Thursday, November 28, 2013

تسلی / تسلیت

زوزه می­کشد این ساز لعنتی، نمی­خواستم چیزی بنویسم؛ هیچ کاری ابلهانه تر از تسلیت گفتن به بازماندگان یک فاجعه نیست. «خدا رحمت­ اش کند؛ تسلیت می­گم؛ غم آخرتان باشد...» دیگر چه؟ کلمات به طرز احمقانه­ ای ضیق و ناکافی هستند. ای کاش هیچ­کس دنبال تسلی دادن و گرفتن از کلمات در چنین لحظاتی نباشد. دیشب وقتی که گفت تمام شده، و یک سال است که تمام شده؛ فقط داشت خبر می­ داد. یکی­ یکی گره­ها یکی پس از دیگری باز می‌شدند. هر دو داشتند می­ گفتند؛ خیال می­ کردند به تسلی نیاز داریم؛ نداشتم. هر چه تصویر از شوهر عمه ­ام در ذهن داشتم از جلوی چشم­ام گذشت. مردی که روزهای آخر در کشمکش با سرطان لب از غذا هم فروبسته بود، نه این تصویر هیچ جایی در ذهن ­ام نداشت. از صبح که خبر آمد و پدر و مادر را راهی کرد هیچ تصویری از او به سراغ­ ام نیامده بود؛ فقط این تصویر بود؛ بچه بودم و او مرد چاق و لغز گویی بود که واقعیت­ها را در ترکیبی از دور اندیشی و با زبانی تلخ می­گفت. تلخ بودم اما به تسلی نیاز نداشتم. 

No comments:

Post a Comment