاست»؟ یعنی هیچ لذتی در شخم زدن نیست؟! حتی زمانی که به امیدِ باروریِ دانه­ای جوان بر تنِ تازه شخم خورده­ا­ی باشد!          

Friday, May 4, 2012

یافتن ازدست دادن چیزِ دیگری است

یافتن ازدست دادن چیزِ دیگری است
به این فکر می کنم، حتی احتمالاًَ ماتم گرفته­ام
که برای دریافتنِ خودِ این چه از دست داده­ام.
ریچارد براتیگان
                                                                               
"Finding Is Losing Something Else
Finding is losing something else. 
I think about, perhaps even mourn, 
    what I lost to find this. 
Richard Brautigan

Wednesday, May 2, 2012

دوستِ گربه ماهیِ تو


اگر قرار بود
 گربه ماهی­ای باشم
با فلس­های محافظ و سیبیلی دراز
در اعماق یک برکه
و تو یک شب
که ماه آسمان را روشن کرده
به سوی خانه­ی تاریک من بیایی
بر آستانه­ی عواطف من بایستی،
و با خودت بگویی: «این برکه
چقدر زیباست.
 کاش کسی را داشتم که دوستم می داشت.»
من هم تو را دوست می داشتم و گربه ماهی­ات می شدم
تا حس تنهایی را از تو دور کنم
و یک­باره چنان  احساسآرامش کنی
که از خودت بپرسی، «یعنی
در این برکه گربه ماهی هم پیدا می شود؟
باید جای معرکه­ای باشد برای­ آن‌ها.»      
ریچارد براتیگان












Tuesday, May 1, 2012

مویه بیوه زن


هوا آن‌قدر سرد نیست
تا بروم و از همسایه­‌ها هیزمی
 عاریه بگیریم.



 ریچارد براتیگان



"Widow's Lament"
It is not cold quiet enough

To go borrow some firewood
From the neigbours.
Richard Brautigan