زوزه میکشد این
ساز لعنتی، نمیخواستم چیزی بنویسم؛ هیچ کاری ابلهانه تر از تسلیت گفتن به بازماندگان یک فاجعه نیست. «خدا رحمت اش کند؛ تسلیت میگم؛ غم آخرتان
باشد...» دیگر چه؟ کلمات به طرز احمقانه ای ضیق و ناکافی هستند. ای کاش هیچکس
دنبال تسلی دادن و گرفتن از کلمات در چنین لحظاتی نباشد. دیشب وقتی که گفت تمام
شده، و یک سال است که تمام شده؛ فقط داشت خبر می داد. یکی یکی گرهها یکی پس از
دیگری باز میشدند. هر دو داشتند می گفتند؛ خیال می کردند به تسلی نیاز داریم؛
نداشتم. هر چه تصویر از شوهر عمه ام در ذهن داشتم از جلوی چشمام گذشت. مردی که
روزهای آخر در کشمکش با سرطان لب از غذا هم فروبسته بود، نه این تصویر هیچ جایی در
ذهن ام نداشت. از صبح که خبر آمد و پدر و مادر را راهی کرد هیچ تصویری از او به
سراغ ام نیامده بود؛ فقط این تصویر بود؛ بچه بودم و او مرد چاق و لغز گویی بود که
واقعیتها را در ترکیبی از دور اندیشی و با زبانی تلخ میگفت. تلخ بودم اما به
تسلی نیاز نداشتم.
No comments:
Post a Comment