در
آینه دیدماش زخمی تقریباً شش- هفت سانتی، با یک جای کبودی در انتها، درست بروی
مهرهی پنجم- ششمِ پشت. داشتم پا می شدم از پایِ لپ تاپم بروم خوابم را بنویسم؛
خواب دمِ ظهرم را... که پنجرهی باز پشتم را خراش داد. یک ربع بی وقفه گریستم، همه
هاج و واج مانده بودند، فکر می کردند از زخمم است و می خواستند ببیناش غافل از
این که زخمم از خواب بود؛ از جنس خواب.
داستاناش نامتعارف است و تقریباً زمان تمام روایتها حالِ
استمراری و حال ساده. چندجایی زمانِ حال بدجور توی ذوق میزند، اولاش ممکن است
فکر کنی که رشتهی روایت از دست مترجم خارج شده، اما بعد که مصاحبهی آخر کتاب
را میخوانی میبینی که نه! گویا از اول قرار بر این بوده. در هر حال روایت خیلی
ساده است و پیچیدگی داستانی ندارد. باید ده، پانزده صفحهای بخوانی تا دستات
بیاید که راوی دو پسر بچهی دوقلو هستند ولی ممکن است کل کتاب را بخوانی و تنها
از مصاحبهی آخرِ آن متوجه شوی که کلِ روایت، دفترچهی خاطراتی که درست در لحظهی
اتفاق افتادن حوادث نوشته می شود؛دفتر بزرگ.
داستان، داستانِ جنگ است و
خشونت؛ خشونتی خدایگانی که فقط ویران می کند. اما راویت چنان مینیمال (کمینهگرا
را دوست ندارم) و در عین حال سهلانگارانه است که یک جاهایی ممکن است کتاب را
برای چند لحظه پرت کنی یک گوشهای، اما خیلی زود بدون اینکه چیزی حل شده باشد
دوباره سراغاش بروی. باید تماماش کنی...
دفتر بزرگ قسمت اول از یک
تریلوژی است که بامدرک ودروغ بزرگکامل می شود. نویسندهاش، آگوتا
کریستوف، در ابتدا شاعری مجاری تبار بوده که گویا بعد از پناهندگی به سویس، زبان
فرانسه را با نوشتن رمان یاد گرفته است. خودش میگوید از آن جا که به زبان فرانسه
نمیتوانسته شعر بگوید، شعرهای مجاریاش را در قالب رمان ترجمه کرده است. از قضا،
روایتِ مینیمال و رواناش مهر تأییدی است بر این ادعا.
پ.ن: (کلاً پی نوشت دوست دارم!) این رمان برندهی بهترین جایزهی
کتاب اروپایی شده و کریستوف معروف ترین نویسندهی آن زمان زنده، و حالا مردهی،
سویسی است.
«لامصب سرم سالار
نیست. » این را با ناله در جوابم می گوید که از او می خواهم کمی قدم بزند. از وقتی
فهمیده تودهی کنار سرش چربی نیست و منتظر جواب آزمایشهای تکمیلی است پاک خودش را
باخته. مدام می گوید نگرانمان است، «هیچ کدام سر و سامان نگرفتید بلاخره...»
غرهای روزانهاش رنگ و بویی آخر الزمانی گرفته. کمافی سابق سوزناش که گیر می کند
روی یک چیز، آنقدر گیر می دهد که امواتات را دربرابر چشمانات به رژه درمی آورد.
نگران است که شوهرش هم مثل شوهر خواهرش بعد از او «کُلفتی» بر سر خانه و زندگیاش
بیاورد، اما خیلی زود به این نتیجه می رسد که باید هوایِ پیرمرد را داشته باشیم. خشماش
که می گیرد آرزوی لحظهای را می کند که از شرمان خلاص شود، لحظهای بعد پاپیچِ
امتحاناتِ کوچکترین عضو خانواده می شود... دلم هری می ریزد از شنیدن این حرفا. نه!
من حتی از داشتن تصور دنیایِ خالی از غرهای او ناتوانام، هر چه باشد من و غرهای
او همزادیم.
پ.ن: می دانم
نوشتهام قدری احساسی است چون که تا همین یک هفتهی گذشته اگر از غرهایاش از کوره
درنمی رفتم تمام سعیام بر این بود که طریق بی خیالی طی کنم، اما این چند روزه حتی
از اینکه دلم قرص نیست عذاب وجدان دارم.
همه چیز را شخم می
زنم؛ خاطرهها، لباسها، مسیرها، پیامها، بوها، نگاهها، و رنگها همه چیز را. چیز
خاصی را جستجو نمی کنم اما با سماجت شخم می زنم. می دانم چیز جدیدی نمی یابم، ولی
از سرِ ناچاری شخم می زنم. بعضی قسمتها را نباید انگولک کنم، اما بازیگوشانه شخم
می زنم. گاهی لبخندی گوشهی لبام می نشیند و گاهی قطرهای اشک در چشمام. اما
بازهم شخم می زنم و شخم می زنم... آقای شاعر واقعاً «آوریل بی رحمترینِ ماههاست»؟
یعنی هیچ لذتی در شخم زدن نیست؟! حتی زمانی که به امیدِ باروریِ دانهای جوان بر
تنِ تازه شخم خوردهای باشد!